پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

توجه کنید

دوستان عزیز لطفا توجه کنید

 

1- دوستانی که مایل به ساخت فیلمنامه های موجود در پایگاه هستند باید از نویسنده اثر اجازه کتبی داشته باشند لطفا مجددا سول نفرمایید.

2- دوستانی که نظری برای ما ارسال می کنند و خواهان نمایش آن هستند لطفا نظر خصوصی نفرستید. چرا که نظرات خصوصی قابل انتشار نیستند.

3- به این دلیل که درخواست های ساخت، زیاد هستند و معمولا تکراری و بنده از وضعیت ساخته شدن و یا نشدن همه فیلمنامه ها مطلع نیستم در تلاش هستیم تا با اجازه از نویسنده ها ایمیل آنها را در سایت قرار داده تا کارگردانان و تهیه کنندگان مستقیما با خود نویسنده ها ارتباط برقرار کنند.

4- دوستان عزیزی که فیلمنامه های خود را برای ما ارسال میکنند اولا بابت تاخیر در قرار دادن فیلمنامه ها به علت مشغله، معذرت می خواهم. ثانیا اگر به هر دلیلی فیلمنامه شما در پایگاه قرار نگرفته یا به دست بنده نرسیده و یا اشتباها در میل باکس بنده دیده نشده. لذا لطف کنند و مجددا فیلمنامه خود را برای ما ارسال کنند.

5- فیلمنامه نویسان عزیز چنانچه عکس مورد نظر خود را برای فیلمنامه تان ضمیمه متن کنید خیلی خوب است. در غیر اینصورت بنده شخصا عکسی را که به نظرم با فیلمنامه مرتبط باشد در پایگاه قرار خواهم داد که ممکن است مورد نظر صاحب اثر نباشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۶ساعت 12:19  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "چی در عوض چی؟"

چی در عوض چی؟

نویسنده: حورا عرب

 


داخلی – روز- راهروی آموزشگاه  
زنگ مدرسه به صدا در می آید.
بچه ها با هیاهو و جیغ از کلاس ها بیرون می زنند و با فریاد های شاد کودکانه به سمت والدینشان که خارج از مدرسه ایستاده و گهگاهی هم به داخل می آیند ، می روند.
دو خواهر به نام های شادی و طناز دست یکدیگر را گرفته و به سمت یکی از کلاس ها می روند.
دبیر جوانی همراه دو بچه ی چهار ساله از یکی از کلاس ها خارج می شود.
بچه ها به مادر ها سلام کرده و دست همدیگر را گرفته و در سالن قدم می زنند.
همین که دبیر چشمش به یکی از خواهرها می افتد ، بدون سلام و با نشاطی وصف ناشدنی می گوید –
شادی خانم ، همین الان برو براش صدقه بزار ، خدا بهت ببخشتش ، عجب دختریه ؟ عجب استعدادی داره ؟ درس از دهنت در نرفته یاد گرفته. هر چی ازش پرسیدم بلد بود ، تو امتحان هم اول شد. دیگه بهتر از این نمیشه از یه دختر بچه ی چهار ساله انتظار داشت...
( مابین تعریف ها دبیر چشمش به خواهر دیگر می افتد که با لبخندی زورکی به او خیره شده. کمی مکث می کند سپس با خجالتی ساختگی می گوید) –
ببخشید متوجه شما نشدم . مگه این کوچولوی خوشگل می ذاره من کلمه ای غیر از تعریف به زبون بیارم ؟
طناز – خواهش می کنم.
( پس از مکثی کوتاه با تردید می پرسد ) – حالا ... کوچولوی من تو چه  وضعیه ؟
( دبیر که گویا انگیزه ای برای جواب دادن به این سوال ندارد کمی سکوت می کند سپس با صدایی آرام تر می گوید ) –
کوچولو ی شما هم بدک نیست ... ولی باید باهاش بیشتر کار کنید... از بقیه ی بچه ها عقبه.
 طناز از شنیدن پاسخ دبیر در مقابل شادی خجالتزده می شود و با تکان سر حرف دبیر را تائید می کند.
شادی که از حماقت دبیر در توصیفات متضاد ناراحت و معذب شده برای ختم سریع تر حرف های دبیر به جای طناز نیز از او تشکر و خداحافظی می کند و دوتایی همراه بچه ها از آموزشگاه خارج می شوند.
دو کودک نیز دست در دست هم با حالت دویدن پشت سر مادر هایشان می روند.
یکی از آنها درشت هیکل و دیگری لاغر و نحیف است. 


