پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

فیلمنامه کوتاه پرنده کاغذی

 

پرنده کاغذی

نویسنده: امین خداپرست

 

 

داخلی/ مترو/ ظهر

دختربچه 12 ساله ای، سریع و پرهیجان، با کاغذ آچهارهایی که در دست دارد، بین واگن های مترو در حرکت است و هر از چند گاهی آنها را برای فروش به مردم عرضه می کند. به مرد جوانی، که با دقت و تمرکز با گوشی خود کاری انجام می دهد، کاغذها را نشان می دهد. جوان بی اعتنا  کاغذها کنار می زند و به کارش ادامه می دهد. دخترک ناراحت می شود. از سر لج کفشش را لگد می کند و از او دور می شود و به سمت واگن بعدی حرکت می کند. جوان که ناراحت شده، با نگاهی غضب آلود او را می نگرد. انگار که می خواهد به او حمله ور شود. اما ناگهان صدایی از گوشی موبایلش بلند می شود و به کلی دختربچه را فراموش می کند.

          جوان: ااااه... لعنتی!!

مترو در ایستگاه می ایستد و مسافران جدید و قدیم جایشان را باهم عوض می کنند. پس از جابجایی، دخترک به سمت جوانی می رود که از ریخت و لباسش بر می آید دانشجو است. چند برگه به او می فروشد و پانصد تومان از او می گیرد. از چهره اش معلوم است که از پولی که به دست آورده خوشحال است.

            دانشجو: اسمت چیه؟

            دختر بچه: سیندرلا.

             دانشجو: چی؟

دخترک -یا همان سیندرلا- بی توجه به او راهش را می گیرد و می رود. صدای بلندگو مترو بلند می شود.

           بلندگو: ایستگاه بعد 501

مرد 26-27 ساله ای نزدیک واگن مخصوص بانوان می نشیند و زنی مغموم و ناراحت –که از وجناتش پیداست با مرد نسبتی دارد- روبرویش می نشیند. مرد نیز بیکار ننشسته. آرام خواهرش را صدا می زند و توجهش را جلب می کند. آرام آرام چهره درهم رفته خواهرش می شکفد و توجهش جلب می شود. در همین گیر و دار دلبری، ناگهان سیندرلا روبرویش ظاهر می شود. مرد دختربچه ای را می بیند که یک بسته برگه آچهار برای فروش به سمتش دراز شده است. مرد که از حضور یکدفعه ای دختر تعجب کرده و خنده اش گرفته، یک برگه از بین برگه ها برمی دارد و شروع به تا زدن آنها می کند.

           مرد: اینجوری جلو مردم ظاهر شی کسی ازت چیزی نمیخره ها!

 سیندرلا وقتی برگه را می بیند که چندین تا خورده، اخم هایش درهم می رود. روی شانه مرد می زند و دستش را دراز می کند.

            سیندرلا: آقا!! اول پولشو باید بدین.

            مرد (چند لحظه سرش را بالا می گیرد و لبخند شیطنت امیزی می زند و دوباره به تا زدن ادامه می دهد): مدرسه هم

                   میری یا اینکه فقط کار میکنی؟

سیندرلا با اخم های درهم رفته جوابی به او نمی دهد. مرد نیز سرش را بالا می گیرد و او را نگاه می کند.

            مرد: حالا چرا اخم کردی؟! ... بیا اینو بگیر... برای تو... پولشم ازت نمیگیرم.

مرد داستان، دست های کوچک سیندرلا را می گیرد و یک پرنده در حال پروازِ کاغذی (اریگامی پرنده) در دستانش می گذارد. سیندرلا چند لحظه به پرنده خیره می شود. زیبایی پرنده و ظرافت تاها کاملا توجه او را به خودش جلب کرده است. در همین حین که او غرق در شگفتی پرنده کاغذی است، صدای زنانه ای از پشت سرش می شنود. بر می گردد. زنی که همراه مرد پرنده ساز بود، پرنده را از دست سیندرلا بامزه می گیرد و با هیجان و نشاط به آن نگاه می کند و با آب و تاب از آن تعریف می کند. سپس ده هزار تومان از کیفش بر می دارد و به او می دهد. مترو در ایستگاه 501 توقف می کند. زن از صندلی بلند می شود و جلوی درب قطار می ایستد.

           زن: بدو بریم. ساعت 12 شد.

مرد پرنده ساز نیز به او ملحق می شود و هر دو باهم مترو را ترک می کنند. سیندرلا چند لحظه با نگاهش آنها را دنبال می کند تا اینکه درب مترو بسته می شود و مترو شروع به حرکت می کند. سیندرلا دوباره به ده هزار تومنی در دستش نگاه می کند و لبخندی بر لبش می نشیند. پول را که در جیبش می گذارد، بسته کاغذها را در دستانش جابجا می کند و به واگن بعدی می رود.

          سیندرلا: آقا کاغذ میخواین؟ ... شما چی؟

خارجی/ منطقه کپرنشین/ شب

بچه های قد و نیم قد، دور آتشی حلقه رده اند و با هم گفتگو می کنند و هر از چند گاهی می خندد. کپرها و خانه های گلی و زوار در رفته ای نیز در اطراف دیده می شود که اندک نوری از درون برخی از آنها سوسو می زند. پیرمرد 60-65 ساله ای، با قدی خمیده و موهای سفید بلندی، به آتش نزدیک می شود و کنار بچه ها دور آتش می نشیند. در بین بچه ها، سیندرلا نیز دیده می شود. قد و هیکل او در مقایسه با بقیه بچه ها نشان می دهد که اگر سنش بیشتر از بقیه بچه ها نباشد، کمتر از آنها نیست. پیرمرد که مستقر شد شروع به صحبت می کند.

            پیرمرد: امروز چیا کاسبی کردین؟

هرکس پولی به پیرمرد می دهد. پولهای پاره و مچاله شده، پولهای سکه ای و گهگاه پولهای نو و تازه. پسر بچه بغل دستش – که اسمش جاسم است ولی کسی او را به اسم جاسم صدا نمی زند- شش هزار تومنی زوار در رفته به او می دهد.

             پیرمرد: خبر دارم امروز داشتی سوتی میدادیا.

             جاسم: چه سوتی ای؟

             پیرمرد: به اون یارو ماموره چی گفتی؟

             جاسم: هیچی بخدا... داشت آمارمو در میاورد که پیچوندمش.

             پیرمرد: همین؟

             جاسم: آره بخدا. چیزی دیگه ای نگفتم.

             پیرمرد: اگه چیز دیگه ای میگفتی که الآن همینجا به صلیب میکشیدمت.

وقتی نوبت به سیندرلا می رسد، یک ده هزارتومنی و دو دو هزارتومنی و یک پانصد تومنی به پیرمرد میدهد.

             پیرمرد: آفرین سیندرلا. امروز خوب فروختی... بر عکس این نره خر نفهم که هیچ گوهی نمیتونه بخوره.

در همین حین که این جملات غضبناک را می گوید پس گردنی محکمی به جاسم کنار دستش می زند.

              جاسم: آقا بیوک چرا میزنی؟! خب نخریدن.

              آقا بیوک: نخریدن که نخریدن! تو باید بتونی بفروشی.

              جاسم: خب چجوری؟!

              آقا بیوک: همونطور که سیندرلا میفروشه.

               جاسم: آقا بخدا کسی فال نمیخره. همه تو گوشیشون فال دارن.

               آقا بیوک: خب نفهم تو باید یکاری کنی همون مردمی که تو گوشیشون فال دارن، از تو هم فال بخرن... اون

                            حرف پولدار امریکائیه رو مگه نگفتم واستون؟

              پسر1: بیل گیتس رو میگین؟

              آقا بیوک: اسمش یادم نمیاد.

              پسر2: نه استیو جابز بود.

در این گیر و دار، سیندرلا کاغذ خط دار باطله ای را مدام تا می زند و باز می کند. سعی می کند تاهایی که یادش مانده را تکرار کند. دختر 5 ساله کنار دست او نیز با تعجب به دستش نگاه می کند.

              دختر5ساله (آرام و درگوشی): این چیه؟

              سیندرلا (آرام و درگوشی): دارم با این یه پرنده درست میکنم.

              دختر 5 ساله (آرام و درگوشی): واقعا!! میتونی؟

              سیندرلا (آرام و درگوشی): شاید. کامل یاد نگرفتم.

              دختر 5 ساله (خطاب به پسر همسن بغل دستی اش – آرام و درگوشی): سیندرلا میگه میتونه با کاغذ پرنده

                                 درست کنه.

               پسر 5 ساله (آرام و درگوشی): واقعا؟!

               دختر 1: نه بیل گیتسه.

               دختر2: نه اون سری هم بحث کردیم گفتیم استیو جابزه.

               پسر3: وارن بافلد بوداا.

               پسر1: بافلد نه اسکل، بافت.

               پسر2: تو که اسمشو نمیتونی بگی غلط میکنی زر میزنی.

               پسر3: تو غلط گیری؟!

               آقا بیوک (با فریادش همه ساکت می شوند): حالا هر خرِ کره خری بود... این یارو میگه فروختن آب به بیابونی

                        هنر نیست. اگه ماسه رو بتونی به بیابونی بفروشی هنر کردی... حالا شما مفت خورا نمیتونید چهارتا کاغذ

                        پاره و فال و واکس و این چرت و پرتا و غالب کنید به مردم؟! از این دختره یاد بگیرید. کم خرج. کم غذا ولی

                        پردرامد. هر روز از دیروز بیشتر پول میاره. اونم کاغذ آچهار میفروشه. تاحالا کسی رو ندیدم بتونه تو مترو

                        اینقدر خوب  کاغذ بفروشه.

                جاسم: آخه آقا بیوک...

حرف جاسم تمام نشده که بیوک دوباره پس گردنی محکمی به او میزند.

                جاسم: چرا میزنید آخه؟!

