X
تبلیغات
پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

فهرست پایگاه


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 22:45  توسط مدیر 

دعوت به همکاری

                        توجه                  توجه

                                            دعوت به همکاری

از علاقه مندان به نوشتن مطلب و یا ارسال فیلمنامه کوتاه کامل یا بخشی از آن، برای قرار دادن در سایت دعوت می شود.برای این منظور متن فیلمنامه یا مقاله خود را با نام و مشخصات به ایمیل mahsuli@yahoo.com ارسال کنید. کسانی که مایل به ثبت پست به صورت شخصی هستند مشخصات خود را به همراه سوابق به ما ایمیل کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 22:43  توسط مدیر  | 

فراخوان مسابقه نگارش فیلمنامه کوتاه شهروند مسلمان ایرانی

فراخوان مسابقه نگارش فیلمنامه کوتاه شهروند مسلمان ایرانی

با بیش از 10 میلیون تومان جایزه نقدی

به گزارش شبکه ایران موضوعات پیشنهادی برای مسابقه به شرح ذیل است :
فرهنگ کار جمعی
رعایت حق همسایگی
فرهنگ رانندگی
فرهنگ آپارتمان نشینی
الگوی تفریح سالم
صداقت، دروغ
پرخاشگری بی مورد
تولید کیفی و محکم کاری در تولید
وجدان کاری
تجمل گرایی
مصرف گرایی
رعایت حقوق افراد در جامعه ، رسانه و فضای مجازی
تمامی مسائل مربوط به زندگی یک شهروند مسلمان ایرانی

برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر کلیک کنید.

دوستان عزیز فقط تا پایان اردیبهشت ماه فرصت دارید، پس هر چه زودتر دست به کار شوید.


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, مسابقه, فیلمنامه نویسی, شهروند مسلمان
+ نوشته شده در  جمعه 1392/02/20ساعت 7:5  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه ترس و لرز

داستان کوتاه: ترس و لرز



نویسنده: شکراله ذبیحی



آسايشگاه ساكت است. همه خوابند و چند نگهبان وضع كامل كرده می روند بيرون و پشتشان سوز باد پائيزی داخل مي شود . از صبح دلم گرفته نمي دانم چرا همين جوری لرز گرفتم . دستم به هيچ كاری نمي رود.  نمي دانم چه موقع است كه خوابم می برد. هنوز چشمم گرم نيفتاده كه طرفهای دو نصف شب  پريش  از خواب بيدارم می كند:

 - تلفن داری ، زود باش شهرستانه
ترس تنم را مي لرزاند.هول كرده ام. نمی توانم از تخت پائين بيايم. يعني خواب ديشبی راست بود؟


***

اتاقها نامرتب و به هم پاشيده اند. مادر با عجله اينجا و آنجا سرك مي كشد. هر كسی چيزی را برداشته جا به جا مي كند. صداي مادر است كه با عصبانيت رو مي كند به من و مي گويد :
مگه نمي دوني الان مي آن.اتاقو تميز كن . بابات داره عروسي مي كنه.
گيج و منگم. به پدر نگاه مي كنم كه داماد شده است و كنج اتاق، همانجائيكه گرما بخاری هيمه ای مان سفيد كاری ديوار را تركانده نشسته و مثل هميشه كت قد يمی دست دومش را پوشيده و آن پيراهن كه خاله از مكه برايش آورده را توي همان شلوار سبز شهربانی پوشيده كه مدتی است باز نشست شده .
من ناراحتم يا او. نمي دانم اما خون تو رگهای پدر نيست. رو مي كنم به مريم و می گويم:

ـــ آبجي ، بابا چرا اينجور شده؟                                                                            

مريم هم حرفي نمي زند و راهش را مي گيرد و مي رود . داد مي زنم كه:

ـــ مرده ؟

مريم بر مي گردد و با جيغ زنانه اش خفه ام مي كند:

ـــ زبونتو گاز بگير.
به پدر نگاه می كنم ، ظاهرا صدايم را شنيده اما جواب نمی دهد. انگار نگاهش به نقطه ی دوری خيز برداشته باشد . به من نگاه مي كند.  نه امكان ندارد مردي كه در چشمانش چيزي نيست بتواند زنده باشـد . مطمئـنا .......... من درست فكر مي كردم .

زنگ در صدايش در مي آيد. عـروس و خانواده ی بزك كرده اش مي آيند داخل اطاق منتظر بابا مي شوند .
پدر هم مد تي بعـد كنارشان نشسته.


* * *
مطمئـنا من درست فكر مي كردم؛ كه  پريش  بالای سرم روی تخت آمده و تكانم مي دهد
ـــ چيه بابا
ـــ پا شو ، شهرستانه
يادم مي آيد كه بايد مي آمدم پائـين. دوباره به ذهنم مي آيد همين ها را، امشب خواب ديدم .
سمت گوشی تلفن مي روم كه رنگ قرمزش زير نور چراغ خواب سير تر شده.  گوشی را می گيرم، صداي هق هق آشنايی در گوشم صدا مي كند. آبجی مريم است كه گريه مي كند
ـــ داداش خودتی؟ زودتر بيا.......... بابا مرد.
گوشی را مي گذارم.  بوی خانه ای كه تا حالا می آمد قطع شده . اينجا بوی غربت،  بين سرباز هايی كه خوابند و خُروپُف می كنند پخش شده.
به خود كه می آيم مي بـينم  پريش  دستـش را گذاشته روی شانه و برگه ی تقاضای مرخصی را توی جيـبم مي گذارد .
تازه می فهمم مدتی است كه گريه می كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/01/25ساعت 21:33  توسط مدیر  | 

سرپناه امن


فیلمنامه کوتاه : سرپناه امن

                                   

نویسندهشکراله ذبیحی

(طـرح آزاد از قصه سرپناه امن نوشته هانریش بل)

 



صدای رعد آسمان در بارش شدید باران و عصر پاییزی در خیابانی که مردم به هر سویی ، سریع پراکنده می شوند .

