فیلمنامه کوتاه پرنده کاغذی
پرنده کاغذی
نویسنده: امین خداپرست

داخلی/ مترو/ ظهر
دختربچه 12 ساله ای، سریع و پرهیجان، با کاغذ آچهارهایی که در دست دارد، بین واگن های مترو در حرکت است و هر از چند گاهی آنها را برای فروش به مردم عرضه می کند. به مرد جوانی، که با دقت و تمرکز با گوشی خود کاری انجام می دهد، کاغذها را نشان می دهد. جوان بی اعتنا کاغذها کنار می زند و به کارش ادامه می دهد. دخترک ناراحت می شود. از سر لج کفشش را لگد می کند و از او دور می شود و به سمت واگن بعدی حرکت می کند. جوان که ناراحت شده، با نگاهی غضب آلود او را می نگرد. انگار که می خواهد به او حمله ور شود. اما ناگهان صدایی از گوشی موبایلش بلند می شود و به کلی دختربچه را فراموش می کند.
جوان: ااااه... لعنتی!!
مترو در ایستگاه می ایستد و مسافران جدید و قدیم جایشان را باهم عوض می کنند. پس از جابجایی، دخترک به سمت جوانی می رود که از ریخت و لباسش بر می آید دانشجو است. چند برگه به او می فروشد و پانصد تومان از او می گیرد. از چهره اش معلوم است که از پولی که به دست آورده خوشحال است.
دانشجو: اسمت چیه؟
دختر بچه: سیندرلا.
دانشجو: چی؟
دخترک -یا همان سیندرلا- بی توجه به او راهش را می گیرد و می رود. صدای بلندگو مترو بلند می شود.
بلندگو: ایستگاه بعد 501
مرد 26-27 ساله ای نزدیک واگن مخصوص بانوان می نشیند و زنی مغموم و ناراحت –که از وجناتش پیداست با مرد نسبتی دارد- روبرویش می نشیند. مرد نیز بیکار ننشسته. آرام خواهرش را صدا می زند و توجهش را جلب می کند. آرام آرام چهره درهم رفته خواهرش می شکفد و توجهش جلب می شود. در همین گیر و دار دلبری، ناگهان سیندرلا روبرویش ظاهر می شود. مرد دختربچه ای را می بیند که یک بسته برگه آچهار برای فروش به سمتش دراز شده است. مرد که از حضور یکدفعه ای دختر تعجب کرده و خنده اش گرفته، یک برگه از بین برگه ها برمی دارد و شروع به تا زدن آنها می کند.
مرد: اینجوری جلو مردم ظاهر شی کسی ازت چیزی نمیخره ها!
سیندرلا وقتی برگه را می بیند که چندین تا خورده، اخم هایش درهم می رود. روی شانه مرد می زند و دستش را دراز می کند.
سیندرلا: آقا!! اول پولشو باید بدین.
مرد (چند لحظه سرش را بالا می گیرد و لبخند شیطنت امیزی می زند و دوباره به تا زدن ادامه می دهد): مدرسه هم
میری یا اینکه فقط کار میکنی؟
سیندرلا با اخم های درهم رفته جوابی به او نمی دهد. مرد نیز سرش را بالا می گیرد و او را نگاه می کند.
مرد: حالا چرا اخم کردی؟! ... بیا اینو بگیر... برای تو... پولشم ازت نمیگیرم.
مرد داستان، دست های کوچک سیندرلا را می گیرد و یک پرنده در حال پروازِ کاغذی (اریگامی پرنده) در دستانش می گذارد. سیندرلا چند لحظه به پرنده خیره می شود. زیبایی پرنده و ظرافت تاها کاملا توجه او را به خودش جلب کرده است. در همین حین که او غرق در شگفتی پرنده کاغذی است، صدای زنانه ای از پشت سرش می شنود. بر می گردد. زنی که همراه مرد پرنده ساز بود، پرنده را از دست سیندرلا بامزه می گیرد و با هیجان و نشاط به آن نگاه می کند و با آب و تاب از آن تعریف می کند. سپس ده هزار تومان از کیفش بر می دارد و به او می دهد. مترو در ایستگاه 501 توقف می کند. زن از صندلی بلند می شود و جلوی درب قطار می ایستد.
زن: بدو بریم. ساعت 12 شد.