خارجی – روز- حیاط مقابل مدرسه
شادی و طناز مقابل هم کنار ماشین ایستاده و صحبت می کنند. خیابان شلوغ است و رفت و آمد های پی در پی رهگذران گهگاهی آن دو را از نظر محو می کند.
طناز با چهره ای غمگین در حالی که سعی در مخفی نگاه داشتنش  دارد می گوید –
خب شادی جون ، کاری نداری ؟ من باید برم. به یاسی قول دادم بعد از کلاس ببرمش پارک که حاضر شده سر کلاسش بشینه.
شادی – برو به سلامت ، اگر هم وقت داشتی بیا خونمون خوشحال میشم.
طناز – باشه حتما ... خداحافظ
شادی – خداحافظ
( هر دو سوار ماشین می شوند. ) 


خارجی – روز- محوطه ی پارک
صدای خنده و هیاهوی بازی بچه ها در پارک با صدای بوق و ترمز ماشین های در حال عبور از خیابان در هم آمیخته.
طناز که چهره ی ناراحت و غمگینی دارد روی صندلی پارک نشسته ؛ با شنیدن صدای بوق ممتد ماشینی بی اختیار دو دست را به سرش فشار می دهد و زیر لب غرغر می کند و به طرز خشنی با اشاره ی دست به یاسی اشاره می کند که به سمت پارک برود.
گویا به خاطر اینکه یاسی استعداد ذهنی کمی دارد از خود او دلخور شده .
یاسی با یک بستنی بسیار بزرگ در دستش به سمت پارک رفته و از پله های سرسره بی احتیاط بالا می رود.
طناز به یاسی زل زده و به فکر فرو رفته.
طناز خود را در اتاقی پر از کتاب های آموزشی در حال درس کار کردن با یاسی می بیند.  
طناز خود را در حالی می بیند که در مقابل شادی حرفی برای گفتن ندارد و شادی با شوق و ذوق می گوید –
وزارتخانه مجوز سه سال جهش رو به سوگند داده ...
دیزالو به
یاسی که با بستنی توی دستش تاب می خورد و خندان است.
کات 


خارجی – روز- داخل ماشین
شادی کنار خیابان می ایستد و به کودکش می گوید –
سوگند جونم ، زیر چشمات سیاه شده مگه امروز تو مدرسه چی خوردی ؟
سوگند – هیچی ... خاله بهم شکلات داد من ازش نگرفتم.
شادی با غمی مانوس که در نگاهش موج می زند به سوگند نگاه می کند.
شادی – کار خوبی کردی ولی مثل اینکه اون ساندویچی که قبل از کلاس خوردی قند خونتو بالا برده.
دیزالو به
چهره ی غمگین طناز که روی صندلی پارک نشسته و به یاسی زل زده
دیزالو به
یاسی در حال خندیدن و خوردن بستنی
دیزالو به
چهره ی عصبانی طناز
دیزالو به
سوزنی که به بازوی سوگند فرو می رود تا در ازای ساندویچی که خورده به بدن او انسولین برساند .
صدای جیغ و گریه ی کودک و محو تدریجی صحنه.


