سلام به خوانندگان محترم
فیلمنامه هایی که برای ما فرستادید به دستمون رسیده ، ان شاء الله به زودی توسط مدیر محترم وبلاگ روی سایت قرار خواهد گرفت . با تشکر 
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۰۶/۱۴ساعت 12:25  توسط معاون ارشد
|
با سلام خدمت همه دوستان محترم
ضمن عرض تبریک جهت حلول ماه مبارک رمضان ، به خاطر وقفه کوتاهی که به علت امتحانات در بروز رسانی سایت به وجود آمده بود ، معذرت میخواهیم .

از آنجایی که فیلمنامه انگلیسی Wall-E خیلی مورد استقبال دوستان قرار نگرفت ، تصمیم به قرار دادن یک نظر سنجی آنلاین گرفتیم. نظر شما برای ما حائز اهمیت است ، پس لطفا با شرکت در این نظرسنجی ما را در جلب رضایت خودتان یاری بفرمایید .
مایلید کدام یک از فیلمنامه های انیمیشن انگلیسی زیر در سایت قرار بگیرد؟
1- The Lion King
2- Kung Fu Panda
3- Despicable Me 2
4- Up
5- ادامه Wall-E
لطفا رای خود را در قسمت نظرات اعلام بفرمایید . با تشکر
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۱ساعت 9:52  توسط معاون ارشد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۴ساعت 17:23  توسط معاون ارشد
|
پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه ، ایام شهادت سرور و سالار شهیدان ، امام حسین (ع) و یارانشان را تسلیت میگوید .

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۱ساعت 9:37  توسط معاون ارشد
|
WALL-E
Written by
Andrew Stanton & Pete Docter
IMDB Rating: 8.5/10
Genre:
Animation
Adventure
Family
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۰۷ساعت 8:15  توسط معاون ارشد
|
داستان کوتاه : قول
نویسنده : فائزه محصولی
مامان ... مامان ... مامان ...
چه کار کنم ؟ آخه تو که میدونی چقدر حرفت واسم حجته . تو که میدونی اگه بگی نه ،... تو رو به روح بابا قسم . تو رو به خودت قسم ، بذار برم ... قول میدم زود برگردم . بخدا فقط تویی که اینقدر حساسی . مجید و محمد هم که ماماناشونو میشناسی رضایت گرفتن . فقط تو راضی نیستی ... مامان !
مادر نگاهش به چرخ خیاطی بود و شلوار پاره حسین را میدوخت . . اخم کرده بود و میخواست نشان بدهد که اصلا حواسش به او نیست . اما تمام حواسش پیش او بود . کاش میتوانست یک جوری منصرفش کند . اما میدانست حسین وقتی تصمیم بگیرد ، دیگر چیزی جلودارش نیست .
حسین یک بند اصرار میکرد . مادر عصبانی شد :
-"خیلی خوب . هر کاری میخوای بکن . دیگه به من ربطی نداره!"
-"مامااان... یه جوری نکن که تا آخر عمرم پشیمون باشم . تو که میدونی نمیتونم نرم ... اینم میدونی که تا رضایت ندی نمیرم . تو رو به فاطمه زهرا بذار برم !"
اسم فاطمه را که شنید ، لرزید . اشکش ریخت روی شلوار پاره ...
-"آخه پسر چرا اینقده یه دنده ای ...!!!؟"
حسین فهمید مادر کمی نرم شده ...
_"مادر . میام . قول میدم !"
مادر نگاهش کرد . به ثمره 16 سال زحمتش ... حسین بغض کرده بود و با التماس به مادر نگاه میکرد .
-"... برو . اما به خانم فاطمه زهرا مدیونی اگه برنگردی !"
حسین این را که شنید مثل پرنده از جایش پرید و مادر را در آغوش گرفت . هر دو در آغوش هم میگریستند . یکی از خوشحالی و دیگری از نگرانی ...
***
مادر عکس حسین را گذاشت پیش رویش :-"مادر قربونت بره عزیزم . الهی فدای ان چشمای قشنگت بشم . جان دلم عزیزم . خدا پشت و پناهت حسینم ...صدای زنگ در را که شنید از جایش بلند شد . از بعد از رفتن حسین ، زمینگیر شده بود و با عصا راه میرفت . –"الان میام!" ... کمی طول کشید تا به در رسید . در را که باز کرد ، 2 مرد ریشدار را دید که لباس سپاه به تن داشتند .-"سلام"
-"سلام علیکم حاج خانوم ... منزل آقای معرفت؟"
- "از حسینم خبر آوردین ؟؟؟"
یکی از آن 2 نفر به دیگری نگاه کرد و سرش را پایین انداخت .
-" بله ..."
-" حالش چطوره ؟؟؟ "
-"والا حاج خانوم ...."
- "تورو به خدا بگو چی شده پسرم ؟!"
-"حاج خانوم هول نکنین ...حسین آقا یه مقدار زخمی شدن ...."
-"یا فاطمه زهرا .."
مادر پایش سست شد و روی زمین نشست ."الان کجاس ؟"
-" بیمارستانن ولی الان وقت ملاقات تموم شده . صبر کنین فردا ..."
-"من تا فردا طاقت نمیارم . پسرم خدا خیرت بده یه لحظه صبر کنی من سریع حاضر میشم ..."
- "آخه مادر ..."
مرد نمیدانست چه بگوید ... دوستش دستش را روی شانه او گذاشت و گفت "اشکال نداره . بذار بیان "
مادر خوشحال شد "خدا خیرت بده .الان میام ."
2 مرد به همدیگر نگاه کردند و آه کشیدند .
***
مادر محکم با چادرش رو گرفته بود و سعی میکرد صدای گریه اش بلند نشود .
-"حاج خانوم ...حاج خانوم ...!"
مادر نقش زمین شد .
بهوش که آمد دید روی تخت بیمارستان است . پرستار بالای سرش آمد و گفت : "مادر بهترین ؟"
-"حسینم ... حسینم ... حسینم ..."
پرستار نتوانست جلوی اشکش را بگیرد .
یکی از پاسداران در زد و وارد شد .
-" سلام علیکم حاج خانوم . تسلیت میگم ."
مادر نفسش تنگ شده بود..."شما با حسینم بودین ؟آره؟"
-"نه حاج خانوم . همه ی بچه های تخریب شهید شدن . از هیچکس چیزی نمونده فقط موندیم حسین تو اون انفجار چطوری بدنش سالم مونده..."
مادر دیگر چیزی نمیشنید . چشمانش رو بست و نفس کشید . "به قولت وفا کردی پسرم . خدا با فاطمه زهرا محشورت کنه ..."
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۵ساعت 20:52  توسط معاون ارشد
|