فیلمنامه "دوچرخه"
دوچرخه
نویسنده : پیمان عوض پور

خارجی – روز – خیابان شلوغ
پسرکی 9ساله درحالیکه دوچرخه سواری می کند با غرور اطراف را نگاه می کند ، بعد از طی کردن مسافتی ، اتوموبیلی از خیابان فرعی واردخیابان اصلی شده وباسرعت به او برخورد می کند/
داخلی –روز- کلاس درس سوم دبستان
محسن که کله اش را برروی دستانش برروی میزی که پشت آن نشسته گذاشته ، با تلنگری که معلم برسرش می زند از خیال درمی آید
محسن: آخ
همکلاسی ها می خندند/
معلم درکنار تخته وایت بورد ایستاده و تدریس میکند
معلم : بله بچه ها ؛ شماها دعاتون بهتراز مابزرگترا مستجاب میشه ، دلاتون پاکه ، گناهاتون به اندازه ی دلاتون کم و کوچیکن /
محسن : ای خدا دوچرخه ، دوچرخه ، ای خدا
معلم متوجه و می شود ، به سمتش می رود .
معلم : چی شده ماهوتی ؟!
زنگ مدرسه به صدا درمی آید ، معلم فرصت نمی کند به محسن برسد، شاگردان کوله هاو کیفهایشان را برمی دارند و به سرعت به طرف درب خروجی کلاس می روند /
خارجی –روز- همان ساعت – پارکینگ مدرسه
در پارکینگ مدرسه ،چند تن ازهمکلاسیهاو دیگرشاگردان مدرسه دوچرخه هایشان را برداشته سوارشان شده و از انجا دورمی شوند ،پسرک با حسرت آه می کشد/
داخلی – شب – خانه ی محسن
مادرمحسن در آشپزخانه ی اوپنِ خانه در حالیکه آشپزی می کند ، تلفن ِ خانه را که بی سیمی است برگوشش گرفته و در حال صحبت باتلفن است ،
مادر: خب شمسی جون ماکارونی رو ریختم ،چقدر باید بمونه توآبجوش؟ ...... آهان ... خعل خب اینم از این ،راستی ؛ وَرق امتحانی شاگرداتوچی کردی ؟ من که دیگه جونم دراومد تو این زندگی ، جدی؟ خوشبحالت دوروز پیش تحویل دادی ؟! چه خوب !من که امشب باس بشینم تا صبح علی الطلوع تصحیشون کنم . فردا آخرین مهلته تحویله
مادرِ محسن در حالیکه دستگیره ی دستکشی در یک دست پوشیده ؛ همانطورکه گوشی تلفن ثابت را دردست دیگرش گرفته است ، قابلمه ی کوچک دسته دار را به سمت ظرفشویی برده و محتویاتِ آن را در آبکشِ روی ظرف شویی خالی می کند، دوربین اورا تا نزدیک آبکش دنبال می کند و بدو ایست حرکتش را ادامه می دهد تا به در اتاقِ محسن می رسد که درحال باز شدن است . درب اتاقِ محسن باز می شود
محسن : ماما
مادر حواسش پرت است
محسن : ماما ...
مادر باز توجهی نمی کند و مشغول آشپزی و تلفن است
محسن : ماماماماماماماماماما
مادر درحالیکه هنوز با تلفن صحبت می کند ؛ قابلمه ی خالی شده را که در دست دارد باعصبانیت برروی پیشخوان اپن آشپزخانه می کوبد : دردومامان په چته بچه ؟!مگه نمیبینیی گرفتارم ؟! ... نه باتو نیستم شمسی جون ، یه لحظه گوشی ...((روبه محسن)) ؛ چه مرگته ؟
محسن: ماما دوچرخه
مادر : سیبیلا بابات می چرخه
مادر شروع می کند به خندیدن ، و مجددا با مخاطب پشت تلفن صحبت می کند . محسن ناامیدانه از آنجا دورمی شود وبه سمت دیگری می رود /
داخلی – همان – اتاق ِ پدر
پدر محسن که مردی سی و هشت ساله است پشت میزی پشت به درب ورودی اتاقش نشسته ودرحال کار بانقشه هایی است که در کامپیوتر طراحیشان می کند . یک گوشی تلفن ثابت و دو گوشی موبایل و همچنین تعداد زیادی طرح و نقشه ؛ به صورت پراکنده برروی میز و روی زمین قراردارند . اوموهایش نامرتب و به هم ریخته هستند. صدای کوبش دربلند می شود
پدر: کیه ؟
صدای محسن از پشتِ در : محسنم بابا
پدر بر می گردد به سمت در تا آن را باز کند که ؛ صدای زنگ یکی ازگوشیهای موبایلش بلند می شود پدر جواب می دهد : بله ؟ بفرمایید . سلام مهندس ، آره آره آمادست . بله بله
صدای زنگ گوشی ثابت نیز بلند می شود ،او به سرعت به سمت گوشی ثابت رفته و آن را برمی دارد : بله ؟! آره خودم هستم . سلام ، سفارش نقشه ؟ بله بله درخدمتم
پدر به گوشی موبایل : مهندس جان ببخش درخدمتم ، فردا نقشرو میارم خدمتتون ، پدربه گوشی ثابت : نخیر باشما نبودم
به گوشی همراه: چشم مهندس جان . چشم . خدانگهدار
پدربه گوشی ثابت: حتما حتما (( او شروع می کند به یادداشت کردن ))؛ آره قطعا باید یه ملاقات حضوری باشما داشته باشم ،آدرس خودتونه دیگه؟... چشم قطعا حتما .خدانگهدارآقا
باز صدای کوبش دربلندمی شود
پدر : بله ؟!