                آقا بیوک: کی گفته اسم منو تو دهن کثیفت بچرخونی؟! ها؟! ... اینجا فقط اونی که اسم آدمیزاد داره میتونه

                           اسم منو ببره... قبلا گفتم اسماتون چیه نه؟!؟

                 جاسم: آره آقا گفتین... اسم من نره خرِ نفهمه.. اسم این کره خره... اسم این مفت خوره... اسم این بی

                               عرضه اس... اسم اینم سیندرلاست.

وقتی در صحبتش به بچه ها اشاره می کند، بچه خود را جمع و جور می کنند و سر پایین می اندازند.

                 آقا بیوک: آفرین... یادمه قبلا گفتم چرا اسم همتون یه جوریه ولی اسم این دختره سیندرلاست.

                 جاسم: بله گفتین... چون سیندرلا بیشتر پول درمیاره سیندرلاست. وگرنه ماده خره بیشعوره.

                 آقا بیوک: آفرین... خوب میفهمیا... شاید نفهم رو از اسمت پاک کنم فقط بهت بگیم نره خر.

صدای قهقه بیوک بلند می شود. بچه ها نیز به تبع او می خندند.

داخلی/ ایستگاه 501 مترو/ ظهر

سیندرلا برگه آچهار به دست، در ایستگاه 501 می چرخد و به چهره مردم نگاه می کند. انگار دنبال کسی می گردد، ولی او را نمی یابد. ساعت ایستگاه 10:00 را نشان می دهد. قطار خط مقابل در حال نزدیک شدن است. سیندرلا وسط ایستگاه می ایستد که وقتی دربهای قطار باز می شود و مردم از آن پیاده می شود بتواند سریع بیشتر مردم را ببیند. دربهای قطار که باز می شود تقریبا 5-6 نفر از هر درب پیاده می شود. سیندرلا، در حالی که به دربهای قطار و مردم آن چشم دوخته، سریع طول ایستگاه را طی می کند و با دقت بیشتری نگاه می کند. جابجایی مسافران به پایان رسیده و سیندرلا آن که می خواست را نیافته است. روی صندلی می نشیند. قطار جدیدی می آید و دربهایش باز می شود. سیندرلا از جا بر میخیزد و نگاهی به مسافرانش می اندازد. اما دوباره ناامید و ناراحت به صندلی اش بر می گردد. قطارها می روند و می آیند و خبری از مرد پرنده ساز نیست. قطار ساعت 12:00 را نشان می دهد. سیندرلا روی صندلی خوابش برده که با صدای دعوا و تلفنی صحبت کردن مرد بغل دستی اش از خواب می پرد. چشمانش را می مالد و از صندلی پایین می آید و نگاهی به اطرافش می اندازد. کسل و خرامان راه می رود که ناگهان نگاه سیندرلا  به مرد پرنده ساز که آن طرف خط ایستاده، می افتد. سریع می دود تا خود را به خط مقابل برساند. صدای نزدیک شدن مترو خط مقابل به گوش می رسد. سریع تر می دود تا به پله ها برسد. ازدحام جمعیت در پله ها زیاد است. سیندرلا خود را به زور از بین جمعیت عبور می دهد تا به خط مقابل برسد. از پله های خط مقابل که پایین می رود، درب های مترو را می بیند که بسته شده اما مترو حرکت نمی کند. نگاهی سریع و گذرا به درب های مترو از ابتدا تا انتها می اندازد. دربی باز است که مردم مانع بسته شدن آن می شوند. سریعا از آن درب وارد مترو می شود.

داخلی / مترو / ظهر

نفس نفس می زند. اما آرام طول مترو را طی می کند و از واگنی به واگن دیگر می رود و چهره مردم را با دقت وارسی می کند. چهره هایی مختلف؛ خوشحال، ناراحت، متفکر، خواب آلود و ... . در همین گیر و دار نگاهش به مرد پرنده ساز می افتد. با خوشحالی به سمت او می رود و بسته برگه ها را جلوی او می گیرد. مرد که سر در گوشی داشت، سرش را بلند می کند و سیندرلا را خندان و مشتاق می بیند.

           سیندرلا: عمو میشه یکی دیگه برام درست کنی؟

           مرد پرنده ساز: اعع سلام. بله که میشه... شما اسمت چیه؟

کاغذ را از او می گیرد و شروع به تا زدن می کند.

           سیندرلا (با دقت به دست مرد و تا زدن او نگاه می کند): سیندرلا.

           مرد پرنده ساز: واقعا!

           سیندرلا: دوستام بهم میگن.

مرد پرنده کاغذی ای به او می دهد.

           سیندرلا: میشه یکی دیگه هم درست کنید؟

           مرد پرنده ساز (برگه را می گیرد و تا می زند): اسم واقعیت چیه؟

           سیندرلا: یادم نمیاد.

           مرد پرنده ساز: چی؟!

          سیندرلا: یادم نمیاد... یعنی اولش یه اسم بد داشتم ولی بعدا کارای خوب زیاد کردم دوستام اسممو عوض

                          کردن.

مرد پرنده دیگری به او می دهد. سیندرلا به دو پرنده در دستش خیره شده و غرق در ظرافت و زیبایی آن است.

          مرد پرنده ساز: تو این پرنده ها رو میفروشی یا واسه خودت میخوای؟

دخترک همچنان غرق در پرنده است. انگار صدای او را نمی شنود. مترو در ایستگاهی می ایستد. مرد لبخندی به او می زند و به سمت درب مترو حرکت می کند.

          مرد پرنده ساز: خداحافظ سیندرلا.

           سیندرلا (به خودش می آید): عمو اینارو بهم یاد میدی چطور بسازم؟

           مرد پرنده ساز (درب را می گیرد که بسته نشود): الآن که باید برم... دفعه بعد اگه دیدمت بهت یاد میدم.

مرد می رود و مترو پس از بسته شدن دربهایش حرکت می کند. سیندرلا یکی از پرنده ها را در جیبش می گذارد و آن دیگری را برای فروش به زنی نشان می دهد.

           سیندرلا: خانوم از این پرنده ها می خرید؟ خیلی قشنگن... شما چی؟

در همین حین، جاسم که در منطقه کپرنشین با او زندگی می کرد، جلویش ظاهر می شود. جاسم از دیدن پرنده کاغذی تعجب می کند.

           جاسم: اینا رو از کجا آوردی؟

           سیندرلا: یه آقایی برام درستش کرده...

دیگر چیز بیشتری نمی گوید و از او جدا می شود. پسرک با نگاهی مشکوک به او می نگرد.

           سیندرلا: خانوم از اینا نمیخواستین؟

خارجی/ منطقه کپر نشین/ شب

بچه ها دور آتش نشسته اند. بچه ها با هیجان و شگفتی به پرنده کاغذی در دست سیندرلا نگاه می کنند و او را سوال پیچ می کنند. مخصوصا بچه های کوچک.

          بچه1: تو درستش کردی؟

          سیندرلا: نه. ولی یاد میگیرم.

          بچه2: پس کی درست کرده؟

          سیندرلا: یه آقایی تو مترو.

          بچه2: به منم یاد میدی؟

          سیندرلا: بذار اول خودم یاد بگیرم بعد.

          جاسم: آقا بیو... پیرمرد بفهمه نابودت میکنه ها.

          سیندرلا: چرا؟

          جاسم: چندبار گفته که اینا مشکوکن. شاید مامور باشن. ما فقط باید بفروشیم. بیشتر از این حق نداریم کاری

                        کنیم.

          سیندرلا: آدم خوبیه...

بیوک آرام وارد جمع آنها می شود. انگار که روی آتش شور و شوق بچه ها خاکستر بپاشند، همه خفه می شوند.

           آقا بیوک: جیبا رو خالی کنید. امروز زیاد حال ندارم.

همه نوبت به نوبت پول ها را به پیرمرد می دهند.

           جاسم (آهسته خطاب به سیندرلا): یکم از پولتو بده بهم.

           سیندرلا (آهسته): چرا؟!

           جاسم (آهسته): چونکه منصرف شم و به پیرمرد نگم کارای خلاف قانون گروه میکنی.

           سیندرلا (آهسته): چه خلافی؟!

           جاسم (آهسته): همینکه با آدمای مشکوک میری میای.

           سیندرلا (آهسته): اون آدم خوبیه. فقط مشتریمه.

           جاسم (آهسته): تا تو اینو به پیرمرد حالی کنی دهنتو سرویس کرده. درسته؟!

سیندرلا ساکت می شود.

            بچه1(آهسته): اگه یارو فقط یه مشتری عادی باشه دهن تو هم سرویسه. دفعه قبل یادت رفته؟!

            جاسم (آهسته): من امشبم اگه پول درست و حسابی بهش ندم دهنم سرویسه... پولو میدی یا نه؟

سیندرلا به کاغذ زل زده است.

           جاسم (آهسته): بدو دیگه الآن نوبتم میرسه.

سیندرلا یکی از دو پنج هزار تومنی خود را به او می دهد.

           آقا بیوک: هوی. نره خر.... چقدر داری... به به... میبینم که پنج و دویست بیشتر از دیشبه.

           جاسم: مخلصیم آقا. از شما یاد گرفتیم.

           آقا بیوک: پنج تومنشو بده سیندرلا!

           جاسم: چرا آقا؟! مال خودمونه.

           آقا بیوک: دِ مال خودت نیست بی شرف... آخه اینقدر تابلو زیر و رو میکشن... اونم جلو چشای من؟!

           جاسم (با مکث و ترس و لرز): بدهی داشت آقا.

            آقا بیوک (خطاب به سیندرلا): راست میگه؟

            سیندرلا (با مکث و آهسته): بله.

            آقا بیوک: چی؟ نشنفتم!

            سیندرلا: بله آقا بیوک... بدهی داشتم.

            جاسم: بخدا قبلا ازم پول گرفته بود.

