توجه توجه
دعوت به همکاری
از علاقه مندان به نوشتن مطلب و یا ارسال فیلمنامه کوتاه کامل یا بخشی از آن، برای قرار دادن در سایت دعوت می شود.برای این منظور متن فیلمنامه یا مقاله خود را با نام و مشخصات به ایمیل mahsuli@yahoo.com ارسال کنید. کسانی که مایل به ثبت پست به صورت شخصی هستند مشخصات خود را به همراه سوابق به ما ایمیل کنند.

داستان کوتاه: ترس و لرز

نویسنده: شکراله ذبیحی
آسايشگاه ساكت است. همه خوابند و چند نگهبان وضع كامل كرده می روند بيرون و پشتشان سوز باد پائيزی داخل مي شود . از صبح دلم گرفته نمي دانم چرا همين جوری لرز گرفتم . دستم به هيچ كاری نمي رود. نمي دانم چه موقع است كه خوابم می برد. هنوز چشمم گرم نيفتاده كه طرفهای دو نصف شب پريش از خواب بيدارم می كند:
- تلفن داری ، زود باش شهرستانهـــ آبجي ، بابا چرا اينجور شده؟
مريم هم حرفي نمي زند و راهش را مي گيرد و مي رود . داد مي زنم كه:
ـــ مرده ؟
مريم بر مي گردد و با جيغ زنانه اش خفه ام مي كند:
ـــ زبونتو گاز بگير.
فیلمنامه کوتاه : سرپناه امن

نویسنده: شکراله ذبیحی
(طـرح آزاد از قصه سرپناه امن نوشته هانریش بل)
فیلمنامه کوتاه: ژیلت!

دغدغه
نویسنده: مرضیه میرزازاده

( خارجی - خیابان- روز)
صحنه از پشت- ماشین ها سریع از کنارش میگذرند. روی صندلی چرخدار نشسته در حالی که پای پنجه راستش را، که درون کتانی مشکی است به زمین میکشد و چند سانتی متر به جلو میرود. مردی که شبیه افغانی ها است در حال شست و شوی پیاده رو یک ساختمان سه طبقه است . ویلچر به پراید نقره ای که میرسد لحظه ای توقف میکند از کنارش پسر و دختر جوانی عبور میکنند. پسر در حالی که دست دختر را گرفته : دیگه این مانتو رو نپوش مگه نمیبینی...
پنجۀ پا به زمین کشیده میشود، صندلی چرخداربه جلو پراید نقره ای که میرسد . پسر و دختر جوان به سر خیابان رسیده اند. دو زن به همراه یک بچه از کنارش عبور ، زنی که دست بچه را محکم گرفته و او را به دنبال خودش در حالی که یک پای بچه در هوا و پای دیگر در زمین است: با این ماه، 5 ماه میشه که حقوقشو ندادن هر دوتامون....
آنها میگذرند و نمیبینند صندلی چرخداری که چند لحظه پیش از کنارش عبور کردند چرخ جلویش در چاله کوچکی افتاده او سعی میکند ولی بی فایده است. مردی با عجله در حالی که با موبایلش با عصبانیت و صدای بلند صحبت میکند: یعنی چی که فعلا نمیشه ترخیص کرد این همه ضرر رو کی باید ...
ماشین ها با سرعت از کنار او میگذرند و آن مردی که با عصبانیت از کنار او رد میشود ،به سر خیابان میرسد، ولی متوجه ماشینی که از سمت دیگر میاید نمیشود ، ماشین به او برخورد میکند .فقط صدای جیغ وداد بلند میشود. مردم به سرعت از کنار ویلچر میدوند تا حادثه را از نزدیک ببینند. مردی که جلو ساختمان در حال شست و شو بود وسایلش را به داخل برده. صندلی چرخدار همچنان چرخش در چاله است در حالی که صدای مردم شنیده میشود که یکی میگوید: مرده. دیگری میگوید: بیچاره جوون بود ها. چند قطره باران آسفالت را خیس میکند مردم قدم هایشان را سریع کرده ولی ماشین ها با همان سرعت در حال گذرند، در حالی که صندلی چرخدار همچنان کنار ماشین توقف کرده و جمعیت زیادی سر خیابان جمع شده اند.
نیم ساعت برای زندگی
نویسنده: علی آقاپور

