پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

فیلمنامه کوتاه: مرگ را فراموش نکن

 

فیلمنامه کوتاه

مرگ را فراموش نکن

 

نویسنده: سپهر گلمکانی

 

تصویر سیاه

صدای دویدن درراه پله‌ها را می‌شنویم.

تصویر می‌آید.

داخلی. خانه. روز

نمایی از در خانه‌ای را می‌بینیم. در چوبی که با کلید انداختن یک نفر، در باز می‌شود. مردی ناشناس (26 ساله) را می‌بینیم که با ترس و اضطراب فراوان داخل خانه می‌شوند. در را می‌بندد و قفل می‌کند. لباس‌های مرد خونی و مالی است، انگار اتفاق  ناخوشایندی برای او رخ‌داده است که این‌قدر ترس و هراس دارد. او  سپس نفس‌نفس‌زنان، ، به سمت صندلی چوبی می‌رود. او صندلی چوبی را برمی‌دارد و جلوی دستگیر در می‌گذارد تاکسی  وارد خانه نشود. او سپس نگاهی به خانه می‌اندازد. عرق از سروصورتش مدام می‌ریزد و بدنش به‌شدت می‌لرزد. او سریع به سمت در دستشویی می‌رود. در هنگام رفتن به سمت دستشویی، به علت ترس و استرس فراوان، چند بار پایش به صندلی و میز می‌خورد وبر زمین می‌افتد و دوباره برمی‌خیزد.

داخلی. دستشویی خانه. روز-ادامه

او داخل دستشویی شده. خودش را به آینه نگاه می‌کند. همچنان نفس‌نفس میزند و چند سیلی بر سروصورتش میزند تا خودش را کنترل کند. سپس نگاهی به لباس خونی و مالی‌اش می‌اندازد. او لباس را درمی‌آورد و در داخل وان می‌اندازد. او حالا زیرپوشی سفیدرنگ بر تن دارد. او سپس به ظرف‌شویی تکیه می‌دهد و به تأمل می‌پردازد. او سریع فکر می‌کند و انگار مشخص است که زمان کافی در اختیار ندارد. سپس آینه را باز می‌کند. داخل آینه، چند قرص آسپرین، صابون، مسواک، حوله و  چیزهایی دیگر توپان ده شده است. او  همه را از داخل آینه، بیرون می‌اندازد. سپس یک عدد تیغ پیدا می‌کند. او با دیدن تیغ کمی شوکه می‌شود و چند لحظه‌ای به آن نگاه می‌کند. سپس سریع، پوشَن رویش را پاره می‌کند. تیغ را بیرون می‌آورد و با دست چپ، نزدیک بازوی دست راستش می‌آورد تا با تیغ، رگش را بزند. او یک‌نفس عمیق می‌کشد و زیر لب دعا می‌خواند. سپس با تیغ رگش را می‌برد اما رگش بریده نمی‌شود و حتی زخم هم ب روی بازو آش ایجاد نمی‌شود. او به‌شدت تعجب می‌کند و چند بار این عمل را انجام می‌دهد. اما دوباره تیغ، رگش را نمی‌برد. او به خود توهین می‌کند. سپس تصمیم می‌گیرد که این کار را بر روی دست دیگرش امتحان کند. تیغ را نزدیک بازوی دست چپش می‌برد. او دوباره یک‌نفس عمیق می‌کشد. سپس تیغ را میزند اما دوباره دستش نمی‌برد. چند بار مداوم اینکا رو می‌کند اما نمی‌برد و به‌جایان سر تیغ، خمیده می‌شود. مرد با دیدن این مورد، تعجب می‌کند و چشمانش را درشت کرده و وبِ تیغ خمیده خیره می‌شود. سپس تیغ را رها می‌کند و سریع از دستشویی خارج می‌شود.

داخلی. هال خانه. روز.-ادامه

مرد به‌شدت ترسیده و نفس‌نفس‌زنان دوباره به اطراف خانه‌اش خیره می‌شود تا دنبال راهی برای خودکشی خود برگردد. او سپس تصمیم می‌گیرد که به سمت آشپزخانه می‌رود.