            آقا بیوک: خیلی خب. همه برید... فردا زودتر برید سرکار کم کاری امروزتون رو جبران کنید... تو بمون (اشاره به

                      جاسم می کند)

            جاسم: جانم آقا.

            آقا بیوک: چرا پول ازش گرفتی؟ حق السکوت بود؟

            جاسم: نه بخدا... بدهی داشت.

             آقا بیوک: دِ زر نزن عوضی... من از زیر و بمت خبر دارم. تو گور نداری که کفن داشته باشی.... پولا رو کسی بهش

                       میده؟ ماموره یا اِنجییو؟

              جاسم (با مکث): آقا بخدا نمی خواستیم زیر و رو بکشیم... گفتم ازش میگیرم بعدا پسش میدم.

              آقا بیوک: خیلی خب خیلی خب... توضیح نده... ماموره؟ دارن ردمونو میزنن؟

              جاسم: نمیدونم آقا... میگه یه آقائیه که مشتریشه.

               آقا: خیلی خب. بقیشو خودم می دونم چیکار کنم.گمشو برو... گند امروزتم باید جبران کنی... قانون چی بود تو

                         اینجور مواقع؟

               جاسم: یا تا دو روز یه پول درست و حسابی درمیاریم که راضی شید یا دو روز بعد میریم پیش ممد یه پا.

               آقا بیوک: آفرین... خوب میفهمیا... اصلا واس اینکه با اشتیاق کارتو جبران کنی، نفهمو از اسمت حذف میکنم...

                              فقط نره خر... خوبه؟

               جاسم: بله.

               پیرمرد: برو گمشو.

داخلی/ ایستگاه 501 مترو / ظهر

ایستگاه کم و بیش شلوغ است. سیندرلا از سر ایستگاه تا ته ایستگاه را می رود و دنبال مرد پرنده ساز می گردد. وقتی او را نمی یابد به سمت پله ها می رود. در همین حین که پله برقی او را بالا می برد، مردمی که از پله های بغل پله برقی عبور می کند را برانداز می کند. به محل تلاقی ایستگاه ها می رسد. از پله های آن طرف پایین می رود تا به طرف دیگر ایستگاه برود. در حال پایین رفتن از پله هاست که محکم به کسی برخورد می کند. کاغذهایش پخش زمین می شود. از وسط پله ها تا پاگرد پایین پله ها پر شده از کاغذهای سفید آچهار. سریع آنها را از زیر دست و پا جمع می کند تا زیر کفش ها سیاه نشود. گرچه چندتایی از آنها سیاه و کثیف شده است. همانطور که خم شده و کاغذها را جمع می کند، کسی گوشش را می گیرد و بلندش می کند. بیوک است.

             آقا بیوک: چیکار میکنی! حواستو جمع کن.

جاسم از دور نزدیک آن دو می شود. چیزی در دست دارد. دست بند طلایی است.

              جاسم: آقا بیو... اینو پیچ رفتم.

               آقا بیوک (با شتاب): چه غلطی میکنی! همینجوری اینو دستت گرفتی داری جولون میدی؟!

               سیندرلا: آی گوشم کنده شد!!!

بیوک گوشش را ول می کند. سیندرلا کمی گوشش را می مالد و کمی بعد خم می شود و بقیه کاغذها را جمع می کند. از دور زنی را می بیند که با مامور خط مترو صحبت می کند.

                زن: آقا دستبندمو دزدین. پلیس کجاست؟

مامور او را به بالای پله ها راهنمایی می کند. سیندرلا نگاهی به دستبند در دست پیرمرد می اندازد که آن را یواشکی وارسی می کند. کاغذها را بغل کرده و همراه زن به بالای پله ها می رود. زن به مامور پلیس توضیح می دهد که پسر دستفروشی دستبندش را دزدیده است. بعد اتمام حرف زن، مامور وارد کیوسک آگاهی می شود. سیندرلا نیز نزدیک زن می شود و او را به گوشه ای می کشد.

                 سیندرلا: خانوم! خانوم! یه لحظه بیایید این گوشه.

                 زن: ول کن بچه... نمی خوام.

                 سیندرلا: خانوم یه لحظه بیاید... در مورد دستبندتونه.

زن همراه دخترک به گوشه ای می رود.

                  سیندرلا (به پایین پله ها اشاره می کند که پیرمرد و جاسم در حال بالا آمدن از پله ها هستند): اون پسره و

                                 اون پیرمرده رو می بینید... دستبندتون دست اوناست.

                  زن: اعع... آره خودشه... آقای پلیس آقای پلیس.

زن وارد کیوسک می شود تا پلیس را خبر کند. در این بین سیندرلا هم به سمت ایستگاه مترو می رود. آرام و بادقت و دور از پیرمرد راه می رود تا دیده نشود. در ایستگاه، روی صندلی ای می نشیند. یکی از کاغذهایش را بر میدارد و شروع به تا زدن آن می کند. جوانی کلاسور به دست نزدیک می شود.

                 جوان (هزارتومن به او می دهد): ده تا از اینا بهم بده.

                  سیندرلا (پول را می گیرد): خودت بردار. من سرم شلوغه.

جوان خنده اش می گیرد و ده کاغذ بر می دارد و می رود. چند لحظه نگذشته بود که دوباره حضور جوان را بالاسرش احساس کرد.

                    سیندرلا (با افاده بچه گانه): آقا من با یکی قرار دارم باید اینو درست کنم... خودت بردار دیگه.

                    مرد پرنده ساز (با خنده): با کی قرار داری سیندرلا... کی کفش بلوریتو پیدا کرده!!

                    سیندرلا (سرش را بالا می گیرد و با چهره هیجان زده مرد پرنده ساز را می بیند که چمدانی نیز به همراه دارد):

                                  سلام عمو! ببین تا اینجا درست کردم... بقیشو نمیتونم.

                    مرد پرنده ساز: آفرین... فقط سه تا تای دیگه بزنی تموم میشه.

مرد پرنده ساز، دستان دخترک را هدایت می کند تا سه تا نهایی را بزند. سیندرلا بعد از سه تا، پرنده در حال پرواز کاغذی اش را ساخته شده می بیند.

                     سیندرلا: عمو چیز دیگه هم بلدی؟

                     مرد پرنده ساز: آره.

                     سیندرلا: مثلا چیا؟

                     مرد پرنده ساز: مثلا پروانه، ماهی، هواپیما، قورباغه، اسب.

                     سیندرلا: اونارم یاد میدی؟

                     مرد پرنده ساز: خیلی دوست دارم ولی دارم میرم.

                      سیندرلا: کجا؟

                      مرد پرنده ساز: من اینجا مهمونم... الآن دارم برمیگردم شهرمون.

                      سیندرلا: یعنی دیگه نمی بینمتون؟!

                      مرد پرنده ساز (می خندد): نه دیگه.

                      سیندرلا: میشه قبل اینکه برید پروانه رو یادم بدید.

                      مرد پرنده ساز: من واس نیم ساعت دیگه بلیط دارم...

قیافه سیندرلا را می بیند که التماس از سر و رویش می بارد.

                      مرد پرنده ساز: تا قبل اینکه مترو برسه بهت سریع بهت یاد میدم.

دست در چمدانش می کند و دو سه کاغذ رنگی بیرون می آورد.

                       مرد پرنده ساز: بیا اینا رو بگیر. اریگامی با اینا قشنگ تر میشه... خب ببین بخوای پروانه درست کنی اول از

                                            این طرف یه تا می زنی...

صدای سر و صدا و دعوایی از پله ها به گوش می رسد. پیرمرد دوان دوان از پله ها پایین می آید تا از دست پلیس فرار کند. سیندرلا از جا بر میخیزد و به فرار پیرمرد خیره نگاه می کند. به پایین که می رسد راه فراری نمی یابد. از سر ایستگاه به سمت ته ایستگاه می رود. مترو نیز از راه می رسد و آرام آرام توقف می کند. به پله ها که می رسد از آنان بالا می رود. اما پلیسی از بالای پله ها پایین می آید و او را دستگیر می کند. سیندرلا که چندین قدم جلو رفته بود تا صحنه را واضح ببیند، به خود می آید. به عقب بر می گردد تا پیش مرد برود. اما کسی را نمی بیند. دربهای مترو بسته شده و مترو در حال حرکت است. با چشمانش دربهای بسته شده مترو را دنبال می کند تا اینکه مترو در تونل سیاه محو می شود.

خارجی / منطقه کپر نشین / شب

سیندرلا ناراحت و خرامان خرامان به سمت آتشی که بچه ها دور آن حلقه زده اند، می رود. بچه ها –که ظاهرا سن همه شان از سیندرلا کمتر است- با هم گفتگو می کنند. او که وارد جمعشان می شود، توجه همه به او جلب می شود. چند نفر نیز متوجه پرنده در دست او می شوند.

          پسر1: تو که اینجایی؟!

          پسر2: پیرمرد گفت برگردی؟!

بچه های 5-6 ساله پرنده را از دست او می گیرند و با شور و اشتیاق آن را به هم نشان می دهند.

          سیندرلا: پیرمرد رو گرفتن.

          پسر1: چی میگی؟! گرفتنش؟! مگه میشه؟!

          پسر2: نکنه ممد یه پا جاش بیاد!

          پسر1: تو دعا کن مامورا نیاد ببرتمون.

          پسر3: الآن تکلیفمون چیه؟!

          پسر1: اول باید یه جایی بریم که دست هیچکی بهمون نرسه... غذارم نمیدونم چیکار کنیم... بیو... بیوک چیکار می

                     کرد؟!

          پسر2: من که سر از کاراش در نمی آوردم.

           پسر1: اااه... چی زر زر می کنید شماها تو این وضعیت؟!

بچه های 5-6 ساله که در تمام این مدت، فارغ از همه چیز تمام حواسشان به پرنده بود، دخترک را خطاب قرار می دهند.