داخلی - درون منزل - روز
درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و
کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر می
دارد و در همان حال می گوید :
جمشید" : مامان؟ "
کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد
اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را
می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند .
مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :
مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "
جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا
که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .
جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای
مادر اندکی بلندتر می شود :
مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "
تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .
چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز
شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با
لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .
جمشید با لبخندی بر لب :
جمشید :" سلام "
مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .
مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "
جمشید:" همین الان "
مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :
مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "
جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :
جمشید :" هیچی "
و چند قدم جلوتر بر میدارد .
مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "
جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "
و خودش را روی کاناپه می اندازد .
مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و
می گوید :
مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "
جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت
آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز
می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .
قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی
کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .
جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر
که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به
پشتش می اندازد و او را می بیند .
مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می
کند .. در همان حال می گوید :
مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "
و منتظر او می ماند .
جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است
جمشید: " الان؟ "
مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را
به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن
می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .
جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد
جمشید: " مامان؟ "
مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید
مادر:" بله؟ "
جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد
جمشید: " این بازی چطوریه؟ "
و منتظر مادرش می ماند .
مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می
کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :
مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "
جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "
مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند
مادر:" 7000 دلار "
جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد
جمشید: " میارن جلو درمون؟ "
مادرش با لبخند پاسخ می دهد
مادر:" آره "
جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می
گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می
اندازد و دنبال چیزی می گردد .
اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی
زمین می افتد .
مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .
با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم
می زند و زیرش را خاموش می کند .
پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی
کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .
در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به
سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .
مادر (به جمشید):" صبر کن "
جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر
خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از
پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .
به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر
می دارد و می گوید :
مادر:" بله؟ "
کمی مکث می کند و می گوید :
مادر:" بفرمایید "
و در را باز می کند
مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :
مادر:" جمشید؟ "
صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به
مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :
جمشید:" بله؟ "
مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون
حرکت می کند .
صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می
گیرد .
شخص وارد منزل می شود :
مرد سمسار:" یا ا..."
مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :
مادر:" بفرمایید "
شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :
سمسار:" سلام حاج خانم "
مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "
و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .
مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :
سمسار:" بله . با اجازه "
و به سمت وسایل حرکت می کند .
مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد .
وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و
اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .
سپس کمی جلو می رود و می گوید :
مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "
مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :
سمسار:" باشه . مشکلی نیست "
مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی
او روی صندلی می نشیند .
مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .
جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی
نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .
سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی
حرکت می کند .
مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .
پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم
نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :
سمسار:" اونا هم هست؟ "
مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را بر
میگرداند و به آرامی می گوید :
مادر:" بله "
سمسار::" خیل خب "
و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :
سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "
و پشت سرش در را می بندد و می رود .
مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی
دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .
جمشید به طرفش می آید و می گوید :
جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "
مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :
مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "
جمشید با تعجب می پرسد :
جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "
و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .
مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "
و به جایی خیره می شود .
جمشید:"بابا هم میاد؟ "
مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "
جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ
می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می
کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .
صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .
مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .
مادر با صدای گرفته :
" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه
...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "
جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج
دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.
صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد .
کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .
دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..
نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .
به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود
تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30

