پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

فیلمنامه کوتاه " آینه"


فیلمنامه کوتاه " آینه"

نویسنده: امیرحسین حاجتی

خارجی – خیابان – شب


چراغ قرمز، ترافیک، شلوغی خیابان و مامور خسته راهنمایی و رانندگی.چشم دوربین ما، جز این ها چیز های دیگری نمی بیند. تنها ده یازده ثانیه به سبز شدن چراغ مانده و پدر و مادری دست فرزند خود را که پفکی در دست دارد گرفته و به سرعت در تکاپوی عبور از خیابان هستند. تمامی این صحنه ها را از چشم پسرک دست فروشی می بینیم که روی جدول خیابان نشسته و پایش را می مالد. چراغ سبز می شود و ماشین ها یک به یک عبور می کنند. گاهی تعلل بعض از رانندگان موجب بوق زدن سایر ماشین ها و رانندگان می شود. مامور راهنمایی و رانندگی گوشه ای ایستاده و فکر می کند. همه ی این ها را از چشم پسرک دست فروش که شش هفت شاخه گل برایش مانده و حالا روی جدول ولو هستند، می بینیم. چراغ قرمز می شود. پسرک سریع گل ها را جمع می کند و در دستش می گیرد و به سمت ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند می رود. یک به یک به سمت ماشین ها می رود. در ماشینی زن و شوهر نه چندان جوان و البته نه چندان سن دار، شاید سی و خورده ای یا چهل ساله، در حال مشاجره هستند. پسرک جلوی پنجره ی ماشین می رود.


                    پسرک: آقا گل می خری؟

                    مرد ( با عصبانیت):
می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه که نمی فهمی. نمی خوای درک کنی.

                    زن ( او هم عصبانی است): من نمی فهمم؟ بابا مگه من چی می گم ؟ میگم آقا تو دو دقیقه برو دفترش... ( رو به پسرک می کند که همچنان در حال سوال پرسیدن است) چیه دو ساعت اینجا وایستادی؟ چی می خوای؟

حالا مرد هم به پسرک نگاه می کند.

                    پسرک ( با دلهره و نگرانی): گل بد...

                    زن: گل به چه دردم می خوره تو این بدبختی؟ گل بدم... گل بدم. خاک داری بدی بریزم  تو سرم؟

پسرک با تعجب از ماشین دور می شود. هنوز صدای داد و فریادشان را می شنویم اما مفهوم نیست که چه می گویند. پسرک به سمت ماشین های دیگر می رود.

                    پسرک: آقا گل بدم؟
ماشین بعدی...

                    پسرک:
خانم!! گل؟

و چند ماشین دیگر. و با الطبع در هر ماشین کسی و با هر کس داستانی. یکی گوشی به دست. دیگری تنها خیره به جلو و کس دیگر در حال درست کردن روسری اش و نگران از پاپی شدن پلیس ها. حالا دیگر از چراغ چندین متر فاصله گرفته و ماشین ها هنوز منتظر ایستاده اند. پسرک به ماشین دیگری نزدیک می شود   که دختر و پسری در آن نشسته اند و شیشه کاملا بالا است.

                    پسرک:
آقا گل می خری؟

پسر که در حال گفت و گو با دختران جوان است و پشتش رو به پنجره، متوجه پسرک نمی شود اما دختر جوان پسرک را می بیند و به پسر جوان اشاره می کند. پسر جوان به سمت پنجره بر می گردد.

                    پسرک: گل بدم؟

پسر جوان با لبخند شیشه را پایین می آورد.

                    پسر جوان ( با مهربانی): سلام پسر جوون

                    پسرک: سلام ( با خواهش) آقا گل بدم؟

پسر جوان همان طور که با پسرک حرف می زند، به سمت دختر جوان بر می گردد.

                    پسر جوان: گل؟؟؟؟

دختر جوان لبخندی به پسر می زند. پسر هم به. دختر جوان با لبخند و نگاه خود جواب مثبت می دهد.

                    پسر جوان: آره، بده.

                    پسرک ( با خوشحالی): چندتا؟

                     پسر جوان ( بعد از چند ثانیه مکث): همشو.

پسرک با تعجب چند لحظه به گل ها نگاه می کند.

                     پسرک ( با تعجب): همشو؟

                     پسرک: آره دیگه ... همشو می خوام. چه قدر می شه؟

حالا دیگر چراغ سبز شده و ماشین ها در حال رفتن هستند. پسرک متوجه این قضیه هست. با نگاهش شاخه گل ها را می شمارد.

                    پسرک: هفت تومن!

پسر جوان کیف پولش را در می آورد. فقط اسکناس های پنج هزار تومانی است. این سو و آن سو و جیبهایش را می گردد.

                    پسر جوان ( آرام): خرد ندارم .... سپیده جان خرد داری یه هفت تومن بدی؟

دختر جوان، که حالا دیگر می دانیم نامش سپیده است، سریع نگاهی به کیفش می اندازد.

                    سپیده: نه، ندارم.