            بچه1: خودت درست کردی؟!

            سیندرلا: اینو خودم درست نکردم ولی دیگه یاد گرفتم چجوری درست کنم.

            بچه2: به ماهم یاد میدی؟

            سیندرلا: آره... بیا این کاغذ رو بگیر... اینم بده به اون... اصلا این بسته کاغذ رو بذار وسط هر کی خواست

                            برداره.

             بچه1: چیزای دیگه هم بلدی؟ مثلا پروانه؟

             سیندرلا (با مکث): الآن نه ولی یاد میگیرم.

سیندرلا شروع به تا زدن کاغذ رنگی ای می کند که امروز از مرد پرنده ساز گرفته بود. بچه ها همانطور که خیره خیره به دستان و تا زدن های سیندرلا نگاه می کنند، همان حرکات را نیز تکرار می کنند. انگار که سحر شده باشند. چند نفر دیگر نیز که جلوی سحر و جادو سیندرلا مقاومت می کردند، ترغیب می شوند تا در این سفر روحانی و سحرآمیز سیندرلا را همراهی کنند.


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, امین خداپرست
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۳/۰۴ساعت 18:18  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه فصل بهار

 

فصل بهار

نویسنده: سجاد ترابی

فصل بهار شما که می رسد،فصل خزان ماست. شما رخت سفید بر تن می کنید و ما جامه ی سیاه. به چه جرمی کودکانمان را از ما جدا می کنید؟ به بهانه ی شادی کودکانتان. به راستی برای شادی کودکانتان کودک کشی می کنید؟

قدری رحم و انصاف هم خوب است،فرار می کنیم،باز اصرار به گرفتنمان دارید.خب چه کنیم دنیای ما تنگ است و دنیای شما بزرگ،تمام زندگی برای ما در رفت و آمد این محوطه ی کوچک خلاصه شده،به همین هم قانعیم ولی شما نمی گذارید و می خواهید جای ما را تنگ تر کنید.

به که شکایت کنیم؟بزرگ قوممان را هم که در امان نمی گذارید،جای بزرگتری دارد ولی او را هم گیر می اندازید.

به دامتان می افتیم و می لغزیم و دست و پا می زنیم اما شما در کنار کودکانتان می خندید.صحنه ی جان سپردن کسی را هم دیدن،مگر خنده دارد؟

شما دور هم جمع می شوید ولی ما را از دور هم جدا می کنید.به مسافرت و تفریح می روید و ما را در گوشه ای زندانی می کنید.

آخر مگر ما بهار نداریم؟بهار فقط مال دلهای شماست؟

کاش همیشه زمستان بود البته آن را هم دوست ندارم چون ما را کم کم آماده ی کشته شدن توسط شما می کنند،خوب بهمان غذا می دهند و می رسند ، ولی من همیشه از این خوشی ها و بالا بودن های زندگی می ترسم چون مطمعنم در پس آن یک سرازیری و سرپایینی وجود دارد و چه چیزی بد تر از مرگ در بهار زندگی.

خدایی که برای شما انسانها قلب و احساس و محبت آفرید برای ما ماهی ها نیز گوشه ای از آن را قرار داد پس لطفا به بهانه ی خوشحالی کودکانتان،ما را از کودکانمان جدا نکنید


برچسب‌ها: فصل بهار, داستان کوتاه, سجاد ترابی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۱/۰۶ساعت 23:26  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه صبح روز بعد

فیلمنامه کوتاه

صبح روز بعد  

 نویسنده: علیرضا محصولی

 

 

  • ·        داخلی . خانه . نیمه شب

طوبی پیرزنی سالخورده روی تختش نشسته و آلبوم عکسی را ورق می زند. عکسهای جوانی خود و همسرش با سه فرزندشان روبروی گنبد امام رضا ع ... ورق می زند ...

عکسهای قدیمی کم اند. هرچه به زمان حال نزدیک تر می شود عکسها بیشتر می شود. عکس دختر جوان و نوه اش که در پارک گرفته شده است.  و بی مقدمه عکسها تمام می شود. طوبی آلبوم را سرجایش می گذارد و از روی قفسه مجموعه ای از نامه و کارت پستال را در می آورد. و شروع می کند به خواندن چندباره آنها. عکسهایی از مناظر و معماری هایی در اروپا. کارت های اولیه متن های طولانی تری دارند ولی به مرور کم تر می شوند. طوبی کارت آخر را بر می دارد. تصویری از یک سبد گل با یک جمله به زبان انگلیسی است. پشت آن نوشته شده: "مامان طوبی روزت مبارک. از طرف منیره و بچه ها"

طوبی آهی می کشد. کارت ها را توی قفسه در جای خود می گذارد. چراغ خواب را خاموش می کند و روی تختش دراز می کشد. مدتی به همین حالت می گذرد. تنها صدای ساعت شماته دار بزرگی که در پذیرایی قرار دارد به گوش می رسد. او کاملا بیدار با چشمانی باز به سقف خیره شده است. مدتی بعد صدای افتادن چیزی از حیاط به گوش می رسد. و یک ثانیه بعد تکرار می شود. با صدای دوم طوبی نگاهش را از سقف می گیرد و به پنجره نگاه می کند. در همین لحظه دو سایه از جلوی پنجره رد می شود.

  • ·        خارجی . حیاط . ادامه

دو دزد که دستکش به دست و جوراب زنانه روی سر کشیده اند گوشه حیاط کنار در خم شده اند. دزد اول (اسد) از جیبش یک شاه کلید در می آورد و با قفل درب ساختمان بازی می کند. دزد دوم (هومن) به پنجره های مشرف به حیاط نگاه می کند. اسد درحال باز کردن قفل، مرتب به جوراب روی سرش دست می زند و سعی می کند جای سوراخ دور دهانش را درست کند.

اسد (به آرامی): ااااااااه... گفتم که داری میبری اندازه بگیر. این چیه آخه؟!

هومن: به من چه؟ اندازه گرفتم خب. ببین برا خودم چه اندازست. به من چه تو لب شتری هستی؟

اسد: لب شتری دایی ته!

هومن: اونو که راست می گی!

اسد: این به اندازه نوک گنجیشکم باز نیست.

هومن: اسد ...  برگرد بذار درستش کنم. (اسد دست از باز کردن قفل می کشد.)

هومن با انگشتانش سوراخ جلوی دهان اسد را می گیرد و سعی می کند کمی باز کند. ناگهان جوراب پاره می شود و نصف صورت اسد معلوم.

اسد: ای تف تو روحت. (جوراب را در می آورد و به گوشه حیاط پرت می کند.) نخواستم اصن.

اسد شاه کلید دیگر را روی قفل امتحان می کند.

هومن: میخوای برا خودمو بدم؟

قفل باز می شود. اسد به آرامی در را باز می کند.

اسد: خفه شو بیا.

  • ·        داخلی . خانه طوبی .کمی بعد

درب چوبی و قدیمی ورودی خانه. صدای خفیف قفل می آید و بعد در باز می شود. اسد و هومن وارد می شوند. هرکدام یک چراغ قوه کوچک را روشن کرده و در دو جهت مختلف مشغول گشتن خانه می شوند. هومن توی بوفه را چک می کند. اسد به یکی از اتاق خواب ها رفته و دراور را بررسی می کند. ناگهان چراغ هال روشن می شود. هومن که تقریبا جلوی در است درجا فرار می کند. اما اسد همین که از در اتاق بیرون می آید با طوبی خانم روبرو می شود. اسد خشکش می زند. دستی به صورتش می کشد و متوجه می شود روی صورتش ماسک نیست. آرام دستش را در جیب شلوارش می کند تا چاقوی ضامن دارش را بردارد.

طوبی(با لحنی دوستانه): آرش؟ قربونت برم کی اومدی؟ (و لنگان لنگان به سمت او می رود.)

اسد خشکش زده و حرکتی نمی کند.

طوبی: چرا بی خبر آخه؟ ... ببین چه لاغر شده ها...

طوبی تقریبا به اسد رسیده است. اسد هنوز یخش باز نشده.

طوبی: شام خوردی پسرم؟

اسد چاقو را در جیبش رها می کند. با صدایی که به زور شنیده می شود:

اسد: آره ... یه چیزایی...

طوبی: دو دقیقه بشینی برات یه بشقاب گرم می کنم.

اسد: نه دیگه من دارم میرم. خیلی دیر شده.

طوبی (با جدیت): چی چیو میرم.  بشین تازه اومدی... چی میشه یه شام هم خونه مادربزرگت بخوری؟

طوبی آرام به سمت آشپزخانه می رود. اسد هم زیر چشمی به وسایل خانه نگاه می کند.

اسد: حالا اونجوری میلم ندارم. ولی اصرار می کنی دیگه.

اسد روی شومینه را نگاه می کند. عکس آرش در لباس پزشکی با کروات روبروی یک بیمارستانی در خارج از کشور قاب شده است. کنار عکس یک بشقاب میناکاری شده قرار دارد. اسد در بک حرکت سریع آن را در جیب کاپشنش قایم می کند. بعد خم شده و دستی روی فرش پذیرایی می کشد. سپس لبه آن را بلند کرده و پشت آن را مثل یک خریدار وارسی می کند.

طوبی (از آشپزخانه): مامانت خوبه؟ چی کار می کنه؟

اسد (درحالیکه وسایل بوفه را بررسی می کند): خوبه. کاری نمیکنه.

طوبی (جلوی در ظاهر می شود): کاری نمیکنه برا چی پاشده رفته آلمان؟ (اسد جوابی ندارد) ... مادر جون بشین استراحت کن الآن غذا گرم میشه.

اسد اطاعت می کند و روی نزدیک ترین مبل می نشیند. طوبی دوباره به آشپزخانه بر می گردد.

طوبی: تو کی برگشتی؟

اسد: من امشب اومدم. ننه دستشویی کجاست من دستامو بشورم؟

طوبی: روبروی ساعت کنار اتاق خواب.