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۲ساعت 14:40  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "آدمِ مو بلند"

 

فیلمنامه کوتاه "آدمِ مو بلند"

نوشته: بهزاد اسدنژاد

 

 

روز- داخلی- دستشوئی خانه
پسری 20 ساله با موهای بسیار بلند روبروی آینه ی دستشوئی ایستاده و موهای خیس و تازه شسته اش را با سشوار خشک می کند.
ژل مو را  بر می دارد و به موهایش می زند.

روز- داخلی – داخل خانه ی پسر
پدر و مادر بر روی مبل نشسته اند ، مشغول تماشای تلویزیون.
پسر از دستشوئی خارج میشود.
پدر ( با طعنه. به پسر ): خانوم عافیت باشه.
پسر طعنه ی پدر را با لبخندی پاسخ می دهد. بر روی یکی از مبلها می نشیند.
پدر:میگم چی شد؟ چرا نمیزنی این زلفای پریشونو؟
پسر: بابا باز شروع نکن که اصلا حسش رو ندارم.
پدر( عصبانی): میگه شروع نکن. مگه نگفتی تو این هفته کوتاهشون میکنی... خودت به درک آبروی من خاک بر سر تو این محل رفت... سوژه ی اهل محلی پشت سرت همه چی میگن.
پسر(عصبانی): اهل محل غلط میکنند، من عکاسم.  من هنرمندم موی بلند مال آدم هنرمنده... (از جا بلند میشود) این موها کوتاه نمیشه مگه تو غسالخانه.
در را باز می کند و از خانه خارج میشود. پدر از عصبانیت می خندد و مادر سری از ناراحتی تکان می دهد.
روز- خارجی- خیابان
پسر دوربین عکاسی اش را در دست گرفته و با عجله به سمتی میرود.
موهای بلندش تاب میخورد و مردمی که در حال رد شدن نیم نگاهی به پسر می اندازند.
روز- خارجی- جلوی مهد کودک
پسر زنگ آیفون را می زند.
صدای پشت آیفون:بله؟
پسر:سلام اومدم برای عکاسی قبلا هماهنگ کردم
در باز میشود.
روز- داخلی – مهد کودک
پسر وارد میشود. زنی جوان که گویی همه کاره ی مهد کودک است به استقبال پسر میرود و او را به سمت اتاق بازی راهنمائی می کند.
روز- داخلی – اتاق بازی مهد کودک
سر و صدای بچه ها. پسر همراه زن جوان وارد  میشود.
پسر دوربین خود را روشن می کند و مشغول عکاسی میشود.
بچه های حاضر در اتاق بازی ، کودکان سرطانی هستند. موی سر همه ی آنها ریخته است. بچه ها متوجه پسر میشوند. دست از سر و صدا می کشند و به پسر نگاه می کنند. موهای بلند پسر توجه آنها را جلب کرده است.
یکی از پسر بچه ها خیره به موهای پسر دست به سر بدون موی خودش می کشد. از جا بلند میشود و به سمت پسر میرود. پسر با دیدن پسر بچه روی دو زانو مینشیند و دست از عکاسی می کشد.
پسر بچه خیره در چشمان پسر دستی به موهای بلند او می کشد و بعد از آن دستهایش را به سر بی موی خود می مالد.
پسر مات و مبهوت.
بعد از پسر بچه، دیگر بچه های اتاق بازی یکی یکی به سمت پسر می ایند دست بر موهای بلند پسر می کشند و بعد از آن  دستهایشان را به سر بی موی خود می مالند.
روز- داخلی- دستشوئی خانه
عکس کودکان سرطانی مهد کودک ( همه گی در کنار هم ) به آینه ی دستشوئی زده شده است.
صدای کار کردن ماشین اصلاح مو و صدای گریه ی آرام.
ریخته شدن موهای سر بر روی زمین... به تدریج موهای ریخته شده بر روی زمین بیشتر و بیشتر میشوند
ماشین اصلاح مو خاموش میشود. پسر جوان با موهای از ته تراشیده به عکس روی آینه نگاه می کند و با گریه دستی بر سرش می کشد.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۸ساعت 0:43  توسط مدیر  |