مرد پرنده ساز نیز به او ملحق می شود و هر دو باهم مترو را ترک می کنند. سیندرلا چند لحظه با نگاهش آنها را دنبال می کند تا اینکه درب مترو بسته می شود و مترو شروع به حرکت می کند. سیندرلا دوباره به ده هزار تومنی در دستش نگاه می کند و لبخندی بر لبش می نشیند. پول را که در جیبش می گذارد، بسته کاغذها را در دستانش جابجا می کند و به واگن بعدی می رود.
سیندرلا: آقا کاغذ میخواین؟ ... شما چی؟
خارجی/ منطقه کپرنشین/ شب
بچه های قد و نیم قد، دور آتشی حلقه رده اند و با هم گفتگو می کنند و هر از چند گاهی می خندد. کپرها و خانه های گلی و زوار در رفته ای نیز در اطراف دیده می شود که اندک نوری از درون برخی از آنها سوسو می زند. پیرمرد 60-65 ساله ای، با قدی خمیده و موهای سفید بلندی، به آتش نزدیک می شود و کنار بچه ها دور آتش می نشیند. در بین بچه ها، سیندرلا نیز دیده می شود. قد و هیکل او در مقایسه با بقیه بچه ها نشان می دهد که اگر سنش بیشتر از بقیه بچه ها نباشد، کمتر از آنها نیست. پیرمرد که مستقر شد شروع به صحبت می کند.
پیرمرد: امروز چیا کاسبی کردین؟
هرکس پولی به پیرمرد می دهد. پولهای پاره و مچاله شده، پولهای سکه ای و گهگاه پولهای نو و تازه. پسر بچه بغل دستش – که اسمش جاسم است ولی کسی او را به اسم جاسم صدا نمی زند- شش هزار تومنی زوار در رفته به او می دهد.
پیرمرد: خبر دارم امروز داشتی سوتی میدادیا.
جاسم: چه سوتی ای؟
پیرمرد: به اون یارو ماموره چی گفتی؟
جاسم: هیچی بخدا... داشت آمارمو در میاورد که پیچوندمش.
پیرمرد: همین؟
جاسم: آره بخدا. چیزی دیگه ای نگفتم.
پیرمرد: اگه چیز دیگه ای میگفتی که الآن همینجا به صلیب میکشیدمت.
وقتی نوبت به سیندرلا می رسد، یک ده هزارتومنی و دو دو هزارتومنی و یک پانصد تومنی به پیرمرد میدهد.
پیرمرد: آفرین سیندرلا. امروز خوب فروختی... بر عکس این نره خر نفهم که هیچ گوهی نمیتونه بخوره.
در همین حین که این جملات غضبناک را می گوید پس گردنی محکمی به جاسم کنار دستش می زند.
جاسم: آقا بیوک چرا میزنی؟! خب نخریدن.
آقا بیوک: نخریدن که نخریدن! تو باید بتونی بفروشی.
جاسم: خب چجوری؟!
آقا بیوک: همونطور که سیندرلا میفروشه.
جاسم: آقا بخدا کسی فال نمیخره. همه تو گوشیشون فال دارن.
آقا بیوک: خب نفهم تو باید یکاری کنی همون مردمی که تو گوشیشون فال دارن، از تو هم فال بخرن... اون
حرف پولدار امریکائیه رو مگه نگفتم واستون؟
پسر1: بیل گیتس رو میگین؟
آقا بیوک: اسمش یادم نمیاد.
پسر2: نه استیو جابز بود.
در این گیر و دار، سیندرلا کاغذ خط دار باطله ای را مدام تا می زند و باز می کند. سعی می کند تاهایی که یادش مانده را تکرار کند. دختر 5 ساله کنار دست او نیز با تعجب به دستش نگاه می کند.
دختر5ساله (آرام و درگوشی): این چیه؟
سیندرلا (آرام و درگوشی): دارم با این یه پرنده درست میکنم.
دختر 5 ساله (آرام و درگوشی): واقعا!! میتونی؟
سیندرلا (آرام و درگوشی): شاید. کامل یاد نگرفتم.
دختر 5 ساله (خطاب به پسر همسن بغل دستی اش – آرام و درگوشی): سیندرلا میگه میتونه با کاغذ پرنده
درست کنه.
پسر 5 ساله (آرام و درگوشی): واقعا؟!
دختر 1: نه بیل گیتسه.
دختر2: نه اون سری هم بحث کردیم گفتیم استیو جابزه.