صدای محسن: منم بابا
پدر: بیا تو پسرم
صدای بازشدن در ، دستگیره به آهستگی می چرخد، درباز می شود ، محسن وارد می شود.
محسن:سلام بابا خسته نباشی
پدر: سلام ، چطوری بابا ؟ کاری داشتی ؟
محسن: آره بابا ، اِه ... دو .....
دراین هنگام صدای زنگ دیگر موبایل ِ دیگرپدر به صدا در می آید ، پدر محسن را رها کرده ، حواسش به گوشی اش جمع شده گوشی را جواب می دهد
پدر: بله ؟ بفرمایید ................
پدر: کاری داشتی پسر ؟
محسن درحالیکه ناامیدانه به آهستگی از دربیرون می رود : هیچی بابا
پدر مشغول پاسخ دادن به تلفن می شود او متوجه رفتن محسن نمی شود
محسن درحالیکه که بیرون می رود و درب اتاق پدر را می بندد : ای خدا
چندثانیه بعدپدرگوشی را خاموش کرده برروی میز گذاشته و بر روی کاغذی چیزهایی را می نویسد و با خود حرف می زند : اینم از این.دیگه چیزی به خرید خونه و نجات از اجاره نشینی نمونده
اوبه سمت در برمی گردد ، به خیال آنکه هنوز پسرش آنجاست .
پدر: اِه؟!کجارفت؟! آخرش نفهمیدم پسره چی میخواستا!
باز صدای زنگ تلفن ثابت بلند می شود ، او به طرفش برمیگردد تا آن را بردارد . تصویر فید می شود .
روز- صبح-خارجی – دم درب خانه ی محسن
پس از درب خانه خارج می شود ، نگاهی به خیابان می کند/درب خانه بسته می شود/پاهای محسن نشان داده می شوند که راه می رود /بعد پای محسن به زیر قوطی خالی ای که در خیابان برروی زمین افتاده می زند ، قوطی دورمیشود/
روز – خارجی – بازار
پاهایی نشان داده می شوند که درحال ترددهستند ، قوطی خالی ای نشان داده می شود که پاها به آن برخورد می کنند و باهرضربه پایی به طرفی پرتاب می شود ، تاآنکه به پای پدرمحسن برخورد می کند ، وجلوی پاهایش برزمین می خورد، پاهای پدر محسن برروی قوطی رفته و آن را له می کنند ، دوربین از پاهای پدربالارفته تا به نیمتنه یبالای او می رسد که چند نقشه ووسایل وابزار دیگر را حمل می کند و باعجله پیش می رود . یک مرتبه صدای زنگ موبایلش بلند می شود ،او همانطورکه تندتند راه می رود ؛ دستش را به سمت جیبش می برد تا آن را دربیاورد ، حواسش کاملا پرت می شود ، پایش به دوچرخه هایی که دم درب مغازه ی دوچرخه فروشی قرار دارند برخورد می کند ، دوچرخه ها برروی زمین چپه می شوند انبوه وسایل وابزار درون دستش ولو شده و برزمین می افتند ، همه چیز به هم می ریزد ، جمعیت اطرافش متوجه می شوند ، مغازه دارباعجله از مغازه بیرون می پرد. پدر موبایلش برروی زمین افتاده و اجزایش ازهم جداشده اند رااز زمین جمع می کند . دوچرخه های واژگون شده را نیز می خواهد درجایشان بگذارد . دوچرخه فروش قوی هیکل مچ او را میگیرد
دوچرخه فروش: آهای چه کردی تو ؟
پدر: معذرت معذرت
دوچرخه فروش : چیچیرومعذرت ؟! مردناحسابی ؛ دوچرخه هارو دربو داغون کردی
پدر: چیزی نشده برادر
دوچرخه فروش یکی از دوچرخه ها را که صدمه دیده رانشانش می دهد و درحالیکه یقه ی پدر و دسته ی آن دوچرخه را گرفته ، هردورا به داخل مغازه می برد
دوچرخه فروش : بیا ببینم ، زدی دوچرخرو داغون کردی ، برادربرادر راه انداختی واسم ، بییییا ....... /
داخلی – روز – مغازه ی دوچرخه فروشی
دوچرخه فروش بادقت درحال شمردن دسته ای پول است ، از پدرمحسن خبری نیست / تصویر فید می شود
روز(ساعت حدودهای 2 بعدازظهر)-داخلی- حیاط خانه ی محسن
محسن درحال زدن ضربه ی شوت با پا به توپ پلاستیکی است و مدام آن را به دیوار حیاط زده و بابازگشت توپ . مجددا ضربه ای به آن زده و به دیوار می کوبد ./صدای چرخش کلید در قفل درورودی حیاط / محسن باشنیدن صداای باز شدن در ، از شوت کردن مجددبه توپ دست می کشد .توپ به پایش برخورد کرده و به گوشه ای از حیاط پرتاب می شود . با ورود پدر ، محسن کاملا به طرف درب حیاط برمی گردد و یکمرتبه میخکوب می شود. دوربین به طرف درب رفته ودوچرخه را که دردست پدراست نشان می دهد .پدر داخل شده ، محسن به او سلام می کند ، پدر با بی حالی به اوجواب می دهد ودوچرخه را جلو پسر برزمین گذاشته و باخستگی از درب حال داخل می شود .
محسن باحیرت : سلام بابا ..
پدر: سلام . اینم دوچرخه
محسن به طرف دوچرخه رفته ، بوسه ا ی برآن می زند ، سوارش شده و شروع می کند در حیاط با آن چرخ می خورد . تصویر فیکس می شود
/پایان
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۸ساعت 20:51  توسط مدیر
|