و باز هم کسی هست ...
نویسنده: محمد فخرایی

(روز/اتاق خانه/داخلی)
گوشی همراه روی میز کوچکی جلوی مبل قرار گرفته است.
(روز/اتاق/داخلی)نویسنده : محمد حسن *
پشت ترافیک مانده بود . ذهنش دوباره رفت پیش اجاره خانه . جواب زنش را چه میداد ؟!
با صدای دختربچه فال فرشی که به شیشه ماشین میزد به خودش آمد . دخترک با نگاه مظلومانه ای پرسید :
-"آقا فال بدم ؟!" ...
چند لحظه به صورت دخترک نگاه کرد .
-"چنده ؟"
-"200 تومان"
یک 500 تومانی از جیبش بیرون آورد و به دختر داد . دختر با کمی تعارف گفت : "دو تا بردارین ..."
اما او لبخند زد .
-"بقیه اش برا خودت."
دختر شادمان شد و یک فال به دستش داد . صدای بوق ماشین های پشتی به او فهماند که چراغ سبز شده . سریع پایش را گذاشت روی گاز و رفت .
شب با چهره ای خسته وارد خانه شد . صورت زنش را که دید تعجب کرد .
زنش
با خوشحالی جلو آمد و گفت : "صاحبخنه زنگ زده و گقته نوه اش دنیا اومده
باید برن شمال ! گفت اجاره این ماهو با ماه دیگه میگیره ."
باورش نمیشد . ناخواسته یاد فالی که فراموش کرده بود بخواند ، افتاد .
کاغذ را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد :
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...
--------------------------------------------------------------
* (فامیلت رو نگفتی آقا محمد حسن)
فیلمنامه کوتاه " آینه"
نویسنده: امیرحسین حاجتی