پسر3: وارن بافلد بوداا.
پسر1: بافلد نه اسکل، بافت.
پسر2: تو که اسمشو نمیتونی بگی غلط میکنی زر میزنی.
پسر3: تو غلط گیری؟!
آقا بیوک (با فریادش همه ساکت می شوند): حالا هر خرِ کره خری بود... این یارو میگه فروختن آب به بیابونی
هنر نیست. اگه ماسه رو بتونی به بیابونی بفروشی هنر کردی... حالا شما مفت خورا نمیتونید چهارتا کاغذ
پاره و فال و واکس و این چرت و پرتا و غالب کنید به مردم؟! از این دختره یاد بگیرید. کم خرج. کم غذا ولی
پردرامد. هر روز از دیروز بیشتر پول میاره. اونم کاغذ آچهار میفروشه. تاحالا کسی رو ندیدم بتونه تو مترو
اینقدر خوب کاغذ بفروشه.
جاسم: آخه آقا بیوک...
حرف جاسم تمام نشده که بیوک دوباره پس گردنی محکمی به او میزند.
جاسم: چرا میزنید آخه؟!
آقا بیوک: کی گفته اسم منو تو دهن کثیفت بچرخونی؟! ها؟! ... اینجا فقط اونی که اسم آدمیزاد داره میتونه
اسم منو ببره... قبلا گفتم اسماتون چیه نه؟!؟
جاسم: آره آقا گفتین... اسم من نره خرِ نفهمه.. اسم این کره خره... اسم این مفت خوره... اسم این بی
عرضه اس... اسم اینم سیندرلاست.
وقتی در صحبتش به بچه ها اشاره می کند، بچه خود را جمع و جور می کنند و سر پایین می اندازند.
آقا بیوک: آفرین... یادمه قبلا گفتم چرا اسم همتون یه جوریه ولی اسم این دختره سیندرلاست.
جاسم: بله گفتین... چون سیندرلا بیشتر پول درمیاره سیندرلاست. وگرنه ماده خره بیشعوره.
آقا بیوک: آفرین... خوب میفهمیا... شاید نفهم رو از اسمت پاک کنم فقط بهت بگیم نره خر.
صدای قهقه بیوک بلند می شود. بچه ها نیز به تبع او می خندند.
داخلی/ ایستگاه 501 مترو/ ظهر
سیندرلا برگه آچهار به دست، در ایستگاه 501 می چرخد و به چهره مردم نگاه می کند. انگار دنبال کسی می گردد، ولی او را نمی یابد. ساعت ایستگاه 10:00 را نشان می دهد. قطار خط مقابل در حال نزدیک شدن است. سیندرلا وسط ایستگاه می ایستد که وقتی دربهای قطار باز می شود و مردم از آن پیاده می شود بتواند سریع بیشتر مردم را ببیند. دربهای قطار که باز می شود تقریبا 5-6 نفر از هر درب پیاده می شود. سیندرلا، در حالی که به دربهای قطار و مردم آن چشم دوخته، سریع طول ایستگاه را طی می کند و با دقت بیشتری نگاه می کند. جابجایی مسافران به پایان رسیده و سیندرلا آن که می خواست را نیافته است. روی صندلی می نشیند. قطار جدیدی می آید و دربهایش باز می شود. سیندرلا از جا بر میخیزد و نگاهی به مسافرانش می اندازد. اما دوباره ناامید و ناراحت به صندلی اش بر می گردد. قطارها می روند و می آیند و خبری از مرد پرنده ساز نیست. قطار ساعت 12:00 را نشان می دهد. سیندرلا روی صندلی خوابش برده که با صدای دعوا و تلفنی صحبت کردن مرد بغل دستی اش از خواب می پرد. چشمانش را می مالد و از صندلی پایین می آید و نگاهی به اطرافش می اندازد. کسل و خرامان راه می رود که ناگهان نگاه سیندرلا به مرد پرنده ساز که آن طرف خط ایستاده، می افتد. سریع می دود تا خود را به خط مقابل برساند. صدای نزدیک شدن مترو خط مقابل به گوش می رسد. سریع تر می دود تا به پله ها برسد. ازدحام جمعیت در پله ها زیاد است. سیندرلا خود را به زور از بین جمعیت عبور می دهد تا به خط مقابل برسد. از پله های خط مقابل که پایین می رود، درب های مترو را می بیند که بسته شده اما مترو حرکت نمی کند. نگاهی سریع و گذرا به درب های مترو از ابتدا تا انتها می اندازد. دربی باز است که مردم مانع بسته شدن آن می شوند. سریعا از آن درب وارد مترو می شود.