خیابان ــ ادامه

مردی با لبا س  نه چندان نو که به انبوه چترهای فروشگاه چتر فروشی چشم دوخته است داخل می شود. از بیرون میتوان به نگاه نا امیدانه مرد از عدم توان خرید چتر پی برد ، در حالیکه هر چتری که انتخاب می کند را با ناراحتی سر جایش می گذارد .مرد پولی به فروشنده میدهد واز صاحب فروشگاه تنها چتر رنگی بچه گانه ای دریافت می کند  مرد  از ناراحتی آنرا سرجایش گذاشته و پولش را پس گرفته بیرون می آید . کنار چتر فروشی، فروشگاه موسیقی است که ازش صدای سخت و خشن گیتاری بیرون می آید که با بارش شدید باران در هم آمیخته است . مرد برای آخرین بار به ویترین چتر فروشی نگاه می کند و به ارامی درحالیکه لبه کتش را بالا کشیده زیر ریزش بارن و صدای خشن موسیقی می رود

 

عصر ــ خیابان

دوره گردی بساط دستفروشیش را روی زمین زیر آبچکانهای مغازه بسته ای پهن کرده و با فریادهایش عده ای را جمع کرده . داخل بساطش جز چند ماشین حساب ، چراغ قوه، چتر ، عینک آفتابی و مقداری خرت و پرت چیز دیگری پیدا نیست .

دردست فروشنده کیسه ایست که درونش کاغذهای شانس قرار دارد .

باران به شدت می بارد و مرد ابتدای داستان دست می کند داخل کیسه و کاغذی بیرون می کشد . پوچ بیرون می آید . دوباره مقداری پول به دستفروش داده ودست داخل کیسه می کند . نگاهی حسرت بار به چتر می اندازد و میان نگاه منتظرتماشاچیان این یکی هم پوچ در می آید . مرد که از بدست آوردن چتر ظاهرا نا امید شده خود را کنار می کشد . اما به اصرارفروشنده و یکی از اطرافیان دوباره دست داخل کیسه برده و شانسش را امتحان می کند .

کاغذی که رویش کلمه چتر به چشم می خورد بیرون می آید . تماشاچیان و حتا فروشنده خوشحالی می کنند .

 

عصر بارانی ــ خیابان

مرد چند قدم آنطرفتر از بساط فروشنده در حالیکه یقه کتش را به حالت اول برگردانده و خوشحالی از چهره اش پیداست چترش را باز کرده ؛در حالیکه عده ای هنوز زیر آبچکانها منتظر کم شدن شدت باران هستند می رود .

آنطرفتر، فروشنده فروشگاه چتر فروشی از پشت ویترین مغازه اش در حالی به مرد نگاه می کند که هیچ کس در فروشگاه نیست . مرد بی توجه به فروشگاه در حالی عبور می کند که دیگر از فروشگاه موسیقی صدای خشن و سخت موسیقی شنیده نمیشود و موزیک شاد و لایت طنین انداز است .

باران به شدت  ــ همچنان ــ می بارد و مرد در پناه چترش زیر باران دور می شود .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/01/06ساعت 12:38  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: ژیلت



فیلمنامه کوتاه: ژیلت!





نویسنده:
احسان ثقفی



خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
در ایستگاه مبدأ اتوبوس هستیم. پسر بچه ای حدوداً هشت، نه ساله با ظاهری شهرستانی و نه چندان مرتب با کارتنی که به زحمت در دست دارد از اتوبوس پیاده می شود و به کنار باجه ی بلیط فروشی می رود و کنار دیوار می نشیند. پیرمرد بلیط فروش او را زیر نظر دارد. پسرک به فکر فرو رفته است.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
پسرک در کنار جوانی حدوداً بیست و پنج ساله است و مرد جوان که خود ظاهری مرتب ندارد برای پسرک توضیح میدهد.
مرد جوان: ... بعد این فندکا و ژیلتارم می بری سمت مردا...
پسرک: چیارو ؟
مرد جوان: ژیلت!... بگو.
پسرک: ژیلت؟
مرد جوان: همون تیغه. ظهر میام دنبالت، بردار برو. (رو به بلیط فروش) کله اش خوب کار می کنه ولی هواش و داشته باش.
پیرمرد بلیط فروش دستی برایش تکان می دهد.

داخلی-اتوبوس-روز
پسرک به زحمت کارتن اجناس را داخل اتوبوس می آورد و جلوی قسمت خانومها می گذارد. می ایستد و کنجکاوانه لحظه ای به مسافرها خیره می شود و بعد یک سفره از کارتن بیرون می آورد و جلوی خانومها می گیرد.
پسرک(با صدای آهسته و لرزان): خانومها سفره دارم...سفره های ارزون!( واضح است که مبتدی است.)... سفره دو متری ... چهار متری ... سفره بدم.

پسرک نگاهی به مسافر ها می اندازد. کسی اعتنایی نمی کند. هر کسی به کار خودش مشغول است. سفره ها را جمع می کند و کارتن اش را به سمت آقایون می برد. چند عدد ژیلت و فندک از کارتن در می آورد و با همان لحن شروع می کند.
پسرک: فندک ... دو تا هزار تومن! فندک ... ژل!( آب دهانش را قورت می دهد!) تیغ ارزون دارم (مکث) فندک دارم ...
در این لحظه یکی از آقایون به او اشاره می کند. پسرک جلو میرود.
مرد: سفره ها چند نفره است؟!
نگاه متعجب پسرک.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-همان موقع
مرد جوان همراه پسرک، از بیرون اتوبوس او را دید می زند. وقتی می بیند پسرک از مرد پول می گیرد لبخندی روی لبانش می نشیند. 
 