خارجی – خیابان – شب
چراغ قرمز، ترافیک، شلوغی خیابان و مامور خسته راهنمایی و رانندگی.چشم دوربین ما، جز این ها چیز های دیگری نمی بیند. تنها ده یازده ثانیه به سبز شدن چراغ مانده و پدر و مادری دست فرزند خود را که پفکی در دست دارد گرفته و به سرعت در تکاپوی عبور از خیابان هستند. تمامی این صحنه ها را از چشم پسرک دست فروشی می بینیم که روی جدول خیابان نشسته و پایش را می مالد. چراغ سبز می شود و ماشین ها یک به یک عبور می کنند. گاهی تعلل بعض از رانندگان موجب بوق زدن سایر ماشین ها و رانندگان می شود. مامور راهنمایی و رانندگی گوشه ای ایستاده و فکر می کند. همه ی این ها را از چشم پسرک دست فروش که شش هفت شاخه گل برایش مانده و حالا روی جدول ولو هستند، می بینیم. چراغ قرمز می شود. پسرک سریع گل ها را جمع می کند و در دستش می گیرد و به سمت ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند می رود. یک به یک به سمت ماشین ها می رود. در ماشینی زن و شوهر نه چندان جوان و البته نه چندان سن دار، شاید سی و خورده ای یا چهل ساله، در حال مشاجره هستند. پسرک جلوی پنجره ی ماشین می رود.
پسرک: آقا گل می خری؟
مرد ( با عصبانیت): می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه که نمی فهمی. نمی خوای درک کنی.
زن ( او هم عصبانی است): من نمی فهمم؟ بابا مگه من چی می گم ؟ میگم آقا تو دو دقیقه برو دفترش... ( رو به پسرک می کند که همچنان در حال سوال پرسیدن است) چیه دو ساعت اینجا وایستادی؟ چی می خوای؟
حالا مرد هم به پسرک نگاه می کند.
پسرک ( با دلهره و نگرانی): گل بد...
زن: گل به چه دردم می خوره تو این بدبختی؟ گل بدم... گل بدم. خاک داری بدی بریزم تو سرم؟
پسرک با تعجب از ماشین دور می شود. هنوز صدای داد و فریادشان را می شنویم اما مفهوم نیست که چه می گویند. پسرک به سمت ماشین های دیگر می رود.
پسرک: آقا گل بدم؟
ماشین بعدی...
پسرک: خانم!! گل؟
و چند ماشین دیگر. و با الطبع در هر ماشین کسی و با هر کس داستانی. یکی گوشی به دست. دیگری تنها خیره به جلو و کس دیگر در حال درست کردن روسری اش و نگران از پاپی شدن پلیس ها. حالا دیگر از چراغ چندین متر فاصله گرفته و ماشین ها هنوز منتظر ایستاده اند. پسرک به ماشین دیگری نزدیک می شود که دختر و پسری در آن نشسته اند و شیشه کاملا بالا است.
پسرک: آقا گل می خری؟
پسر که در حال گفت و گو با دختران جوان است و پشتش رو به پنجره، متوجه پسرک نمی شود اما دختر جوان پسرک را می بیند و به پسر جوان اشاره می کند. پسر جوان به سمت پنجره بر می گردد.
پسرک: گل بدم؟
پسر جوان با لبخند شیشه را پایین می آورد.
پسر جوان ( با مهربانی): سلام پسر جوون
پسرک: سلام ( با خواهش) آقا گل بدم؟
پسر جوان همان طور که با پسرک حرف می زند، به سمت دختر جوان بر می گردد.
پسر جوان: گل؟؟؟؟
دختر جوان لبخندی به پسر می زند. پسر هم به. دختر جوان با لبخند و نگاه خود جواب مثبت می دهد.
پسر جوان: آره، بده.
پسرک ( با خوشحالی): چندتا؟
پسر جوان ( بعد از چند ثانیه مکث): همشو.
پسرک با تعجب چند لحظه به گل ها نگاه می کند.
پسرک ( با تعجب): همشو؟
پسرک: آره دیگه ... همشو می خوام. چه قدر می شه؟
حالا دیگر چراغ سبز شده و ماشین ها در حال رفتن هستند. پسرک متوجه این قضیه هست. با نگاهش شاخه گل ها را می شمارد.
پسرک: هفت تومن!
پسر جوان کیف پولش را در می آورد. فقط اسکناس های پنج هزار تومانی است. این سو و آن سو و جیبهایش را می گردد.
پسر جوان ( آرام): خرد ندارم .... سپیده جان خرد داری یه هفت تومن بدی؟
دختر جوان، که حالا دیگر می دانیم نامش سپیده است، سریع نگاهی به کیفش می اندازد.
سپیده: نه، ندارم.
ماشین ها رفته اند و دیگر کم کم نوبت پسر جوان است که حرکت کند. ماشین های پشتی منتظرند و چند نفری هم بوق می زنند. پسر جوان از آینه به آن ها نگاه می کند.
پسر جوان: خیلی خوب بابا ... رفتم
پسرک به ماشین های پشتی نگاه می کند و دستش را به نشانه ی صبر کردن بالا می آورد. می ترسد با این بوق ها پسر جوان منصرف شود. پسر جوان دو اسکناس پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به سمت پسرک می گیرد.
پسر جوان: بگیر همینو... خرد ندارم... گلا رو بده سریع... ( به آینه نگاه می کند) بابا رفتم دیگه چرا بوق می زنی.