داخلی- آشپزخانه-خانه. روز-ادامه

او دوان‌دوان داخل آشپزخانه می‌شود. نگاهی به اطراف آشپزخانه می‌مکند . سپس به سمت یخچال می‌رود. در یخچال را باز می‌کند یخچال تقریباً خالی است. نگاهی به گوشه داخل یخچال می‌اندازد. پلاستیکی را پیدا می‌کند. او با دیدن پلاستیک کمی امیدوار می‌شود. پلاستیک را می‌آورد و در یخچال می‌بندد. پلاستیک را بر روی میز می‌گذارد و گره‌اش را می‌گشاید.او داروها و قرص‌ها را درمی‌آورد. او دنبال قرص یا دارویی است که او را بکشد اما جز استامینوفن کدویین و داروهای سرماخوردگی و مسکن چیزی دیگر پیدا نمی‌کند. او مدام کلمه «سیانور» را تکرار می‌کند و ادعا می‌کند که قبلاً یک مقدار از سیانور را در این پلاستیک گذاشته است. او نگاهی به اطراف آشپزخانه می‌اندازد. سپس چشمش به زیر کابینت می‌افتد. او خم می‌شود و در کابینت را باز می‌کند. کابینت پایین به‌شدت بو تعفن به خاطر سطل آشغال گندیده‌ای که هست، می‌دهد. سپس  سطل آشغال را برمی‌دارد. زیر سطل، یک در چوبی وجود دارد که با چسب محکم چسبیده شده است. او بلند می‌شود و گوشت‌کوبی را در داخل ظرف‌شویی پیدا می‌کند. او گوشت‌کوب را برمی‌دارد. خم می‌شود و در چوبی را با گوشت‌کوبی با کوبیدن به آن می‌شکند . او سپس یک بسته کوچک از سیانور را پیدا می‌کند. او خوشحال شده. بلند می‌شود اما پایش به سطل آَشغال می‌خورد و تمام آشغال و کثافت‌های داخل آن بر زمین پخش می‌شود. آشپزخانه حالا بوی گند گرفته است. او برای خوردن سیانور ، به هال می‌رود....

داخلی. هال خانه . روز-ادامه

او به هال آمده است. پلاستیک را بدون نگاه به آن باز می‌کند. یک‌دانه قرص را بیرون می‌آورد. دهانش را باز می‌کند و قرص را در داخل دهانش می‌گذارد و بدون آب ، قورت می‌دهد. او سپس به دوربین خیره می‌شود. چند لحظه‌ای می‌گذرد اما هیچ تأثیری در او ایجاد نمی‌شود. او تعجب می‌کند و خودش را در آینه بوفه نگاه می‌کند اما هیچ‌چیز مشکوکی در صورتش نمی‌بیند. سپس نگاهی به پلاستیک می‌اندازد. سپس نوشته‌ای پشت پلاستیک پیدا می‌کند که به آن چسبیده شده است که بر روی نوشته‌شده است :

«ببخشید که نتونستم سیانور پیدا کنم، گرون بود به جاش قرص سفیکسیم گذاشتم به جاش، امیدوارم بعد از پیدا کردنش، من را نکشی!»

مرد با دیدن این نوشته، عصبانی می‌شود و پلاستیک را  پرتاب می‌کند. او از شدت عصبانیت، سرش را به شیشه بوفه می‌زند اما شیشه بوفه فقط ترک برمی‌دارد. مرد باز تعجب می‌کند. ترس و هراس دوباره به سراغش می‌آید. سپس صدای آژیر ماشین پلیس را می‌شنود. او به سمت بهارخواب می‌رود. در بهارخواب را باز می‌کند و می‌بینید که ماشین‌های پلیس و نیروهای ویژه دارند به سمت آپارتمان او می‌آیند. همه مسلح و جز نیروهای ویژه هستند. مرد با دیدن این صحنه، به‌شدت ترسیده است. در تراس را می‌بندد. آب گلویش را از ترس و استرس مدام قورت می‌دهد. سپس به سمت کمدی می‌رود. در کمد را باز می‌کند. او جعبه‌ای را می‌بیند که در داخل آن اسلحه‌ای کهنه در وجود دارد. در جعبه را باز می‌کند و اسلحه را برمی‌دارد. او با دیدن اسلحه خوشحال می‌شود و دیگر باور دارد که مرگ و مردن برای او اتفاق می‌افتد. او سپس به دنبال گلوله می‌گردد. او به سمت لامپ مهتابی می‌رود. یک پیچ آن را آرام باز می‌کند و یک گلوله پنهان را که قبلاً در آن جاسازی کرده بود، برمی‌دارد. او گلوله را در داخل اسلحه می‌گذارد. سپس صندلی را پیدا می‌کند و بروی آن می‌نشیند. وسط هال. صدای پوتین‌های مأموران را می‌شنود که دارند از راه‌پله‌ها بالا می‌آیند. او که حالا ترسیده است. چشمانش را می‌بندد. اسلحه را زیر گلویش را می‌گیرد. خودش را محکم کرده و شلیک می‌کند اما تیر زده نمی‌شود. او دوباره این کار را می‌کند اما انگار اسلحه گیرکرده است. او سپس اسلحه را باز می‌کند تا گلوله را دوباره جا دهد. سپس اسلحه را دوباره آماده می‌کند و این دفعه بر روی شقیقه‌اش می‌گیرد. چشمانش را دوباره می‌بندد و آماده شلیک می‌شود، اما شلیک زده نمی‌شود. مرد عصبانی شده و مدام به اسلحه ضربه میزند اما کار نمی‌کند. مرد عصبانی، لوله اسلحه را به سمت تراس می‌گیرد اما این دفعه شلیک می‌کند و شیشه تراس می‌شکند. مرد تعجب کرده و به اسلحه‌اش خیره می‌شود. انگار واقعاً مرگ برای او اتفاق نمی‌افتد. مرد از ترس اسلحه را انداخته و از روی صندلی بلند می‌شود. مأموران قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر می‌شوند.صدای فریاد مأموران را می‌شنویم که نزدیک در خانه او می‌شنوند و از او می‌خواهند که در را باز کنند. مرد به حرف آن‌ها توجه نمی‌کند و به تراس خیره شده است. او آرام آرم به سمت تراس می‌رود. مأموران وقتی متوجه می‌شوند که در را باز نمی‌کند، تصمیم می‌گیرند که در بشکانند و به‌زور داخل خانه شوند. مرد به تراس نزدیک‌تر شده. در تراس را باز می‌کند....