خارجی-ایستگاه اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن به دست و متفکر از اتوبوس پیاده می شود و به سمت اتوبوس عقبی می رود. درنگی می کند و بعد سوار می شود.

داخلی-اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن اش را جلوی قسمت خانومها می گذارد، چند عدد فندک و ژیلت برمی دارد و ایندفعه کمی با اعتماد به نفس بیشتر شروع می کند،
پسرک: خانوما فندک دارم، دو تا هزار تومن... تیغ دارم ... فندک بدم، تیغ...
چند دختر جوان زیر زیرکی به خنده می افتند و پچ پچ کنان و زير چشمی پسرک را زير نظر می گيرند و می خندند. پسرک متوجه رفتار آنها می شود و سریع خودش را جمع می کند. زير چشمی نگاهی به آن ها می اندازد و کارتنش را بر می دارد و به سمت آقایون می رود. سفره ای را باز می کند و شروع می کند،
 پسرک(با صدای آهسته و لرزان): سفره دارم...سفره های دو متری و چهار متری! ... آقايون سفره دارم...
 ایندفعه صدای خنده ها آشکار تر می شود و چند مسافر ديگر نيز به جمع دختران اضافه می شوند و آشکارا به حرکت پسر بچه می خندند. صدای خنده ها انعکاس پیدا می کند و لبخند سردی که پسرک از سر ناآگاهی برلب می آورد.
صدای مرد جوان(خارج از قاب): هی! حواست کجاست؟!

خارجی-ایستگاه اتوبوس-زمان حال-روز
به صحنه ی اولیه ی فیلم بر می گردیم، یعنی چهره ی متفکر پسرک که لبخندی خفیف بر لب دارد. مرد جوان کنار پسرک نشسته. پسرک به خودش می آید.
مرد جوان(با خنده): کجایی؟
پسرک: سلام!... چرا نرفتی؟
مرد جوان(هنوز می خندد): می رم حالا... (دست در جیب پیراهن پسر می کند و پولی در می آورد) ایول! داری راه می افتی... مشکلی که نیست؟
پسرک نگاهی خیره به مرد جوان می اندازد و بعد ژیلتی از کارتن در می آورد.
پسرک: اسم اینا چی بود؟
مرد جوان(با خنده): ژیلت بابا! اسم جدید تیغه ... ژیلت...بگو!
پسرک به ژیلت نگاه می کند و زیر لب تکرار می کند " ژیلت!". سپس رو به مرد جوان می کند که هنوز در حال خنده است. از خنده ی مرد جوان لبخندی روی لبان پسرک می نشیند، و پس از لحظه ای،
پسرک: به چی می خندی؟!
مرد جوان(با تمسخر): هیچی! به خودم می خندم!... پاشو برو به کارت برس.
پسرک نیز پس از لحظه ای مکث کارتن اش را برمی دارد و به سمت اتوبوسی که تازه وارد ایستگاه شده است می رود. نگاه پيرمرد او را دنبال می کند.


 
پایان

+ نوشته شده در  جمعه 1391/11/27ساعت 0:9  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " دغدغه"


دغدغه

نویسنده: مرضیه میرزازاده





( خارجی - خیابان- روز)

صحنه از پشت- ماشین ها سریع از کنارش میگذرند. روی صندلی چرخدار نشسته در حالی که پای پنجه راستش را، که درون کتانی مشکی است به زمین میکشد و چند سانتی متر به جلو میرود. مردی که شبیه افغانی ها است در حال شست و شوی پیاده رو یک ساختمان سه طبقه است . ویلچر به پراید نقره ای که میرسد لحظه ای توقف میکند از کنارش پسر و دختر جوانی عبور میکنند. پسر در حالی که دست دختر را گرفته : دیگه این مانتو رو نپوش مگه نمیبینی...

پنجۀ پا به زمین کشیده میشود، صندلی چرخداربه جلو پراید نقره ای که میرسد . پسر و دختر جوان به سر خیابان رسیده اند. دو زن به همراه یک بچه از کنارش عبور ، زنی که دست بچه را محکم گرفته و او را به دنبال خودش در حالی که یک پای بچه در هوا و پای دیگر در زمین است: با این ماه، 5 ماه میشه که حقوقشو ندادن هر دوتامون....

آنها میگذرند و نمیبینند صندلی چرخداری که چند لحظه پیش از کنارش عبور کردند چرخ جلویش در چاله کوچکی افتاده او سعی میکند ولی بی فایده است. مردی با عجله در حالی که با موبایلش با عصبانیت و صدای بلند صحبت میکند: یعنی چی که فعلا نمیشه ترخیص کرد این همه ضرر رو کی باید ...
ماشین ها با سرعت از کنار او میگذرند و آن مردی که با عصبانیت از کنار او رد میشود ،به سر خیابان میرسد، ولی متوجه ماشینی که از سمت دیگر میاید نمیشود ، ماشین به او برخورد میکند .فقط صدای جیغ  وداد بلند میشود. مردم به سرعت از کنار ویلچر میدوند تا حادثه را از نزدیک ببینند. مردی که جلو ساختمان در حال شست و شو بود وسایلش را به داخل برده. صندلی چرخدار همچنان چرخش در چاله است در حالی که صدای مردم شنیده میشود که یکی میگوید: مرده. دیگری میگوید: بیچاره جوون بود ها. چند قطره باران آسفالت را خیس میکند مردم قدم هایشان را سریع کرده ولی ماشین ها با همان سرعت در حال گذرند، در حالی که صندلی چرخدار همچنان کنار ماشین توقف کرده و جمعیت زیادی سر خیابان جمع شده اند
.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/02ساعت 18:24  توسط مدیر  | 

نیم ساعت برای زندگی

نیم ساعت برای زندگی

نویسنده: علی آقاپور


 

داخلی - درون منزل - روز

درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و

کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر می

دارد و در همان حال می گوید :

جمشید" : مامان؟ "

کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد

اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را

می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند .

مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :

مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "

جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا

که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .

جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای

مادر اندکی بلندتر می شود :

مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "

تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .

چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز

شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با

لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .

جمشید با لبخندی بر لب :

جمشید :" سلام "

مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .

مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "

جمشید:" همین الان "

مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :

مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "

جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :

جمشید :" هیچی "

و چند قدم جلوتر بر میدارد .

مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "

جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "

و خودش را روی کاناپه می اندازد .

مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و

می گوید :

مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "

جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت

آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز

می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .

قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی

کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .

جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر

که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به

پشتش می اندازد و او را می بیند .

مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می

کند .. در همان حال می گوید :

مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "

و منتظر او می ماند .

جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است

جمشید: " الان؟ "

مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را

به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن

می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .

جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد

جمشید: " مامان؟ "

مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید

مادر:" بله؟ "

جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد

جمشید: " این بازی چطوریه؟ "

و منتظر مادرش می ماند .

مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می

کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :

مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "

جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "

مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند

مادر:" 7000 دلار "

جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد

جمشید: " میارن جلو درمون؟ "

مادرش با لبخند پاسخ می دهد

مادر:" آره "

جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می

گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می

اندازد و دنبال چیزی می گردد .

اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی

زمین می افتد .

مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .

با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم

می زند و زیرش را خاموش می کند .

پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی

کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .

در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به

سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .

مادر (به جمشید):" صبر کن "

جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر

خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از

پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .

به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر

می دارد و می گوید :

مادر:" بله؟ "

کمی مکث می کند و می گوید :

مادر:" بفرمایید "

و در را باز می کند

مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :

مادر:" جمشید؟ "

صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به

مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :

جمشید:" بله؟ "

مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون

حرکت می کند .

صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می

گیرد .

شخص وارد منزل می شود :

مرد سمسار:" یا ا..."

مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :

مادر:" بفرمایید "

شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :

سمسار:" سلام حاج خانم "

مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "

و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .

مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :

سمسار:" بله . با اجازه "

و به سمت وسایل حرکت می کند .

مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد .

وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و

اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .

سپس کمی جلو می رود و می گوید :

مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "

مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :

سمسار:" باشه . مشکلی نیست "

مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی

او روی صندلی می نشیند .

مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .

جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی

نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .

سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی

حرکت می کند .

مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .

پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم

نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :

سمسار:" اونا هم هست؟ "

مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را بر

میگرداند و به آرامی می گوید :

مادر:" بله "

سمسار::" خیل خب "

و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :

سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "

و پشت سرش در را می بندد و می رود .

مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی

دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .

جمشید به طرفش می آید و می گوید :

جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "

مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :

مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "

جمشید با تعجب می پرسد :

جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "

و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .

مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "

و به جایی خیره می شود .

جمشید:"بابا هم میاد؟ "

مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "

جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ

می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می

کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .

صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .

مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .

مادر با صدای گرفته :

" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه

...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "

جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج

دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.

صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد .

کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .

دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..

نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .

به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود

تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/10/17ساعت 14:25  توسط مدیر  | 

فیلمناه کوتاه "دست های خالی"


فیلمنامه کوتاه
 دست های خالی



نویسنده:
امیر حسین حاجتی


داخلی – کافی شاپ – شب

دختری حدودا 26-25 ساله پشت میز کافی شاپ نشسته. غیر از او چند جوان که  تیپ هنرمندی دارند روی میز دیگر نشسته اند و حرف می زنند. دختر ناراحت و نگران است. نوعی ناباوری در صورتش دیده می شود. سرش را بین دستانش پنهان کرده. کیفش روی میز است و فندکی جلویش. گارسنی در آشپزخانه ی کوچک پشت دخل کار می کندو هر از چند گاهی نگاهی به دختر می اندازد. آسمان بغضش شکسته و زار زار می گرید و قطرات آن به شیشه ی مغازه اصابت می کند و به زمین می لغزد.دختر در حال خودش است که ناگهان تلفنش زنگ می خورد. در کیفش دنبال گوشی می گردد. دو جواب آزمایش و وسایل دیگر را از کیف بیرون می ریزد و گوشی را پیدا می کند. به اسم ذخیره شده در گوشی نگاه می کند. نوشته: بهزاد. حالت خود را عوض می کند و سعی دارد ناراحتی صدایش را پنهان کند.

                   صبا: سلام... مرسی، کجایی؟ ... آها ... خب همون خیابونو بگیر مستقیم بیا بالا یه صد متر، دویست متر که بیای بانکو می بینی. دقیقا روبروش یه کافی شاپه... باشه، خداحافظ.

گوشی را قطع می کند و وسایل را داخل کیف می ریزد و با بی حوصلگی به حالت ابتدایی بر می گردد.


خارجی- خیابان- شب

پسری 29- 28 ساله زیر باران راه می رود. در یک دست چتر و در دستی دیگر کیف دارد. با وجود پیاده رو روی خط کشی کنار خیابان راه می رود. خیابان شلوغ نیست و تک و توک ماشین از آنجا رد می شود. شدت باران زیاد است اما پسر سعی می کند در برابر باران ایستادگی کند.