ماشین ها رفته اند و دیگر کم کم نوبت پسر جوان است که حرکت کند. ماشین های پشتی منتظرند و چند نفری هم بوق می زنند. پسر جوان از آینه به آن ها نگاه می کند.

                    پسر جوان: خیلی خوب بابا ... رفتم

پسرک به ماشین های پشتی نگاه می کند و دستش را به نشانه ی صبر کردن بالا می آورد. می ترسد با این بوق ها پسر جوان منصرف شود. پسر جوان دو اسکناس پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به سمت پسرک می گیرد.

                    پسر جوان: بگیر همینو... خرد ندارم... گلا رو بده سریع... ( به آینه نگاه می کند) بابا رفتم دیگه چرا بوق می زنی.

پسرک گل ها را به پسر جوان می دهد و پسر جوان بوقی برای پسرک می زند و می رود. پسرک از اعتراض رانندگان دیگر در امان نمی ماند.

                    راننده: آخه وسط خیابون جای کاسبی کردنه...

و به راهش ادامه می دهد. پسرک نیز پول را در جیب پشت شلوارش می گذارد و به سمت پیاده رو می رود.


خارجی – پیاده رو – شب
پسرک در حال راه رفتن از پیاده رو است. این جا هم دوربین ما تنها شلوغی را می بیند. مغازه های گوناگون و مشتری ها. از چشم پسرک چیز های گوناگونی می بینیم. مغازه کفش فروشی را می بینیم که مادر و فرزندی به آنجا می روند تا کفش بگیرند. پسر دمپایی به پا دارد. جوان هایی را می بینیم که با یکدیگر راه می روند، داستان ها و خاطره هایشان را تعریف می کنند و می خندند. دو سرباز جوان را جلوی یک رستوران ساندویچ فروشی می بینیم که گوشه ای ایستاده اند و مانع از تجمع جوانان در جایی می شوند.

                    سرباز: آقا حرکت کن.. حرکت کن نمون آقا.

پسرک همچنان که به سرباز ها و جوانان نگاه می کند، وارد ساندویچ فروشی می شود. این جا هم سر و صدا و شلوغی است. به سمت دخل می رود. مردی پشت دخل نشسته و با تلفن صحبت می کند. پسرک منتظر می ماند. به این سو و آن سو نگاه می کند. گاهی به مردم، گاهی به تلوزیون و گاهی به در و دیوار و سقف. به مرد پشت دخل نگاه نمی کند اما صدایش را می شنود.

                    مرد: نوشابه چی؟ .... چشم می فرستیم براتون.... اااا!! فک کنم یه بیست دقیقه ای طول بکشه... خواهش می کنم، خدانگهدار.

مرد را نمی بینیم اما صدای گذاشتن گوشی را می شنویم.

                    مرد: جانم؟

                    پسرک: سلام

                    مرد: سلام

                    پسرک: ببخشین، همبرگر دارین؟

                    مرد: آره، چند تا؟

پسرک می خواهد جوابش را بدهد، اما مرد رو به گارسونی می کند که سینی در دستانش است.

                    مرد: عباس این غذا ها رو ببر بالا میز سه ( رو به پسرک می کند) چند تا گفتی؟

                    پسرک: یه دونه

                    مرد: چیز دیگه ای نمی خوای؟

                    پسرک: نه

                    مرد: قابل نداره، چهار و پونصد.

پسرک پول را حساب می کند و بر می گردد و به فضای رستوران نگاهی می اندازد و سپس رو به مرد می کند.

                    پسرک: ببخشین من کجا بشینم؟

                    مرد: یه چند لحظه همین جا وایستا میز خالی میشه.

پسرک می رود جلوی شیشه رستوران و همان جا می ایستد و به بیرون نگاه می کند. چند لحظه بعد میز کنار شیشه خالی می شود و پسرک روی آن می نشیند. گارسونی می آید و میز را تمیز می کند و می رود. غذا آماده می شود. پسرک در حال خوردن غذا است که ناگهان بیرون رستوران چشمش به مادری می افتد که که بچه ی شیر خواره ای در آغوش دارد و روبروی رستوران می نشیند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. باز هم  سرش را بالا می آورد. سربازان مانع از نشستن زن در آنجا می شود. زن بلند می شود و جلو رستوران می ایستد و گدایی می کند و از کسانی که از رستوران بیرون می آیند و غذایشان اضافه آمده، طلب غذا می کند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. چند گاز که از ساندویچش می خورد، سرعت جویدنش را کم و کم تر می کند و بالاخره ساندویچش را که نیمی از آن باقی است روی میز می گذارد و به سمت در رستوران حرکت می کند و از رستوران خارج می شود و به سوی مادر می رود و دست در جیب پشتش می کند. این بار اما دیگر ما از نگاه پسرک نمی بینیم. دوربین در داخل رستوران و سرجای پسرک پشت شیشه هاست و ما از نگاه تماشاگر و دید کلی می بینیم.

پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۸ساعت 1:44  توسط مدیر  |