خارجی.تراس. روز-ادامه

او پایش را روی شیشه‌های خردشده می‌گذارد اما هیچ دردی را احساس نمی‌کند. او نزدیک نرده‌ها شده است. مأموران تلاش می‌کنند که در را بشکنند و صندلی  که زیر دستگیره در گذاشته بود، از شدت ضربه، پرتاب می‌شود. مرد چشمانش را می‌بندد و خودش را می‌خواهد از بالا ، به پایین می‌اندازد. اما مأموران داخل می‌شوند و به‌محض پرش مرد، او را بازداشت می‌کنند اما چشمانش را باز می‌کند و می‌بیند که توسط مأموران بازداشت‌شده است. او ترسیده، ناامید، تسلیم می‌شود و مأموران محکم او را می‌بندند.

تصویر سیاه می‌گردد.

خارجی . خیابان. روز

مأموران ویژه را می‌بینیم که مرد را دستگیر کرده‌اند و او را به سمت ماشین پلیس همراهی می‌کنند. از بالای آپارتمان، پیرزنی را می‌بینیم که مشغول تمیز کردن و آب دادن به گل‌هایش است. روی لبه ، چند گلدان هست. پیرزنی  بر روی یکی از گلدان‌ها دستمال می‌کشد اما به دلیل عدم تعادل، گلدان از بالا به پایین می‌افتد و یک‌راست بر سر مرد برخورد می‌کند. گلدان می‌شکند و مرد به علت شدت ضربه، بر زمین می‌افتد و غش می‌کند او لبخندی بر روی لبش می‌آید که بالاخره دارد می‌میرد اما مأموران به آمبولانس تماس بگیرند که او را هرچه سریع‌تر برسانند. از سر او یک مقداری خون بیرون می‌آید.

تصویر سیاه می‌گردد.

داخلی. سلول زندان. روز

مرد را می‌بینیم که یونیفرم زندان را بر تن کرده است. سرش را باندپیچی کرده و انگار دوباره از مرگ قسردر رفته است. او که به دیوار خیره شده است. سپس مردی از بیرون که مشغول رساندن بسته‌ای به زندانیان است را می‌بینیم. آن مرد به سمت سلول او می‌آید. بسته‌ای را جلوی سلولش می‌گذارد. مرد بلند می‌شود و به سمت در سلولش می‌رود. بسته را برمی‌دارد. روی تخت خوابش می‌نشیند. بسته را باز می‌کند. طنابی گرده شده را می‌بیند که به‌صورت طناب اعدام گرده زده‌شده است. مرد با دیدن این طناب کمی امیدوار می‌شود..

پس از چند لحظه‌ای، طناب را به سقف آویزان می‌کند و او را به‌اندازه گردن خود، تنظیم می‌کند. او نگاهی به بیرون می‌اندازد که مأموران در راهرو رفت‌وآمد نکنند. او روی صندلی می‌رود. گردنش را داخل طناب می‌کند. زیر لب دعا می‌خواند. چشمانش را می‌بندد. خودش را آماده می‌کند سپس گوشه‌ای از طناب را می‌بینیم که پوسیده و نزدیک باز شدن است. با فشار مرد، آن گره بازتر می‌شود تا اینکه کلاً طناب از هم می‌شکافد و مرد محکم بر روی زمین میافتد و حتی صندلی هم شکسته می‌شود. مرد از شدت درد کمرش به خود می‌نالد اما به نظر می‌آید که مرگ دوباره برای او رخ نداده است. مأموران متوجه می‌شوند و در سلول او را باز می‌کنند.

داخلی. درمانگاه زندان. روز

مرد را می‌بینیم که توسط پزشکی معالجه می‌شود. پزشک به او اعلام می‌کند که حالش خوب است و می‌تواند به سلولش برگردد. مرد از روی تخت بلند می‌شود. مأموران به سمت او می‌روند و به او دستبند می‌زنند و با خود می‌برند.