داخلی- کافی شاپ- شب

دختر کلافه است. به ساعت موبایل نگاهی می اندازد. چند لحظه که می گذرد گویا ساعت را فراموش کرده دوباره به ساعت نگاه می کند. پشت سر او همان پسر از پشت شیشه به داخل نگاه می کند. وقتی دختر را می بیند، چترش را می بندد، تکانش می دهد تا آبش بریزد و وارد می شود.با صدا خوردن در دختر بر می گردد به طرف در و به محض دیدن او هر دو لبخند می زنند ولی دختر معلوم است که به زور لبخند می زند. صبا بر می گردد و سعی دارد حالت چهره اش را پنهان کند و عادی جلوه دهد. گارسن که سینی در دست دارد و به راحتی می توان حدس زد که سفارش چند پسر جوان است با دیدن چتر در دست پسر به او می گوید:

                   گارسن: ببخشید جناب...

پسر حواسش به او نیست.

                    گارسن (این بار کمی بلند تر) : می بخشید جناب...

                     بهزاد (تازه متوجه او شده) : جانم

                    گارسن: لطف کنید چترتونو تو اون سطل بذارید ( به سطل جلوی در اشاره می کند)

                    بهزاد ( با لبخند) : آها اون تو؟؟ باشه چشم
 
حالا دیگر صبا نیز به آن دو نگاه می کند. بهزاد به طرف سطل می رود و چتر را داخل آن می گذارد و به  طرف میز بر می گردد. نزدیک صندلی که می شود می گوید.

                    بهزاد ( با مهربانی) : سلام، خوبی؟

                     صبا: مرسی. اووو چقد خیس شدی

                    بهزاد: بارون خیلی شدیده ( در حالیکه گوشیش را از جیبش بیرون می آورد به صبا نگاه می کند)  من عاشق بارونم

                    صبا: اااا پس من چی؟؟

بهزاد با شنیدن این جمله لحظه ای دست از کار می کشد و عاشقانه به صبا نگاه می کند.

                   بهزاد: تو ( کشیده می گوید) نچ...
             
صبا وانمود می کند که از این حرف او ناراحت شده و رویش را بر می گرداند.

                   بهزاد: تو قشنگترین بارونی هستی که خدا بهم داده

                    صبا: بارونا همشون قشنگ و تمیز نیستن. خیلیاشون همه جا رو کثیف می کنن، خیلیاشونم

بهزاد میان حرف های او می آید.

                    بهزاد: چشای آدما دروغ نمیگن، چشات خوبیو فریاد می کنن

به یکدیگر لبخند می زنند. صبا کمی دلگرم شده است. بهزاد به در و دیوار کافی شاپ نگاه می کند.

                  بهزاد: اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

                   صبا: پاتوق دوران دانشگاست

                    بهزاد: هووووم. ( کمی مکث می کند) حالا چرا اینجا آخه. یه جایی می رفتیم که هم به خونه ی ما نزدیک باشه هم خونه ی شما

                    صبا: اومدم تجدید خاطره شه ( با شیطنت) اشکالی داره؟؟؟

                    بهزاد: نه، نداره.

گارسن در حالیکه در دستش سیگار و فندک است از کناز میز آن دو رد می شود و بیرون می رود.


خارجی- کافی شاپ- شب

دو مرد بیرون کافی شاپ زبر سقف در سیگارشان را روشن می کنند. یکی از آن ها صاحب کافی شاپ است و دیگری گارسن.

 
داخلی- کافی شاپ- شب

                 صبا: خب حالا چی می خوری؟

                    بهزاد ( در حالیکه منو را بر می دارد) چیا داره ( نگاهی به لیست می کند) اووو، صبا جان جای ارزون تر نبود ما رو بیاری. من چای می خورم.

                    صبا: خسیس جون من حساب می کنم

                    بهزاد: هوم... میلک شیک موز

                    صبا (رو به کسی که پشت دخل نشسته) : ببخشین جناب، دو تا میلک شیک موز

بهزاد منو را کنار میز می گذارد. لحظه ای سکوت به صبا نگاه می کند. سرانجام با لحنی خاص می پرسد.

                    بهزاد: خب دیگه چه خبر؟؟؟

صبا لحظه ای می خندد اما خنده اش مثل همیشه نیست. می داند که فرصتش فرا رسیده.

                    صبا: خبر...

سعی دارد ناراحتی درون چهره اش را پنهان کند. چند لحظه به بهزاد نگاه می کند و سپس نگاه از او می گیرد و به این سو و آن سو نگاه می کند.

                    بهزاد: چیه صبا، چرا اونج ( حرفش را می خورد) اتفاقی افتاده؟

                    صبا: بچه که بودم همش از اینو اون می شنیدم زندگی بالا داره پایین داره. غم داره غصه داره. حالم داشت از این حرف بهم می خورد. هر چی که می شد، هر اتفاقی می افتاد اینو می گفتن. خسته بودم از این حرف. واقعا نمی فهمیدم چی میگن. ولی حالا ه بزرگ شدم و فهمیدم چی به چیه، تازه می فهمم اونا چی می گفتن. بهزاد! آدما وقتی از شکم مادراشون میان بیرون به دنیا نمیان، وقتی با اولین سختی اساسی  زندگیشون مواجه می شن به دنیا میان. 
 
بهزاد می خواهد میان حرف او بیاید ولی صبا نمی گذارد.
 
                    صبا: تو ساکت باش. خودم همه چیزو می گم ( حالا دیگر اشک در چشمانش است) شاید این آخرین سکوتی باشه که از تو می شنوم، بذار کامل گوشش کنم   

در همین بین گارسن می آید و دو لیوان جلو آن ها می گذارد و می رود.