اسد بلند می شود و مستقیم به اتاق خواب می رود.

  • ·        داخلی . اتاق خواب . ادامه

اسد به کتابخانه قدیمی، انبوه گلدانهای مختلف و عکسهای روی طاقچه نگاه می کند. به آرامی سراغ کشوی میز توالت می رود و آن را باز می کند. چند تکه لباس و پارچه است. کشوی بعدی را باز می کند. چند عدد برس، شانه و لوازم آرایش رنگ و رو رفته در آن قرار دارد.

طوبی(از آشپزخانه): پیدا کردی؟

اسد با عجله کشو را می بندد و از اتاق بیرون آمده به هال بر می گردد. طوبی با یک سینی غذا می آید. یک بشقاب استانبولی، ماست و خیار و یک لیوان آب.

اسد (سینی را می گیرد): قربون مرامت.

طوبی: بخور نوش جونت. (کمی بعد) تا کی هستی آرش جان؟

اسد (با دهان پر): زیاد نمی مونم. باس برم.

طوبی: چه عجله ایه حالا؟

اسد: کار فوری داشتم. باس می اومدم.

طوبی: حالا یه چند روزم روش. پوسیدم بابا از تنهایی. فردا رو پیش خودم هستی.

اسد: اصرار نکن ننه. باشه دفعه بعد.

طوبی: حرف نباشه. حالا تازه از راه اومدی خسته ای. بذار جاتو بندازم.

همین که طوبی از آنجا می رود اسد در حال خوردن به وسایل خانه نگاه می کند.

  • ·        داخلی . اتاق مهمان . ادامه

طوبی درب کمد را باز می کند. تشک و بالشی بیرون آورده و روی زمین پهن می کند. بعد به پذیرایی بر می گردد.

  • ·        داخلی . پذیرایی . ادامه

اسد درحالیکه غذایش را تمام کرده لیوان آبش را یک نفس سر می کشد.

طوبی: نوش جونت. گشنه ات بودها.

اسد: دمت گرم ننه.

طوبی: پاشو خسته ای. بیا یه راحت بگیر بخواب.

اسد: اصرار می کنی ها ننه. (بلند می شود و به اتاق مهمان می رود.)

  • ·        داخلی . اتاق مهمان . کمی بعد

اسد کاپشنش را در آورده و روی صندلی چوبی کنار پنجره انداخته است. تشک درست وسط اتاق پهن شده است. اسد چشمش به وسایل است که ننه طوبی با یک لیوان آب و یک زیرشلواری بر می گردد.

طوبی: این آبو بذار بالا سرت. شلوارتم عوض کن راحت باشی.

اسد بلافاصله شلوار رویی اش را پایین می کشد. زیر آن یک زیر شلواری کهنه پوشیده است.

اسد: دارم خودم ننه. برو بخواب شما.

طوبی: شبت بخیر. چیزی خواستی صدام کن. (و درب اتاق را می بندد)

اسد (زیرلب): شب بخیر.

اسد بلند می شود و درب کمد را باز می کند. لحاف، تشک بالش و چند لباس قدیمی است. بعد کمد کناری را باز می کند. انبوهی از کتابهای قدیمی است. اسد چند کتاب را باز کرده و رو به زمین ورق می زند. از لای یکی از آنها کاغذی بیرون می افتد. اسد از روی زمین کاغذ را بر می دارد و به آن نگاه می کند. عکسی از جوانی های شوهر مرحوم طوبی خانم است. اسد آن را سر جایش گذاشته و به سمت پنجره می رود. صندلی را برداشته و کنار کمدها می گذارد و روی صندلی می رود تا دستش به کمدهای بالایی برسد. چند جعبه وسایل قدیمی است. خوب که آنجا را می گردد ناامید می شود. پایین می آید و متفکرانه روی صندلی می نشیند. نگاهش به بالش و تشک گل گلی طوبی خانم که روی زمین پهن شده می افتد. دستی روی بالش می کشد. با کمی مکث بلند می شود و روی آن دراز می کشد. ناخودآگاه از خنکی بالش و برخورد آن با صورتش لبخندی روی صورت او نقش می بندد.

قطع به:

  • ·        داخلی . اتاق مهمان . روز

هوا کاملا روشن شده است. اسد درست در همان حالی که سرش را دیشب روی بالش گذاشته بود خوابیده است. صدای کار کردن طوبی خانم از آشپزخانه شنیده می شود. اسد به آرامی چشمانش را باز می کند و به سقف اتاق خیره می شود. چند لحظه بعد شک می کند و در همان حالت خوابیده سرش را می چرخاند و به اطراف نگاه می کند. در یک لحظه همه چیز را به یاد می آورد. وحشت زده روی تشک می نشیند. بعد با عجله بلند شده و تشک را جمع کرده و به گوشه اتاق می اندازد. همین که می خواهد شلوارش را پا کند طوبی خانم وارد اتاق می شود.

طوبی: بلند شدی پسرم؟ بیا صبحانه حاضره.

اسد شلوارش را می پوشد و بیرون می آید.

  • ·        داخلی . پذیرایی . ادامه

اسد: ننه دستت درد نکنه من دیرم شده.

طوبی ناراحت می شود. اسد نگاهش به صبحانه مفصلی که روی میز چیده شده می افتد. معلوم است طوبی مدت زیادی زحمت تدارک آن را کشیده است.

اسد: حالا زحمت کشیدی چندتا لقمه می خورم.

  • ·        داخلی . آشپزخانه . مدتی بعد

طوبی ته مانده چای اسد را توی ظرف شویی خالی می کند و استکان آن را آب می گیرد. بعد یک چای دیگر در استکان می ریزد و برای اسد به پذیرایی می برد.

  • ·        داخلی . پذیرایی . ادامه

طوبی: آرش جان، این پنکه سقفی دو ماهه خیلی سر و صدا می کنه. منم که سر در نمیارم. ببین می تونی نگاه کنی؟

اسد چایی را از طوبی می گیرد و سرش را تکان می دهد.

اسد: چشم ننه. ابزار مبزار داری بیار.

  • ·        داخلی . پذیرایی . مدتی بعد

اسد روی چهار پایه ایستاده است. قاب پنکه سقفی باز است و اسد مشغول وارسی آن.

اسد: ننه اون روغن مایع رو بده.

طوبی در حالیکه مشغول آبیاری گلدان های پذیرایی است ظرف روغن را به اسد می دهد. کمی بعد اسد پایین می آید و شاسی پنکه سقفی را می چرخاند. پنکه بدون صدا شروع به چرخیدن می کند.

طوبی: آخیش. پیر شی پسر... بذار روشن باشه هوای خونه عوض شه.

اسد به دستشویی می رود تا دستانش را بشورد. طوبی هم با آبپاش به اتاق مهمان می رود تا گلدان های آنجا را آب دهد.

  • ·        داخلی . اتاق مهمان . ادامه

کمی بعد اسد جلوی درب اتاق می آید.

اسد: ننه من دیگه میرم. زحمت افتادی.

طوبی: کاش می تونستی بمونی.

اسد: نه دیگه. حالا باز بهت سر می زنم.

طوبی (تسلیم می شود):  چی بگم؟ ... سلام به مادرت برسون.

اسد می رود. طوبی هم آبپاش را همان جا می گذارد و به دنبالش از اتاق بیرون می آید.

  • ·        داخلی . پذیرایی . ادامه

طوبی نگاهش به روی شومینه می افتد. کنار قاب عکس آرش ، بشقاب مینا سر جای دیشب اش قرار گرفته است. طوبی لبخندی می زند و به اسد که در حال پوشیدن کفش هایش است نگاه می کند. قبل از اینکه اسد برود طوبی یاد چیزی می افتد:

طوبی: یه دیقه وایستا... یه چیزی یادم رفت. (و به سرعت به اتاق خواب می رود)

کمی بعد طوبی بر می گردد. در دستان او یک جلد قرآن است. طوبی لای قرآن را باز می کند.

طوبی: عید که اینجا نبودی، لاقل عیدیت رو بردار.

اسد مردد است.

طوبی: بردار.

اسد (برمی دارد): قربون مرامت.

طوبی: فردا پس فردا وقت کردی بیا یکم خرید دارم.

اسد: چشم ننه. (و به سمت در بیرون می رود)

طوبی: آرش... (اسد بر می گردد) چشم انتظار نمونم...

اسد: میام ننه.  (و درب را می بندد)

 

 


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, علیرضا محصولی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۰۹ساعت 13:17  توسط مدیر  | 

اینجا آشغال نریزید  

فیلمنامه کوتاه :  اینجا آشغال نریزید    

نویسنده:  آزاد رضایی        

 

خارجی روز جلوی بنگاه

سر در بزرگی بالای مغازه دیده میشود که روی ان نوشته شده است بنگاه معاملات ملکی احمدی . زن و شوهری بیرون از مغازه در حال پچ پچ کردن و جر و بحث با هم اند . داخل مغازه بنگاه دار پشت صندلی مخصوص خود لمیده و در حال بررسی اسناد و مدارک جلوی دستش است .  خیلی طول نمی کشد که زن و شوهر به اتفاق هم وارد مغازه می شوند . بنگاهی با دیدن ان ها از سر جایش بلند شده و به استقبال شان میرود . با حرف های کوتاهی که بینشان رد و بدل میشود ، کتش را از روی میز بر می دارد و بلافاصله پشت سر ان ها به سمت در خروجی بنگاه حرکت می کند . بنگاه دار در مغازه را قفل می کند . 