داخلی / مترو / ظهر
نفس نفس می زند. اما آرام طول مترو را طی می کند و از واگنی به واگن دیگر می رود و چهره مردم را با دقت وارسی می کند. چهره هایی مختلف؛ خوشحال، ناراحت، متفکر، خواب آلود و ... . در همین گیر و دار نگاهش به مرد پرنده ساز می افتد. با خوشحالی به سمت او می رود و بسته برگه ها را جلوی او می گیرد. مرد که سر در گوشی داشت، سرش را بلند می کند و سیندرلا را خندان و مشتاق می بیند.
سیندرلا: عمو میشه یکی دیگه برام درست کنی؟
مرد پرنده ساز: اعع سلام. بله که میشه... شما اسمت چیه؟
کاغذ را از او می گیرد و شروع به تا زدن می کند.
سیندرلا (با دقت به دست مرد و تا زدن او نگاه می کند): سیندرلا.
مرد پرنده ساز: واقعا!
سیندرلا: دوستام بهم میگن.
مرد پرنده کاغذی ای به او می دهد.
سیندرلا: میشه یکی دیگه هم درست کنید؟
مرد پرنده ساز (برگه را می گیرد و تا می زند): اسم واقعیت چیه؟
سیندرلا: یادم نمیاد.
مرد پرنده ساز: چی؟!
سیندرلا: یادم نمیاد... یعنی اولش یه اسم بد داشتم ولی بعدا کارای خوب زیاد کردم دوستام اسممو عوض
کردن.
مرد پرنده دیگری به او می دهد. سیندرلا به دو پرنده در دستش خیره شده و غرق در ظرافت و زیبایی آن است.
مرد پرنده ساز: تو این پرنده ها رو میفروشی یا واسه خودت میخوای؟
دخترک همچنان غرق در پرنده است. انگار صدای او را نمی شنود. مترو در ایستگاهی می ایستد. مرد لبخندی به او می زند و به سمت درب مترو حرکت می کند.
مرد پرنده ساز: خداحافظ سیندرلا.
سیندرلا (به خودش می آید): عمو اینارو بهم یاد میدی چطور بسازم؟
مرد پرنده ساز (درب را می گیرد که بسته نشود): الآن که باید برم... دفعه بعد اگه دیدمت بهت یاد میدم.
مرد می رود و مترو پس از بسته شدن دربهایش حرکت می کند. سیندرلا یکی از پرنده ها را در جیبش می گذارد و آن دیگری را برای فروش به زنی نشان می دهد.
سیندرلا: خانوم از این پرنده ها می خرید؟ خیلی قشنگن... شما چی؟
در همین حین، جاسم که در منطقه کپرنشین با او زندگی می کرد، جلویش ظاهر می شود. جاسم از دیدن پرنده کاغذی تعجب می کند.
جاسم: اینا رو از کجا آوردی؟
سیندرلا: یه آقایی برام درستش کرده...
دیگر چیز بیشتری نمی گوید و از او جدا می شود. پسرک با نگاهی مشکوک به او می نگرد.
سیندرلا: خانوم از اینا نمیخواستین؟
خارجی/ منطقه کپر نشین/ شب
بچه ها دور آتش نشسته اند. بچه ها با هیجان و شگفتی به پرنده کاغذی در دست سیندرلا نگاه می کنند و او را سوال پیچ می کنند. مخصوصا بچه های کوچک.
بچه1: تو درستش کردی؟
سیندرلا: نه. ولی یاد میگیرم.
بچه2: پس کی درست کرده؟
سیندرلا: یه آقایی تو مترو.
بچه2: به منم یاد میدی؟
سیندرلا: بذار اول خودم یاد بگیرم بعد.
جاسم: آقا بیو... پیرمرد بفهمه نابودت میکنه ها.
سیندرلا: چرا؟
جاسم: چندبار گفته که اینا مشکوکن. شاید مامور باشن. ما فقط باید بفروشیم. بیشتر از این حق نداریم کاری
کنیم.
سیندرلا: آدم خوبیه...
بیوک آرام وارد جمع آنها می شود. انگار که روی آتش شور و شوق بچه ها خاکستر بپاشند، همه خفه می شوند.