                    صبا: به چشام نگاه کن. انقد عاشقت هستم که هیچی جز تو توش نیست

                    بهزاد ( کلافه) : صبا اینا چیه میگی. این حرفا واسه چیه؟

                    صبا: یادته همیشه می گفتی من عاشق بچه ام؟

بهزاد سر خود را به علامت تصدیق تکان می دهد.

                    صبا ( سرش را پایین می اندازد) : ( مکث) دیگه ازدواجمون واست فایده ای نداره. من، نازام

بهزاد هاج و واج می ماند. گیج شده و هضم این قضیه برایش سخت است. صبا دست در کیفش می کند و یکی از جواب های آزمایش را در می آورد.

                    صبا ( سعی دارد گریه اش را کنترل کند) : رفته بودم دکتر. بهم گفت آزمایش بده. الان جوابو بردم پیشش ...

بقیه حرفش را نمی زند و سرش را تکان می دهد. کم کم گریه اش می گیرد ولی سعی می کند جلویش را بگیرد. بینشان سکوتی عجیب برقرار می شود. تنها صدای خوردن باران به شیشه و صدای گنگ چند جوان هنرمند می اید. چندین ثانیه سکوت بینشان حکمفرماست. بالاخره بهزاد کیفش را بر می دارد و می خواهد برود.

                    بهزاد ( بسار گنگ) : می رم شرکت، چند تا ترجمه دارم.

در همین بین پسر جوانی که چند فال در دست دارد وارد می شود و به طرف میز جوان ها می رود. جوان ها به صحبت کردن با او می پردازند. بهزاد از صندلی بلند می شود.

                    صبا: می ری؟

                    بهزاد ( بسیار ناراحت) : نمی دونم

صبا از کیفش جواب آزمایش دیگری بیرون می آورد و به بهزاد می دهد. بهزاد وقتی دو جواب آزمایش می بیند گیج می شود اما حالش بدتر از این است که پیگیری کند. به سمت در می رود و خارج می شود. چترش را نیز فراموش می کند بردارد. چند لحظه بعد پسرک بالاخره از میز جوان ها که داشتند با او خنده و شوخی می کردندبه طرف میز صبا می رود.

                 پسرک: خانم فال می خرین؟ فالش همش درسته ها. یه نیت کن بکش بیرون ( فال ها را به طرف صبا می گیرد)        

صبا که به طرفی دیگر نگاه می کرد پس از اندکی مکث به طرف پسرک بر می گردد. چشمانش پر از اشک است.

                   صبا ( با زهرخند) : دوسش دارم

و سرش را پایین می اندازد. پسرک به او نگاه می کند.


خارجی- خیابان- شب

بهزاد زیر باران راه می رود. بی هوای بی هوا. جواب آزمایش نیز در دستش است. صدای آمبولانسی از دور می آید که دور می شود و صدای بوق ماشین ها. آدم ها در حال رفت و آمدند. صندلی کنار خیابان است و بهزاد روی آن می نشیند و به جلو خیره می شود. مردی که سخت به چترش چسبیده از جلوی او رد می شود. بهزاد پاکت آزمایش را روبروی خود می گیرد و به اسم آن نگاه می کند. پاکت را باز می کند. آن را می خواند و ناگهان شوکه میشود. دوباره به اسم آن نگاه می کند و خود را می بازد.

                    بهزاد ( شوکه و خودباخته) : صبا محمدی سرطان خون

به همان راهی که آمده نگاه می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/29ساعت 20:4  توسط مدیر  | 

فرارسیدن عاشورای حسینی (ع) تسلیت باد


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/09/05ساعت 11:56  توسط مدیر 

فیلمنامه کوتاه: و باز هم کسی هست ...

و باز هم کسی هست ...

نویسنده: محمد فخرایی



(روز/اتاق خانه/داخلی)

گوشی همراه روی میز کوچکی جلوی مبل قرار گرفته است.

(روز/اتاق/داخلی)
مرد وارد اتاق می شود روی مبل می نشیند موبایل را بر می دارد به آن نگاه می کند فهرست نامهای تماس آن را می آورد(نمای نزدیک ازفهرست نامها) آنها را مرور میکند. سرش را بالا می آورد و نگاهش به قاب عکس روی دیوار که نام خدا روی آن نوشته شده خیره میماند.

پایان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/07/20ساعت 22:38  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه "روزی"

                                              "روزی"

نویسنده : محمد حسن *

پشت ترافیک مانده بود . ذهنش دوباره رفت پیش اجاره خانه . جواب زنش را چه میداد ؟!
با صدای دختربچه فال فرشی که به شیشه ماشین میزد به خودش آمد . دخترک با نگاه مظلومانه ای پرسید :
-"آقا فال بدم ؟!" ...
چند لحظه به صورت دخترک نگاه کرد .
-"چنده ؟"
-"200 تومان"
یک 500 تومانی از جیبش بیرون آورد و به دختر داد . دختر با کمی تعارف گفت : "دو تا بردارین ..."
اما او لبخند زد .
-"بقیه اش برا خودت."
دختر شادمان شد و یک فال به دستش داد . صدای بوق ماشین های پشتی به او فهماند که چراغ سبز شده . سریع پایش را گذاشت روی گاز و رفت .

شب با چهره ای خسته وارد خانه شد . صورت زنش را که دید تعجب کرد .
زنش با خوشحالی جلو آمد و گفت : "صاحبخنه زنگ زده و گقته نوه اش دنیا اومده باید برن شمال ! گفت اجاره این ماهو با ماه دیگه میگیره ."
باورش نمیشد . ناخواسته یاد فالی که فراموش کرده بود بخواند ، افتاد .
کاغذ را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد :

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...