خارجی روز دیوار پشتی خانه

دیوار پشت خانه دیده میشود که روی ان با خط سیاهی نوشته شده است : (( لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد)) . زیر دیوار نوشته ها و کف زمین تر و تمیز و هیچ آشغالی دیده نمیشود . چند متر پایین تر از آن جا خانواده ای در حال بار کردن اسباب و وسایلشان داخل ماشین اند  . در همین حین بنگاه دار به همراه زن و شوهر در حالی که پشت فرمان ماشین نشسته وسط جاده رو به روی دیوار نوشته ها می ایستد . بنگاهی با دست به خانواده ای که در حال بار کردن اسباب و وسایل هستند اشاره می کند . سپس به سمت زن و شوهر که در حال خوردن شکلات و مزمزه کردن ان اند بر میگردد

بنگاهی : همون جاس ، دارن بار میزنن میرن

زن و شوهر با دو دلی و تردید سری به نشانه تایید و رضایت نصفه نیمه تکان داده و رو به دیوار ها و ساختمان خانه می چرخند . پس از چند ثانیه ای دوباره با صدای بنگاه دار متوجه او شده و به سمتش بر می گردند .

بنگاهی : میخاید شما همین جا پیاده شید ، یه نگاهی به دور وبر بندازید ، تا منم ماشینو همین جاها پارک کنم

سری به نشانه رضایت تکان داده و از ماشین پیاده می شوند . بنگاهی هم بلافاصله با فشاری که به پدال گاز می دهد جلوتر می رود .  زن از داخل کیفش شکلات هایی بیرون اورده و  رو به شوهرش می گیرد .

زن : بیا   

چند تایی را داخل دستش می اندازد . یکی از آن ها را پوست کنده و داخل دهانش می اندازد . پوست آن را داخل دستش مچاله و همانجا زیر دیوار نوشته می اندازد . زنش نگاهی به دیوار نوشته می اندازد و به شوهرش اشاره می کند.  

مرد : ولش کن بابا بندازش همونجا

کاغذ شکلات را داخل دستش مچاله می کند و ان را زیر دیوار می اندازد . نگاهی به دو و برش می اندازد . متوجه مرد مستاجر میشود که پایین تر کنار ماشین حمل اسباب ایستاده و با عصبانیت به ان ها خیره شده است . زن به شوهرش اشاره می کند .

زن : اون یارو رو

مرد رو به او می کند و پس از چند ثانیه چهره اش در هم رفته و پر از چین و چروک میشود و با صدای بلندی از همان جا او را خطاب قرار میدهد .

مرد : چیه ، نگاه میکنی

مستاجر با گام های سریعی به سمت ان ها می اید و در کمتر از چند ثانیه خودش را به رو به روی ان ها می رساند . رو به دیوار می کند .

مستاجر : اونجا نوشته چی ؟

مرد در حالی که نگاهش ثابت است و به او خیره مانده است جواب می دهد

مرد : اشغال رو میگی

مستاجر : درست بخون

بدون این که سرش را تکان بدهد ، مردمک های چشمانش را می چرخاند و نگاه کوتاهی به نوشته های روی دیوار می اندازد و با صدای آرامی که به زحمت شنیده میشود آن را می خواند

مرد : لعنت بر پدر و مادری کسی که اشغال بریزد

سکوتی بینشان برقرار می شود . پس از چند ثانیه با داد بلندی که سرشان می کشد سکوت را میشکند .

مستاجر : بی پدر و مادر چرا اشغال میریزی

وبلافاصله با هم دست به یقه میشوند . کارگران با شنیدن صدا  به سمت شان دویده و سعی می کنند ان ها را از هم جدا کنند . بنگاهی نیز که قدم زنان در حال امدن است با دیدن شان شوکه شده و به دو خودش را به آن ها می رساند . دو مرد در حالی که با هم گلاویز شده و هم دیگر را زیر انداخته اند مرتب در حال فحش دادن به هم اند . بنگاه دار هر طور شده وسط دعوا می رود و سعی می کند که ان ها را از هم جدا کند ، اما دعوا بالا می گیرد و بین ان دو گیر می کند .

چند دقیقه بعد

خارجی روز جلوی خانه

بنگاهی با سر و صورت زخم و زیلی نشسته و به زن و شوهر جوان خیره شده که قدم زنان در حال دور شدن از انجا هستند . با ریختن اب روی زمین حواسش جم و متوجه مستاجر می شود که با شلینگ بالای سرش ایستاده است . با عصبانیت به او خیره می ماند . مستاجر که متوجه مطلب شده خودش را به بی خیالی می زند

مستاجر : چیزی نشده که حالا ، چیزی که زیاده مستاجره

شیلنگ را جلوتر برده و به او اشاره می کند . بنگاهی دستش را جلو برده و شلینگ را با عصبانیت از او پس می گیرد . سر و صورتش را که تمیز می کند ، با ناراحتی از جایش بلند شده و شلینگ به دست به سمت ماشینش که کمی جلوتر پارک کرده می رود  . شیلنگ آب را روی شیشه ماشین می گرد و مشغول اب ریختن روی ماشین میشود . مستاجر از همان جا با صدای بلندی او را خطاب قرار می دهد

مرد : راستی بقیه پول پیش چی میشه ، امروز فردا لازم دارم ها

دستی به نشانه عصبانیت تکان میدهد و بدون توجه به او همنچان شیلنگ آب را روی ماشین گرفته و در حال شستن آن است

مستاجر : پول این آب ریختنم پای خودته ها ، بعدا نیای  ...

حرفش را نیمه تمام گذاشته و ادامه نمی دهد . بنگاهی با عصبانیت انگشتش را جلوی شلینگ گرفته و اب را از عمد به سمت هوا و دور و بر گرفته و ان را روی زمین می ریزد . مستاجر به سمت کارگرها بر می گردد که کارشان را تمام کرده و بالای ماشین در حال چیدن و محکم کاری اسباب و وسایل هستند . زنش کنار درب خانه ایستاده و در حال جارو زدن است  .

مستاجر در حالی که لباس هایش را می تکاند نگاهی به دور و برش می اندازد  . پشت پنجره همسایه ها با دیدن او پرده ها را کشیده و خودشان را پشت پرده قایم می کنند . چند نفر هم که از لای در حال نگاه کردن اند در را می بندند .  مستاجر به سمت ماشین رفته و مشغول گشتن داخل وسایل میشود ، زن که متوجه سر وصدای گشتنش شده رو به او می کند . توجه بنگاه دار هم از داخل ماشین به او جلب شده است

زن : دنبال چی میگردی

جوابی نمی دهد و پس از چند ثانیه جستجو اسپری رنگی را از داخل یکی از کارتون بیرون می کشد

مرد : دنبال اینم

اسپری به دست به سمت دیوار پشتی و دیوار نوشته ها میرود . چند باری اسپری را در هوا تکان داده و بلافاصله مشغول پاک کردن نوشته های روی دیوار می شود . شعارها را که می پوشاند . زیر ان ها با اسپری شروع به نوشتن می کند . بنگاه دار از همان جا داد می زند

بنگاهی : دیوار رو خط خطی نکن ، چی کار میکنی

بی توجه به او چند ثانیه ای طول می کشد که کارش تمام میشود . چند قدمی از دیوار فاصله می گیرد  و به ان خیره میشود . بنگاهی نیز خود را به نزدیکی آن جا رسانیده است

 روی دیوار نوشته شده : حالا بریز ، تا میتونی آشغال بریز ... آشغال .

 اسپری را همان جا زیر دیوار می اندازد و خودش هم بلافاصله به سمت ماشین میرود . نرسیده به ماشین رو به راننده می کند که سرپا ایستاده و به او خیره شده است

مستاجر : اقا راه بیفت بریم  ، یه دیقه دیگه هم نمیخام اینجا باشم .

بنگاهی از همان جا رو به او کرده و زیر لب شروع به غرو لند و خود خوری می کند  .  و با عصبانیت به سمت شیلنگ آب می رود که همان طوری روی زمین کنار ماشین ول شده است .

خارجی روز - بنگاه

از ماشین که پیاده میشود یک راست وارد بنگاه شده و مستقیم به سمت گاوصندوق میرود ، هر چه که داخل گاوصندوق را نگاه می کند ، به جز مقداری اسناد و مدارک ، چند دسته پول ، و مقداری هم اسکناس های پخش و پلا چیزی پیدا نمی کند . سرش را با ناامیدی بین دو دستانش گرفته و به فکر فرو می رود .  در همین حین با صدای پیامک و ویبره حواسش متوجه گوشی روی میز می شود . پیام را که می خواند صورتش پر از چین و چروک شده و اخم هایش در هم می رود .پیامک از طرف مستاجر سابق است

پیامک : یکی دو روز دیگه میام دنبال پولم ، قالم نزاری ها

خودش را روی صندلی راحتی پشت میزش ول می کند و به فکر فرو می رود . پس از چند ثانیه انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد با عجله ماژیکی و کاغذی را از روی میز برداشته و مشغول نوشتن یادداشتی میشود . کار نوشتن که تمام میشود به همراه چسپی که از داخل کشو میزش بر می دارد  به سمت شیشه جلوی در بنگاه می رود . چهار گوشه کاغذ را چسپ کاری کرده و ان را روی شیشه می چسپاند .

روی کاغذ نوشته شده : یک خانه با موقعیت و شرایط عالی ، با قیمت مناسبی رهن و یا اجاره داده میشود .

خارجی روز بنگاه

مردی شیک و خوش پوش با سر و صورت اصلاح شده و موهای مرتب و تر و تمیز و قیافه ای جدی و رسمی پشت شیشه بنگاهی ایستاده و به کاغذ روی آن خیره مانده و ارام ارام در حال خواندن نوشته های روی کاغذ است . سرش را که بالا می اورد ، بنگاه دار را می بیند که روی صندلی اش نشسته و به فکر فرو رفته است . با دست به شیشه می زند ، بنگاهی متوجه شده و سرش را به سمت او می چرخاند  . با دست به کاغذ اشاره ای می کند . بنگاهی خوشحال شده ، بلافاصله از روی صندلی اش بلند شده و به او اشاره می کند که داخل بنگاه شود . چند ثانیه بعد وارد بنگاه شده و با کلی تعارف واحترام گذاشتن بنگاه دار روی صندلی رو به روی او مینشیند .