آقا بیوک: جیبا رو خالی کنید. امروز زیاد حال ندارم.
همه نوبت به نوبت پول ها را به پیرمرد می دهند.
جاسم (آهسته خطاب به سیندرلا): یکم از پولتو بده بهم.
سیندرلا (آهسته): چرا؟!
جاسم (آهسته): چونکه منصرف شم و به پیرمرد نگم کارای خلاف قانون گروه میکنی.
سیندرلا (آهسته): چه خلافی؟!
جاسم (آهسته): همینکه با آدمای مشکوک میری میای.
سیندرلا (آهسته): اون آدم خوبیه. فقط مشتریمه.
جاسم (آهسته): تا تو اینو به پیرمرد حالی کنی دهنتو سرویس کرده. درسته؟!
سیندرلا ساکت می شود.
بچه1(آهسته): اگه یارو فقط یه مشتری عادی باشه دهن تو هم سرویسه. دفعه قبل یادت رفته؟!
جاسم (آهسته): من امشبم اگه پول درست و حسابی بهش ندم دهنم سرویسه... پولو میدی یا نه؟
سیندرلا به کاغذ زل زده است.
جاسم (آهسته): بدو دیگه الآن نوبتم میرسه.
سیندرلا یکی از دو پنج هزار تومنی خود را به او می دهد.
آقا بیوک: هوی. نره خر.... چقدر داری... به به... میبینم که پنج و دویست بیشتر از دیشبه.
جاسم: مخلصیم آقا. از شما یاد گرفتیم.
آقا بیوک: پنج تومنشو بده سیندرلا!
جاسم: چرا آقا؟! مال خودمونه.
آقا بیوک: دِ مال خودت نیست بی شرف... آخه اینقدر تابلو زیر و رو میکشن... اونم جلو چشای من؟!
جاسم (با مکث و ترس و لرز): بدهی داشت آقا.
آقا بیوک (خطاب به سیندرلا): راست میگه؟
سیندرلا (با مکث و آهسته): بله.
آقا بیوک: چی؟ نشنفتم!
سیندرلا: بله آقا بیوک... بدهی داشتم.
جاسم: بخدا قبلا ازم پول گرفته بود.
آقا بیوک: خیلی خب. همه برید... فردا زودتر برید سرکار کم کاری امروزتون رو جبران کنید... تو بمون (اشاره به
جاسم می کند)
جاسم: جانم آقا.
آقا بیوک: چرا پول ازش گرفتی؟ حق السکوت بود؟
جاسم: نه بخدا... بدهی داشت.
آقا بیوک: دِ زر نزن عوضی... من از زیر و بمت خبر دارم. تو گور نداری که کفن داشته باشی.... پولا رو کسی بهش
میده؟ ماموره یا اِنجییو؟
جاسم (با مکث): آقا بخدا نمی خواستیم زیر و رو بکشیم... گفتم ازش میگیرم بعدا پسش میدم.
آقا بیوک: خیلی خب خیلی خب... توضیح نده... ماموره؟ دارن ردمونو میزنن؟
جاسم: نمیدونم آقا... میگه یه آقائیه که مشتریشه.
آقا: خیلی خب. بقیشو خودم می دونم چیکار کنم.گمشو برو... گند امروزتم باید جبران کنی... قانون چی بود تو
اینجور مواقع؟
جاسم: یا تا دو روز یه پول درست و حسابی درمیاریم که راضی شید یا دو روز بعد میریم پیش ممد یه پا.
آقا بیوک: آفرین... خوب میفهمیا... اصلا واس اینکه با اشتیاق کارتو جبران کنی، نفهمو از اسمت حذف میکنم...
فقط نره خر... خوبه؟
جاسم: بله.
پیرمرد: برو گمشو.
داخلی/ ایستگاه 501 مترو / ظهر
ایستگاه کم و بیش شلوغ است. سیندرلا از سر ایستگاه تا ته ایستگاه را می رود و دنبال مرد پرنده ساز می گردد. وقتی او را نمی یابد به سمت پله ها می رود. در همین حین که پله برقی او را بالا می برد، مردمی که از پله های بغل پله برقی عبور می کند را برانداز می کند. به محل تلاقی ایستگاه ها می رسد. از پله های آن طرف پایین می رود تا به طرف دیگر ایستگاه برود. در حال پایین رفتن از پله هاست که محکم به کسی برخورد می کند. کاغذهایش پخش زمین می شود. از وسط پله ها تا پاگرد پایین پله ها پر شده از کاغذهای سفید آچهار. سریع آنها را از زیر دست و پا جمع می کند تا زیر کفش ها سیاه نشود. گرچه چندتایی از آنها سیاه و کثیف شده است. همانطور که خم شده و کاغذها را جمع می کند، کسی گوشش را می گیرد و بلندش می کند. بیوک است.