--------------------------------------------------------------

* (فامیلت رو نگفتی آقا محمد حسن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/06/19ساعت 10:23  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " آینه"


فیلمنامه کوتاه " آینه"

نویسنده: امیرحسین حاجتی

خارجی – خیابان – شب


چراغ قرمز، ترافیک، شلوغی خیابان و مامور خسته راهنمایی و رانندگی.چشم دوربین ما، جز این ها چیز های دیگری نمی بیند. تنها ده یازده ثانیه به سبز شدن چراغ مانده و پدر و مادری دست فرزند خود را که پفکی در دست دارد گرفته و به سرعت در تکاپوی عبور از خیابان هستند. تمامی این صحنه ها را از چشم پسرک دست فروشی می بینیم که روی جدول خیابان نشسته و پایش را می مالد. چراغ سبز می شود و ماشین ها یک به یک عبور می کنند. گاهی تعلل بعض از رانندگان موجب بوق زدن سایر ماشین ها و رانندگان می شود. مامور راهنمایی و رانندگی گوشه ای ایستاده و فکر می کند. همه ی این ها را از چشم پسرک دست فروش که شش هفت شاخه گل برایش مانده و حالا روی جدول ولو هستند، می بینیم. چراغ قرمز می شود. پسرک سریع گل ها را جمع می کند و در دستش می گیرد و به سمت ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند می رود. یک به یک به سمت ماشین ها می رود. در ماشینی زن و شوهر نه چندان جوان و البته نه چندان سن دار، شاید سی و خورده ای یا چهل ساله، در حال مشاجره هستند. پسرک جلوی پنجره ی ماشین می رود.


                    پسرک: آقا گل می خری؟

                    مرد ( با عصبانیت):
می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه که نمی فهمی. نمی خوای درک کنی.

                    زن ( او هم عصبانی است): من نمی فهمم؟ بابا مگه من چی می گم ؟ میگم آقا تو دو دقیقه برو دفترش... ( رو به پسرک می کند که همچنان در حال سوال پرسیدن است) چیه دو ساعت اینجا وایستادی؟ چی می خوای؟

حالا مرد هم به پسرک نگاه می کند.

                    پسرک ( با دلهره و نگرانی): گل بد...

                    زن: گل به چه دردم می خوره تو این بدبختی؟ گل بدم... گل بدم. خاک داری بدی بریزم  تو سرم؟

پسرک با تعجب از ماشین دور می شود. هنوز صدای داد و فریادشان را می شنویم اما مفهوم نیست که چه می گویند. پسرک به سمت ماشین های دیگر می رود.

                    پسرک: آقا گل بدم؟
ماشین بعدی...

                    پسرک:
خانم!! گل؟

و چند ماشین دیگر. و با الطبع در هر ماشین کسی و با هر کس داستانی. یکی گوشی به دست. دیگری تنها خیره به جلو و کس دیگر در حال درست کردن روسری اش و نگران از پاپی شدن پلیس ها. حالا دیگر از چراغ چندین متر فاصله گرفته و ماشین ها هنوز منتظر ایستاده اند. پسرک به ماشین دیگری نزدیک می شود   که دختر و پسری در آن نشسته اند و شیشه کاملا بالا است.

                    پسرک:
آقا گل می خری؟

پسر که در حال گفت و گو با دختران جوان است و پشتش رو به پنجره، متوجه پسرک نمی شود اما دختر جوان پسرک را می بیند و به پسر جوان اشاره می کند. پسر جوان به سمت پنجره بر می گردد.

                    پسرک: گل بدم؟

پسر جوان با لبخند شیشه را پایین می آورد.

                    پسر جوان ( با مهربانی): سلام پسر جوون

                    پسرک: سلام ( با خواهش) آقا گل بدم؟

پسر جوان همان طور که با پسرک حرف می زند، به سمت دختر جوان بر می گردد.

                    پسر جوان: گل؟؟؟؟

دختر جوان لبخندی به پسر می زند. پسر هم به. دختر جوان با لبخند و نگاه خود جواب مثبت می دهد.

                    پسر جوان: آره، بده.

                    پسرک ( با خوشحالی): چندتا؟

                     پسر جوان ( بعد از چند ثانیه مکث): همشو.

پسرک با تعجب چند لحظه به گل ها نگاه می کند.

                     پسرک ( با تعجب): همشو؟

                     پسرک: آره دیگه ... همشو می خوام. چه قدر می شه؟

حالا دیگر چراغ سبز شده و ماشین ها در حال رفتن هستند. پسرک متوجه این قضیه هست. با نگاهش شاخه گل ها را می شمارد.

                    پسرک: هفت تومن!

پسر جوان کیف پولش را در می آورد. فقط اسکناس های پنج هزار تومانی است. این سو و آن سو و جیبهایش را می گردد.

                    پسر جوان ( آرام): خرد ندارم .... سپیده جان خرد داری یه هفت تومن بدی؟

دختر جوان، که حالا دیگر می دانیم نامش سپیده است، سریع نگاهی به کیفش می اندازد.

                    سپیده: نه، ندارم.

ماشین ها رفته اند و دیگر کم کم نوبت پسر جوان است که حرکت کند. ماشین های پشتی منتظرند و چند نفری هم بوق می زنند. پسر جوان از آینه به آن ها نگاه می کند.

                    پسر جوان: خیلی خوب بابا ... رفتم

پسرک به ماشین های پشتی نگاه می کند و دستش را به نشانه ی صبر کردن بالا می آورد. می ترسد با این بوق ها پسر جوان منصرف شود. پسر جوان دو اسکناس پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به سمت پسرک می گیرد.