داخلی. بخش سلف زندان. روز

زندانیان را می‌بینیم که مشغول خوردن غذاهایشان هستند. مرد را می‌بینیم که در گوشه‌ای نشسته و دارد غذا می‌خورد. سپس چند مردی قوی‌هیکل و خلاف‌کار، به سمتش می‌آیند. سپس او را می‌گیرند و مردی پلاستیکی را بر کله‌اش می‌اندازد تا او را خفه کنند. او زیر پلاستیک، لبخندی بر روی لبش می این و دیگر اطمینان دارد که این دفعه می‌میرد. او خودش را از تلاش بازمی‌دارد و خود را شل می‌گیرد. او نزدیک مرگ است و چشمانش سیاهی می‌رود. اما نگهبان‌ها از دور ، آن‌ها را می‌بیند. به دیگر همکارانش خبر می‌دهد. خلاف‌کاران متوجه آمدن نگهبان‌ها به سمتشان می‌شوند . آن‌ها از کشتن و خفه کردن مرد دست می‌کشند. پلاستیک را بیرون می‌آورند. مرد حالا نفس عمیق می‌کشد و خلاف‌کاران از پیش او می‌روند. مرد تعجب می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که بیایند من را بکشند. او دوباره بلند این جمله «بیا من را بکش!» را تکرار می‌کند اما خلاف‌کاران می‌خندند و توجهی به آن نمی‌کنند. مرد به‌شدت عصبانی شده و ظرف غذایش را پرت می‌کند و از ناامیدی  خودش را بر زمین می‌اندازد. گریه می‌کند و خودزنی خود می‌پردازد. نگهبانان به سمتش می‌آیند و او را به‌زور بلند می‌کنند و با خود می‌برند.

داخلی. انفرادی زندان. روز

مرد را می‌بینیم که ناامید نشسته و به سقف خیره شده است. نگهبان در سلول را باز می‌کند و او را بلند می‌کند. به او دست بند میزند و ازآنجا خارج می‌کند.

داخلی. راهرو زندان. روز

مرد را می‌بینیم که با همراه نگهبان به سمت سلولش راه می‌روند. مرد ناگهانی می‌ایستد و از نگهبان درخواست رفتن به دستشویی می‌کند نگهبان قبول می‌کند و او را به سمت دستشویی می‌برد.

داخلی. دستشویی عمومی زندان. روز

مرد را می‌بینیم که داخل دستشویی می‌شود. دستشویی خالی از زندانی است و فقط او در دستشویی تنها است. او در اتاقک را باز می‌کند و داخلش می‌شود. او شلوارش را پایین می‌کشد و بر روی توالت فرنگی می‌نشیند. صبر می‌کند و دوباره به دوربین خیره می‌شود. ناگهانی احساس بدی به او دست می‌دهد. به‌سختی نفس می‌کشد. قفسه سینه‌اش را می‌گیرد و انگار قلبش از تپیدن می‌افتد. چشمانش خیره و نگران می‌شود. نفس دیگر بالا نمی‌آید. سپس چشمانش به سیاهی می‌آید و بر روی زمین می‌افتد. نگهبان داخل دستشویی می‌شود و می‌بیند که مرد بر روی زمین افتاده  است و چشمانش هیچ حرکتی نمی‌کند. به نگهبان دیگر بابی سیم خبر می‌دهد که به آنجا بیاید. مرد به او چند سلی میزند اما هیچ اثری ندارد. نگهبان دیگر می‌آید و پیش او می‌نشیند. او دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند تا با دست شوک به او وارد کند اما اثری ندارد. نگهبان بابی سیم به گروه پزشکی زندان خبر می‌دهد که سریع‌تر به دستشویی بیایند. نگهبان دیگر نفس دهان‌به‌دهان می‌دهد اما باز اثری ندارد. پزشکان می‌رسند و با خود دستگاه شوک را آورده‌اند.  دستگاه شوک را آماده می‌کنند. آن را به 360 شارژ می‌کنند و به قلب او شوک الکتریکی وارد می‌کنند اثری ندارد. دوباره شوک الکتریکی را شارژ می‌کنند و دوباره به او وارد می‌کنند اما اثری ندارد. یکی از پزشکان اعلام می‌کند که مرده است. مرگ او تعیین می‌شود. پزشکان بابی سیم خبر می‌دهند که چند نفر را برای بردن جنازه، به اینجا بیایند. سپس نمایی از صورت جنازه مرد را می‌بینیم که بالاخره مرگ ، جان او را گرفته اما ناگهان چشمانش دوباره تکان می‌خورد و به نفس زدن می‌افتد و سرفه‌ای می‌کند.

پایان

 


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, سپهر گلمکانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 17:48  توسط مدیر  |