آقا بیوک: چیکار میکنی! حواستو جمع کن.
جاسم از دور نزدیک آن دو می شود. چیزی در دست دارد. دست بند طلایی است.
جاسم: آقا بیو... اینو پیچ رفتم.
آقا بیوک (با شتاب): چه غلطی میکنی! همینجوری اینو دستت گرفتی داری جولون میدی؟!
سیندرلا: آی گوشم کنده شد!!!
بیوک گوشش را ول می کند. سیندرلا کمی گوشش را می مالد و کمی بعد خم می شود و بقیه کاغذها را جمع می کند. از دور زنی را می بیند که با مامور خط مترو صحبت می کند.
زن: آقا دستبندمو دزدین. پلیس کجاست؟
مامور او را به بالای پله ها راهنمایی می کند. سیندرلا نگاهی به دستبند در دست پیرمرد می اندازد که آن را یواشکی وارسی می کند. کاغذها را بغل کرده و همراه زن به بالای پله ها می رود. زن به مامور پلیس توضیح می دهد که پسر دستفروشی دستبندش را دزدیده است. بعد اتمام حرف زن، مامور وارد کیوسک آگاهی می شود. سیندرلا نیز نزدیک زن می شود و او را به گوشه ای می کشد.
سیندرلا: خانوم! خانوم! یه لحظه بیایید این گوشه.
زن: ول کن بچه... نمی خوام.
سیندرلا: خانوم یه لحظه بیاید... در مورد دستبندتونه.
زن همراه دخترک به گوشه ای می رود.
سیندرلا (به پایین پله ها اشاره می کند که پیرمرد و جاسم در حال بالا آمدن از پله ها هستند): اون پسره و
اون پیرمرده رو می بینید... دستبندتون دست اوناست.
زن: اعع... آره خودشه... آقای پلیس آقای پلیس.
زن وارد کیوسک می شود تا پلیس را خبر کند. در این بین سیندرلا هم به سمت ایستگاه مترو می رود. آرام و بادقت و دور از پیرمرد راه می رود تا دیده نشود. در ایستگاه، روی صندلی ای می نشیند. یکی از کاغذهایش را بر میدارد و شروع به تا زدن آن می کند. جوانی کلاسور به دست نزدیک می شود.
جوان (هزارتومن به او می دهد): ده تا از اینا بهم بده.
سیندرلا (پول را می گیرد): خودت بردار. من سرم شلوغه.
جوان خنده اش می گیرد و ده کاغذ بر می دارد و می رود. چند لحظه نگذشته بود که دوباره حضور جوان را بالاسرش احساس کرد.
سیندرلا (با افاده بچه گانه): آقا من با یکی قرار دارم باید اینو درست کنم... خودت بردار دیگه.
مرد پرنده ساز (با خنده): با کی قرار داری سیندرلا... کی کفش بلوریتو پیدا کرده!!
سیندرلا (سرش را بالا می گیرد و با چهره هیجان زده مرد پرنده ساز را می بیند که چمدانی نیز به همراه دارد):
سلام عمو! ببین تا اینجا درست کردم... بقیشو نمیتونم.
مرد پرنده ساز: آفرین... فقط سه تا تای دیگه بزنی تموم میشه.
مرد پرنده ساز، دستان دخترک را هدایت می کند تا سه تا نهایی را بزند. سیندرلا بعد از سه تا، پرنده در حال پرواز کاغذی اش را ساخته شده می بیند.
سیندرلا: عمو چیز دیگه هم بلدی؟
مرد پرنده ساز: آره.
سیندرلا: مثلا چیا؟
مرد پرنده ساز: مثلا پروانه، ماهی، هواپیما، قورباغه، اسب.
سیندرلا: اونارم یاد میدی؟
مرد پرنده ساز: خیلی دوست دارم ولی دارم میرم.
سیندرلا: کجا؟
مرد پرنده ساز: من اینجا مهمونم... الآن دارم برمیگردم شهرمون.