                    پسر جوان: بگیر همینو... خرد ندارم... گلا رو بده سریع... ( به آینه نگاه می کند) بابا رفتم دیگه چرا بوق می زنی.

پسرک گل ها را به پسر جوان می دهد و پسر جوان بوقی برای پسرک می زند و می رود. پسرک از اعتراض رانندگان دیگر در امان نمی ماند.

                    راننده: آخه وسط خیابون جای کاسبی کردنه...

و به راهش ادامه می دهد. پسرک نیز پول را در جیب پشت شلوارش می گذارد و به سمت پیاده رو می رود.


خارجی – پیاده رو – شب
پسرک در حال راه رفتن از پیاده رو است. این جا هم دوربین ما تنها شلوغی را می بیند. مغازه های گوناگون و مشتری ها. از چشم پسرک چیز های گوناگونی می بینیم. مغازه کفش فروشی را می بینیم که مادر و فرزندی به آنجا می روند تا کفش بگیرند. پسر دمپایی به پا دارد. جوان هایی را می بینیم که با یکدیگر راه می روند، داستان ها و خاطره هایشان را تعریف می کنند و می خندند. دو سرباز جوان را جلوی یک رستوران ساندویچ فروشی می بینیم که گوشه ای ایستاده اند و مانع از تجمع جوانان در جایی می شوند.

                    سرباز: آقا حرکت کن.. حرکت کن نمون آقا.

پسرک همچنان که به سرباز ها و جوانان نگاه می کند، وارد ساندویچ فروشی می شود. این جا هم سر و صدا و شلوغی است. به سمت دخل می رود. مردی پشت دخل نشسته و با تلفن صحبت می کند. پسرک منتظر می ماند. به این سو و آن سو نگاه می کند. گاهی به مردم، گاهی به تلوزیون و گاهی به در و دیوار و سقف. به مرد پشت دخل نگاه نمی کند اما صدایش را می شنود.

                    مرد: نوشابه چی؟ .... چشم می فرستیم براتون.... اااا!! فک کنم یه بیست دقیقه ای طول بکشه... خواهش می کنم، خدانگهدار.

مرد را نمی بینیم اما صدای گذاشتن گوشی را می شنویم.

                    مرد: جانم؟

                    پسرک: سلام

                    مرد: سلام

                    پسرک: ببخشین، همبرگر دارین؟

                    مرد: آره، چند تا؟

پسرک می خواهد جوابش را بدهد، اما مرد رو به گارسونی می کند که سینی در دستانش است.

                    مرد: عباس این غذا ها رو ببر بالا میز سه ( رو به پسرک می کند) چند تا گفتی؟

                    پسرک: یه دونه

                    مرد: چیز دیگه ای نمی خوای؟

                    پسرک: نه

                    مرد: قابل نداره، چهار و پونصد.

پسرک پول را حساب می کند و بر می گردد و به فضای رستوران نگاهی می اندازد و سپس رو به مرد می کند.

                    پسرک: ببخشین من کجا بشینم؟

                    مرد: یه چند لحظه همین جا وایستا میز خالی میشه.

پسرک می رود جلوی شیشه رستوران و همان جا می ایستد و به بیرون نگاه می کند. چند لحظه بعد میز کنار شیشه خالی می شود و پسرک روی آن می نشیند. گارسونی می آید و میز را تمیز می کند و می رود. غذا آماده می شود. پسرک در حال خوردن غذا است که ناگهان بیرون رستوران چشمش به مادری می افتد که که بچه ی شیر خواره ای در آغوش دارد و روبروی رستوران می نشیند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. باز هم  سرش را بالا می آورد. سربازان مانع از نشستن زن در آنجا می شود. زن بلند می شود و جلو رستوران می ایستد و گدایی می کند و از کسانی که از رستوران بیرون می آیند و غذایشان اضافه آمده، طلب غذا می کند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. چند گاز که از ساندویچش می خورد، سرعت جویدنش را کم و کم تر می کند و بالاخره ساندویچش را که نیمی از آن باقی است روی میز می گذارد و به سمت در رستوران حرکت می کند و از رستوران خارج می شود و به سوی مادر می رود و دست در جیب پشتش می کند. این بار اما دیگر ما از نگاه پسرک نمی بینیم. دوربین در داخل رستوران و سرجای پسرک پشت شیشه هاست و ما از نگاه تماشاگر و دید کلی می بینیم.

پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/05/08ساعت 1:44  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه : عشق فانتزی

                                               عشق فانتزی

نویسنده : محمد آوینی



داخلی-شب-اتاق

صدای گوشی بلند میشود و دختر از خواب بیدار میشود و نگاهی به ساعت می اندازد(ساعت 3 شب) غرولند کنان به سمت گوشی میرود

پیامک»  امین: ساعت سه نصفه شبه ولی گناه من چیه دوستتت دارم!

دختر لبخند میزند و در جواب مینویسد : منم دوستت دارم.

و دوباره صدای گوشی بلند میشود و دختر گوشی را سایلنت میکند و به صفحه گوشی نگاه میکند و میخندد و باز هم صدای لرزش گوشی و...

داخلی-شب-اتاق

گوشی روی میز است و نور صفحه اش هر چند لحظه یک بار روشن و خاموش میشود و در صفحه گوشی پیغام داده میشود: پیام ها ارسال شد ارسال خودکار. و پسری که خیلی آرام روی تخت خوابیده است.


پایان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح مدیر: با تشکر فراوان از آقای آوینی که با فیلمنامه های ارسالی شون ما رو در مطالب پایگاه یاری می کنند. از دیگر عزیزان هم که فیلمنامه کوتاهی نوشته اند دعوت می کنم آنرا برای ما ارسال کنند تا در پایگاه قرار دهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/04/28ساعت 23:20  توسط مدیر  |