داخلی روز خانه خالی

بنگاهی و مرد داخل خانه خالی در حال نگاه انداختن به چار گوشه خانه هستند . بنگاهی گوشه ای ایستاده و به مرد خیره میشود که پس از چند ثانیه از داخل یکی از اتاق ها خارج میشود

مرد : خونه خوبیه ، تازه ساز ، بزرگ ، قشنگ و از همه مهمتر تر و تمیزه خیلی

بنگاهی : من که خدمتتون عرض کردم ، من که خونه بد به شما نمیدم ، از در و دیوارش تمیزی میباره

سرش را می چرخاند و رو به دیوارهای سفید و یک دست خانه می اندازد و با چرخشی که به بدنش می دهد یک بار دیگر گوشه گوشه خانه را ورنداز می کند .

 

خارجی روز جلوی خانه

ابتدا مرد و پشت سرش بنگاهی از در خارج شده و وارد کوچه میشوند . نگاهی به دور وبرش می اندازد و دوباره به سمت بنگاه دار می چرخد . حالات و عکس العمل هایش نشان از رضایت دارد . سرش را می چرخاند و نگاهی به دور و برش می اندازد

مرد : من یه نگاهی به دور و بر میندازم

بنگاهی : بفرمایید ، منزل خودتونه

بنگاهی کلیدهایش را بیرون اورده و مشغول قفل در میشود . مرد هم قدم زنان در حالی که دور و برش را دید میزند به سمت جلو حرکت می کند . خیلی طول نمی کشد که به دیواری پشتی رسیده و وارد کوچه فرعی آن میشود . هنوز چند قذمی بیش تر جلو نرفته که سرجایش خشکش می زند ، به رو به رویش خیره می ماند و صورتش پر از چین و چروک و اخم میشود . چند متر جلوتر و زیر دیوار نوشته ها پر از اشغال و زباله شده است . صدای بنگاهی از پشت سرش می اید که در حال نزدیک شدن است

بنگاهی : چی شد قربان ، دیدید همه جا رو

به پشت سرش که می رسد ،  دستی روی شانه اش می گذارد و رو به او می کند . متوجه حالات و بهت اش می شود . سرش را که می چرخاند متوجه انبوه اشغال های ریخته شده میشود . اب دهانش را قورت می دهد و سعی می کند خودش را خونسرد نشان بدهد  و با پت پت کردن و کلمات بریده بریده سعی می کند حواس مرد را به خودش جلب کند

بنگاهی : چیزه ، چیزی نیست که ، دو دیقه ای جمش میکنم ، تر و تمیز ....

در همین حین از بالا نایلون اشغالی پرتاب شده و حرف هایش را نیمه کاره می گذارد و درست همان جا زیر دیوار کنار اشغال های دیگر می افتد . با شنیدن صدای ان شوکه شده و رعشه کوچکی در بدنشان می افتد . بنگاهی سرش را که بالا می اورد جلوی یکی از پنجره ها زنی را می بیند که به سرعت در حال بستن پنجره راهرو مجتمع است . نگاهش را به سمت مرد می چرخاند که ثابت و ارام سرجایش ایستاده . همین که می خواهد دستی روی شانه اش بگذارد . مرد شروع به اوق زدن و بالا اوردن می کند . دستش را روی دهانش می گیرد و با گام های سریعی پشت به بنگاهی از ان جا دور و دورتر می شود . بنگاه دار پس از چند ثانیه به سمت اشغال ها برگشته و به ان ها خیره میماند .

چند دقیقه بعد

خارجی روز- جلوی دیوار

بنگاهی در حالی که سطل اشغال بزرگی با خود اورده ، در حال جمع کردن اشغال ها و ریختن شان داخل سطل است . خیلی طول نمی کشد دور و بر دیوار مثل روز اول تمیز و مرتب شده  و اثری از کثیفی و اشغال باقی نمی ماند . اشغال ها را که جمع می کند سطل زباله را جلوتر کشیده و به دیوار چسپانیده و درست روبه روی دیوار نوشته ها می گذارد که دیده نشوند . در سطل را می بندد . یکی دو قدمی که می رود ، پشیمان شده و دوباره در ان را باز نگه می دارد . سرش را چرخانده و نگاهی به دور و برش می اندازد .

 

خارجی روز جلوی بنگاه

از ماشین که پیاده میشوند . زن و مرد جوانی را می بیند که جلوی کاغذ ایستاده و در حال بگو مگو با هم اند . صدای مرد شنیده میشود .

مرد : خانم اینا همش دروغه  تو چرا باور میکنی ، تو اینا رو نمیشناسی

وارد بنگاه که میشود . ماژیک را از روی میزش بر می دارد و به سمت کاغذ میرود و روی ان می نویسد : زیرقیمت اجاره و رهن داده میشود .

  و دوباره ان را سر جایش می چسپاند . زن با دیدن کاغذ به شوهرش اشاره می کند . سرش را بالا می اورد و رو به بنگاه دار می کنند و با صدای یواشی زیر قیمت را تلفظ کرده . بنگاه دار سری به نشانه تایید تکان داده و بلافاصله او نیز کلمه زیر قیمت را هجی می کند .

داخلی روز خانه

بنگاهی به همراه زن و مرد در حال بازدید از خانه است . چشم های زن و مرد از حدقه درامده و مرتب با تعجب وخوشحالی به هم خیره مانده اند . با دیدن هر نقطه از خانه به تعجب و اشتیاق شان افزوده میشود . بنگاه دار که شاهد عکس العمل های ان هاست گوشه ای ایستاده و به ان ها خیره شده است . پس از چند ثانیه به سمتش می ایند . زن و مرد رو به به بنگاه دار می کنند

زن : خوبه

مرد : اقا ما این خونه رو میخایم ، مال خودمونه

بنگاهی : خوبه ، چی از این بهتر

مرد : ولی قیمتشو باید باهامون راه بیاید

در همین حین زن که متوجه در بسته ای شده ، ان را باز میکند و وارد اتاقی میشود . چرخی داخل اتاق میزند . به کنار پنجره میرسد . پنجره را که باز می کند دماغش به کار می افتد و بوهایی استمام میکند . کمی که دور و برش را می بیند متوجه زیر پنجره کنار سطل میشود که پر شده است از انواع ات واشغال .  از بوی شدید و دیدن ان همه اشغال بلافاصله بالا می اورد  . مرد که متوجه زنش شده به سمت انجا میرود . به محض ورود دماغ های ان ها هم به کار افتاده و بوهایی استشمام می کنند . زن رو به شوهرش می کند و به پایین پنجره اشاره می کند .

مرد از پنجره بیرون را که نگاه می کند ، بلافاصله سرش را می چرخاند و رو به بنگاه دار می کند

مرد : گفتم که اینا یه روده راست تو شکمشون نیست ، همشون دورغ میگن ، دیدی خودت

و به سرعت و با گام های سریعی از کنار بنگاهی عبور کرده و از انجا خارج میشوند

بنگاهی پس از چند ثانیه از خروج ان ها به سمت پنجره میرود . به محض رسیدن به انجا دماغش را میگیرد و به پایین مینگرد داخل سطل نیمه خالی است ولی همه جا و دور و بر سطل پر شده است از ات و اشغال و شیرابه اشغال ها که در حال سرازیر شدن است .

خارج- روز جلوی دیوار پشتی خانه

بنگاه دار کنار ماشین شهرداری ایستاده و به ماموران شهرداری خیره شده که در حال جمع اوری و ریختن آت و آشغال ها داخل ماشین اند  . سطل اشغال را داخل ان خالی می کنند . نگاهش به اسپری می افتد که روی اشغال ها افتاده است . به کارگری که بالای ماشین است اشاره ای می کند

بنگاهی : میشه اون اسپری بدید من

اسپری را از میان اشغال ها برداشته و به دست بنگاه دار می دهد  . خیلی طول نمی کشد که اشغال ها را جمع و جور  و همه را داخل ماشین می اندازد  . یکی از مامورها سطل را با خود می کشد و به جای اولش باز می گرداند  . ماشین حرکت می کند و از ان جا دور و دورتر میشود . اسپری را در دستش می گیرد و شروع به نوشتن روی دیوار می کند .

خارجی- روز - بنگاه

زن و شوهری رو به روی بنگاه ایستاده و به بنگاهی که داخل و کنار شیشه است خیره شده که در حال نوشتن چیزی روی کاغذ است. پس از چند ثانیه دوباره کاغذ را روی شیشه می چسپاند . روی ان نوشته شده  : خیلی زیر قیمت رهن داده میشود .

 نگاهی به کاغذ انداخته و پس از مکثی کوتاه روی آن رو به بنگاه دار می کنند

زن و شوهر : خیلی

بنگاه دار سری تکان داده و پشت سرشان تکرار می کند

بنگاهی : خیلی ، مفت مفت

خارجی روز - دیوار پشتی

روی دیوار با خط سیاهی نوشته شده است : لعنت بر پدر و مادر کسی که این جا اشغال بریزد و خط خطی های زیادی روی ان دیده میشود . زیر دیوار پر شده است از ات و اشغال های زیاد و نایلون های پاره پوره شده و شیرابه هایی که به سمت پایین جاری میشوند .