سیندرلا: یعنی دیگه نمی بینمتون؟!
مرد پرنده ساز (می خندد): نه دیگه.
سیندرلا: میشه قبل اینکه برید پروانه رو یادم بدید.
مرد پرنده ساز: من واس نیم ساعت دیگه بلیط دارم...
قیافه سیندرلا را می بیند که التماس از سر و رویش می بارد.
مرد پرنده ساز: تا قبل اینکه مترو برسه بهت سریع بهت یاد میدم.
دست در چمدانش می کند و دو سه کاغذ رنگی بیرون می آورد.
مرد پرنده ساز: بیا اینا رو بگیر. اریگامی با اینا قشنگ تر میشه... خب ببین بخوای پروانه درست کنی اول از
این طرف یه تا می زنی...
صدای سر و صدا و دعوایی از پله ها به گوش می رسد. پیرمرد دوان دوان از پله ها پایین می آید تا از دست پلیس فرار کند. سیندرلا از جا بر میخیزد و به فرار پیرمرد خیره نگاه می کند. به پایین که می رسد راه فراری نمی یابد. از سر ایستگاه به سمت ته ایستگاه می رود. مترو نیز از راه می رسد و آرام آرام توقف می کند. به پله ها که می رسد از آنان بالا می رود. اما پلیسی از بالای پله ها پایین می آید و او را دستگیر می کند. سیندرلا که چندین قدم جلو رفته بود تا صحنه را واضح ببیند، به خود می آید. به عقب بر می گردد تا پیش مرد برود. اما کسی را نمی بیند. دربهای مترو بسته شده و مترو در حال حرکت است. با چشمانش دربهای بسته شده مترو را دنبال می کند تا اینکه مترو در تونل سیاه محو می شود.
خارجی / منطقه کپر نشین / شب
سیندرلا ناراحت و خرامان خرامان به سمت آتشی که بچه ها دور آن حلقه زده اند، می رود. بچه ها –که ظاهرا سن همه شان از سیندرلا کمتر است- با هم گفتگو می کنند. او که وارد جمعشان می شود، توجه همه به او جلب می شود. چند نفر نیز متوجه پرنده در دست او می شوند.
پسر1: تو که اینجایی؟!
پسر2: پیرمرد گفت برگردی؟!
بچه های 5-6 ساله پرنده را از دست او می گیرند و با شور و اشتیاق آن را به هم نشان می دهند.
سیندرلا: پیرمرد رو گرفتن.
پسر1: چی میگی؟! گرفتنش؟! مگه میشه؟!
پسر2: نکنه ممد یه پا جاش بیاد!
پسر1: تو دعا کن مامورا نیاد ببرتمون.
پسر3: الآن تکلیفمون چیه؟!
پسر1: اول باید یه جایی بریم که دست هیچکی بهمون نرسه... غذارم نمیدونم چیکار کنیم... بیو... بیوک چیکار می
کرد؟!
پسر2: من که سر از کاراش در نمی آوردم.
پسر1: اااه... چی زر زر می کنید شماها تو این وضعیت؟!
بچه های 5-6 ساله که در تمام این مدت، فارغ از همه چیز تمام حواسشان به پرنده بود، دخترک را خطاب قرار می دهند.
بچه1: خودت درست کردی؟!
سیندرلا: اینو خودم درست نکردم ولی دیگه یاد گرفتم چجوری درست کنم.
بچه2: به ماهم یاد میدی؟
سیندرلا: آره... بیا این کاغذ رو بگیر... اینم بده به اون... اصلا این بسته کاغذ رو بذار وسط هر کی خواست
برداره.
بچه1: چیزای دیگه هم بلدی؟ مثلا پروانه؟
سیندرلا (با مکث): الآن نه ولی یاد میگیرم.
سیندرلا شروع به تا زدن کاغذ رنگی ای می کند که امروز از مرد پرنده ساز گرفته بود. بچه ها همانطور که خیره خیره به دستان و تا زدن های سیندرلا نگاه می کنند، همان حرکات را نیز تکرار می کنند. انگار که سحر شده باشند. چند نفر دیگر نیز که جلوی سحر و جادو سیندرلا مقاومت می کردند، ترغیب می شوند تا در این سفر روحانی و سحرآمیز سیندرلا را همراهی کنند.
برچسبها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, امین خداپرست