پسرک گل ها را به پسر جوان می دهد و پسر جوان بوقی برای پسرک می زند و می رود. پسرک از اعتراض رانندگان دیگر در امان نمی ماند.
راننده: آخه وسط خیابون جای کاسبی کردنه...
و به راهش ادامه می دهد. پسرک نیز پول را در جیب پشت شلوارش می گذارد و به سمت پیاده رو می رود.
خارجی – پیاده رو – شب
پسرک در حال راه رفتن از پیاده رو است. این جا هم دوربین ما تنها شلوغی را می بیند. مغازه های گوناگون و مشتری ها. از چشم پسرک چیز های گوناگونی می بینیم. مغازه کفش فروشی را می بینیم که مادر و فرزندی به آنجا می روند تا کفش بگیرند. پسر دمپایی به پا دارد. جوان هایی را می بینیم که با یکدیگر راه می روند، داستان ها و خاطره هایشان را تعریف می کنند و می خندند. دو سرباز جوان را جلوی یک رستوران ساندویچ فروشی می بینیم که گوشه ای ایستاده اند و مانع از تجمع جوانان در جایی می شوند.
سرباز: آقا حرکت کن.. حرکت کن نمون آقا.
پسرک همچنان که به سرباز ها و جوانان نگاه می کند، وارد ساندویچ فروشی می شود. این جا هم سر و صدا و شلوغی است. به سمت دخل می رود. مردی پشت دخل نشسته و با تلفن صحبت می کند. پسرک منتظر می ماند. به این سو و آن سو نگاه می کند. گاهی به مردم، گاهی به تلوزیون و گاهی به در و دیوار و سقف. به مرد پشت دخل نگاه نمی کند اما صدایش را می شنود.
مرد: نوشابه چی؟ .... چشم می فرستیم براتون.... اااا!! فک کنم یه بیست دقیقه ای طول بکشه... خواهش می کنم، خدانگهدار.
مرد را نمی بینیم اما صدای گذاشتن گوشی را می شنویم.
مرد: جانم؟
پسرک: سلام
مرد: سلام
پسرک: ببخشین، همبرگر دارین؟
مرد: آره، چند تا؟
پسرک می خواهد جوابش را بدهد، اما مرد رو به گارسونی می کند که سینی در دستانش است.
مرد: عباس این غذا ها رو ببر بالا میز سه ( رو به پسرک می کند) چند تا گفتی؟
پسرک: یه دونه
مرد: چیز دیگه ای نمی خوای؟
پسرک: نه
مرد: قابل نداره، چهار و پونصد.
پسرک پول را حساب می کند و بر می گردد و به فضای رستوران نگاهی می اندازد و سپس رو به مرد می کند.
پسرک: ببخشین من کجا بشینم؟
مرد: یه چند لحظه همین جا وایستا میز خالی میشه.
پسرک می رود جلوی شیشه رستوران و همان جا می ایستد و به بیرون نگاه می کند. چند لحظه بعد میز کنار شیشه خالی می شود و پسرک روی آن می نشیند. گارسونی می آید و میز را تمیز می کند و می رود. غذا آماده می شود. پسرک در حال خوردن غذا است که ناگهان بیرون رستوران چشمش به مادری می افتد که که بچه ی شیر خواره ای در آغوش دارد و روبروی رستوران می نشیند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. باز هم سرش را بالا می آورد. سربازان مانع از نشستن زن در آنجا می شود. زن بلند می شود و جلو رستوران می ایستد و گدایی می کند و از کسانی که از رستوران بیرون می آیند و غذایشان اضافه آمده، طلب غذا می کند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. چند گاز که از ساندویچش می خورد، سرعت جویدنش را کم و کم تر می کند و بالاخره ساندویچش را که نیمی از آن باقی است روی میز می گذارد و به سمت در رستوران حرکت می کند و از رستوران خارج می شود و به سوی مادر می رود و دست در جیب پشتش می کند. این بار اما دیگر ما از نگاه پسرک نمی بینیم. دوربین در داخل رستوران و سرجای پسرک پشت شیشه هاست و ما از نگاه تماشاگر و دید کلی می بینیم.
عشق فانتزی
نویسنده : محمد آوینی


داخلی-شب-اتاق
صدای گوشی بلند میشود و دختر از خواب بیدار میشود و نگاهی به ساعت می اندازد(ساعت 3 شب) غرولند کنان به سمت گوشی میرود
پیامک» امین: ساعت سه نصفه شبه ولی گناه من چیه دوستتت دارم!
دختر لبخند میزند و در جواب مینویسد : منم دوستت دارم.
و دوباره صدای گوشی بلند میشود و دختر گوشی را سایلنت میکند و به صفحه گوشی نگاه میکند و میخندد و باز هم صدای لرزش گوشی و...
داخلی-شب-اتاق
گوشی روی میز است و نور صفحه اش هر چند لحظه یک بار روشن و خاموش میشود و در صفحه گوشی پیغام داده میشود: پیام ها ارسال شد ارسال خودکار. و پسری که خیلی آرام روی تخت خوابیده است.
پایان
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
توضیح مدیر: با تشکر فراوان از آقای آوینی که با فیلمنامه های ارسالی شون ما رو در مطالب پایگاه یاری می کنند. از دیگر عزیزان هم که فیلمنامه کوتاهی نوشته اند دعوت می کنم آنرا برای ما ارسال کنند تا در پایگاه قرار دهیم.