داستان کوتاه تا انتهای روز
داستان کوتاه

تا انتهای روز

نویسنده: شکراله ذبیحی
هووم.....
چشمش را باز کرد و نور روشن یک روز تعطیل ـــ که ـــ از لای پرده اتاق داخل زده را دید . آسمان ِ چند روز مانده به سال نو: خوب، آبی، پاکیزه و دل انگـیز شده بود؛ گلها و شاخه ها قد کشیده اند؛ سبزند، و چند پرنده پوست مرده درخت را ــ نوک می زنند. صدای دل انگیزی است که روز سرشاری را نوید می دهد....
وزش خنک باد زیر اشعه گرم آفتاب؛ همه می دانندــ چه لذتی دارد!؟
خواست درپوش قلمش را بگذارد، دست دراز کرد واز روی میز تحریربرگه های تصحیح شده قلم فرسایی شب پیش را نگاهی انداخت، انگار مطمئن نبود درآن حالت چرت زدن همه چیز را درست ویکجا وارد پاکنویس کرده باشد. اما عجیب که هیچ چیز از قلم نیافتاده، ومرتب. و روزی که همه چیزش عالی می نمود ،عجیب به نظرمی رسید. با اینحال هنوز محو درخشندگی تابش آفتاب از پنجره بالای سرش بود و صدای ــ آرام بخش موسیقی از آشپز خانه پایین حال و هوای اتاق را تغییرداده...... است .
همه چیز بس شفاف و درخشنده؛ انگار آن سمت دیوارها را هم می شد دید، بالکل همه چیز!
بالاخره تاثیر یک روز شگفت انگیز شاید یکبار در زندگی رخ میداد؛ و او داشت تمام این خوشی را یکجا سر می کشید و این ....تجربه دیدن بود و..... نفس عمیقی که بر تخت دراز کشیده ــ بود ــ کشید! میتوانست ببیند که همسر آشپز پله ها را به آرامی طی می کند تا آوردن صبحانه؛ آرام به خودش تکانی داد و ورود زن را با یکی سینی در دستش، ثانیه شماری میکرد.دستی به موهایش کشید مثل همیشه مرتب جلوه کند
قفل، چرخی خورد، باد ملایمی پرده ها را پس زد و دیگری صدای موسیقی ست که طنین رساتری یافته است ..... زن به روبرو ایستاده، ومات و مبهوت چشمانش ازترس و تعجب از حدقه بیرون زده است، جیغ ....... سینی به زمین می افتد.
چند نفر پرده ها را می کشند و پنجره بسته می شود، خوشی مطبوع جایش را به یک وارسی کوچک می دهد. و اومیان گریه ها و زاری نعشی را می بیند که میان روتختی سفید، در خون ــ چنان غرق شده است، و کاغذ هاش روی میز پخش شده، که جوهر قلمش احتمالا دیگر خشک شده؛ و دیگر اینکه هیچ راهی باقی نمانده است،ــ که ــ این داستان تمام است .
شکراله ذبیحی
برچسبها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ساعت 10:5  توسط مدیر
|