در همین حین بنگاه دار در حالی که پشت فرمان ماشین نشسته و زن و شوهر نیز سوار ماشین اش دیده میشوند از کنار دیوار نوشته و اشغال ها عبور می کند . چند متری که عبور می کند ترمز می کند و پس از چند ثانیه به ارامی عقب می اید و درست روبه روی دیوار می ایستد  . زن و شوهر نگاهی به بیرون می اندازند و رو به بنگاه دار می کنند

مرد : این چیه دیگه  اشغال دونیه ، خجالت نمیکشی ما رو آوردی اینجا ، می دونستم شما خونه مفت به ماها نمیدید

و بلافاصله با عصبانیت و نارحتی از ماشین پیاده میشوند  . سرش را به سمت دیوار نوشته ها و اشغال ها می چرخاند و چند ثانیه مدیدی همان طور به آنجا خیره می ماند . در همین حین توجهش به یکی از همسایه ها جلب میشود که نایلون به دست به  دیوار نزدیک و نزدیک تر میشود . سرش را این و آن ور خود می چرخاند و دور و برش را می پاید ، سرش را که بر می گرداند یک لحظه بنگاهی را که داخل ماشین می بیند پشیمان شده و بدون کوچکترین عکس العمل مشکوکی می چرخد و دوباره از همان مسیری که آمده بر می گردد . بنگاه دار سریع از ماشین پیاده شده و به سمتش می رود  و به دو خودش را به او می رساند . نایلون را از دستش می گیرد و به سمت دیوار نوشته ها می رود . مرد صدازنان دنبالش میدود

مرد : آقا نایلونو کجا میبری ، بدش من

بنگاهی بدون توجه به او به مسیرش ادامه میدهد و او نیز تعقیب کنان خودش را به او رسانده و سعی میکند نایلون را از او پس بگیرد .

مرد : بدش من ، کجا میبریش

 اما زورش به بنگاه دار نمی رسد و او نایلون را همراه هم می کشد . پس از چند ثانیه کش و قوس شدید نزدیک دیوار نایلون پاره شده و مقداری از آشغالی ها روی زمین می ریزد . بنگاهی که حسابی عصبانی شد به سمتش برگشته و نایلون را از دستش می رباید

بنگاهی : بدش من اونو ، مگه نمیخای آشغلاتو بریزی اونجا ، دارم میریزم برات

باقی مانده آشغال های داخل نایلون را زیر دیوار می اندازد و با دست نایون های ریخته شده روی جاده را زیر دیوار می ریزد .

مرد : چیکار میکنی دیوونه ، کثیفه

بنگاهی : به تو چه مرتیکه ، دوست دارم بریزمش اونجا ، تو چی کاره ای

در همین از جایش بلند شده با مرد درگیر شده و شروع به هل دادن و داد و بیداد کشیدن می کند

بنگاهی : آشغال دونیه ، دوست دارم پرش کنم آشغال ، به شما چه

 در همین حین مرد میانسالی که از انجا در حال عبور است متوجه دعوا و جر و بحث شان میشود . بنگاهی را کشان کشان از معرکه دور کرده و با دلداری دادن سعی می کند او را همراه خود ببرد .

مرد : آقا چی شده ، صلوات بفرست

و به زور هم که شده چند متری از انجا دور و دوتر میشوند . با دست از همان فاصله به مرد اشاره می فهماند که از آنجا رفته تا غایله ختم به خیر شود . پس از چند ثانیه نفس نفس زدن های پشت سرهم  بنگاهی نفس عمیقی کشیده وسعی میکند که به خودش خونسرد باشد

بنگاهی : آقا ممنون ، من خوبم

سعی می کند خودش را از مرد جدا کرده و دست و بدنش را از زیر او بیرون می کشد . اما مرد که دست بردار نیست با اخلاق خوش باز هم او را همراهی کرده و تا دم در همراه او می رود .

مرد : من همراهتون میام تا یه جایی ، حالتون خوب نیست

بنگاهی : خوبم

بدون توجه به او تا دم در خانه او را تعقیب و همراهی می کند .  بنگاهی دم در از او تشکر کرده و پس از باز کردن در وارد خانه میشود . هنوز چند قدمی بیش تر نرفته که زنگ خانه به صدا در می آید  .

داخلی روز خانه

از داخل خانه در را که باز می کند باز همان مرد میانسال را می بیند که با چند متر فاصله از در ایستاده است  . نگاهی به او انداخته و بصورتش در هم رفته و پر از چین و چروک میشود .

بنگاهی : چیه ، چی میخاید ؟ گفتم که من خوبم . بفرمایید

مرد چند قدمی جلوتر آمده و رو به روی بنگاهی می ایستد و لبخندی روی صورتش می اندازد

مرد : ببخشید صاحب خونه شمایید

بنگاهی : بله  چطور مگه

مرد که انگار حسابی خوشحال شده لبخند ملیحی روی صورتش می اندازد

مرد : به من گفتن خونه رو اجاره میدین ، همسایه ها گفتن ،

بنگاهی : همسایه ها

مرد : بله ، همسایه ها گفتن

بنگاهی: اغا اول برو دور و بر و دیوار پشتی خونه  و همه جا رو ببین ، بعدش من همینجا هستم

بلافاصله در را با سرعت بسته و به داخل بر می گردد . هنوز چند قدمی بر نداشته که صدای در بلند میشود . در را که باز می کند . دوباره مرد را جلوی در می بیند

مرد : هوش و حواستون سرجاش نیست انگار ، الان از اونجا با هم اومدیم

بنگاهی چند ثانیه ای به فکر فرو رفته و چیزی برای گفتن ندارد . مرد پس از مکث کوتاهی با دست به بنگاه دار اشاراتی می کند

مرد : میشه داخل خونه رو هم دید

 

بنگاه دار گیج و منگ نگاهی به دور و برش انداخته و پس از مکث کوتاهی رو به مرد می کند

بنگاهی : بفرمایید

مرد وارد خانه شده و جلوتر از بنگاهی شروع به گشت زنی داخل آن می کند . بنگاهی زیر چشمی چند ثانیه ای او را زیر نظر گرفته و پس از چند ثانیه در خانه را می بندد و به سمت اش می رود .

داخلی روز بنگاه

بنگاهی پشت میزش نشسته و در حالی که دهانش پر است و در حال خوردن شیرینی است همزمان مشغول نوشتن قرارداد و تکمیل برگه های مربوط به آن است . مرد نیز که روی صندلی نشسته شیرینی دستش گرفته و در حال گاز زدن و خوردن آن است. خیلی طول نمی کشد که کار نوشتن قرارداد را به پایان رسانده و امضایی زیر آن می زند . مرد نیز خودکار را از گرفته و امضایی زیر قرار داد می زند  . پاکت شیرینی را برداشته و دوباره رو به بنگاه دار تعارف می کند . شیرینی از داخل پاکت بر می دارد.

داخلی روز بنگاه

بنگاه دار کنار شیشه و به آرامی در حال باز کردن چسپ های چهار گوشه کاغذ است . همزمان بیرون از مغازه دوسه نفری ایستاده و در حال خواندن کاغذ هستند . یکی دو نفر از ان ها با دیدن کاغذ با انگشت به شیشه زده و رو به بنگاه دار کرده و به کاغذ اشاره می کنند . بنگاهی با حرکات دست و صورت  و  هجی کردن به آن ها می فهماند که اجاره داده شده است . اما دوباه به شیشه زده و شروع به خواهش و التماس به او می کنند . بنگاهی توجهی به آن ها نمی کند ، اما دوباره به شیشه می زنند و شروع به ایما و اشاره به او می کنند . بنگاهی که حوصله اش سر رفته و عصبانی شده کاغذ را محکم کشیده و از روی شیشه می کند . و در حالی که به ان ها نگاه می کند کاغذ را داخل دستش مچاله کرده و داخل سطل آشغال می اندازد .  کلیدش را از روی میز برداشته و پس از این که در بنگاه را می بندد ، سوار ماشین اش میشود .

خارجی روز  جلوی خانه

بنگاهی ماشینش را کنار خانه پارک کرده و خودش چند متر جلوتر در حال حرف زدن با مرد و تحویل دادن کاغذها و برگه هایی به او است . کارگرها و خانواده مرد همزمان در حال پایین آوردن اسباب و وسایل از داخل خاور و انتقال آن به داخل خانه هستند . چند ثانیه ای بیش تر طول نمی کشد که بنگاهی با مرد دست داده و دوباره به سمت ماشین اش بر می گردد . سوار ماشین شده  و پس از بوقی که برای آن ها می زند که از کنارشان عبور می کند . از خیابان که عبور می کند نگاهش متوجه کوچه و دیوار پشت خانه میشود . دنده عقب چند متری بر گشته و داخل کوچه می پیچد . کنار دیوار ماشین را نگاه داشته و به آن جا خیره میشود . زیر پنجره تمام دیوار نوشته ها و فحش ها پاک شده و دیوار دوباره از نو سفید و نو نوار شده است . پایین دیوار نیز به ردیف کنار هم چند گلدان گل گذاشته شده که منظره زیبایی به آن جا بخشیده است . سرش را که بالا می آورد متوجه پارچه نوشته بالای دیوار و پنجره می شود  که روی آن با خط درشت و زیبایی نوشته شده :

  رحمت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال نریزد .

تصویر روی پارچه نوشته و دیوار سفید و گلدان های زیر آن ثابت میماند  . صدای موسیقی شنیده می شود ، تیتراژ پایانی و عوامل و دست اندرکاران فیلم یکی یکی روی دیوار سفید و به سمت پایین نوشته می شوند .


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۰۴/۰۴ساعت 2:23  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: مرگ را فراموش نکن

 

فیلمنامه کوتاه

مرگ را فراموش نکن

 

نویسنده: سپهر گلمکانی

 

تصویر سیاه

صدای دویدن درراه پله‌ها را می‌شنویم.

تصویر می‌آید.

داخلی. خانه. روز

نمایی از در خانه‌ای را می‌بینیم. در چوبی که با کلید انداختن یک نفر، در باز می‌شود. مردی ناشناس (26 ساله) را می‌بینیم که با ترس و اضطراب فراوان داخل خانه می‌شوند. در را می‌بندد و قفل می‌کند. لباس‌های مرد خونی و مالی است، انگار اتفاق  ناخوشایندی برای او رخ‌داده است که این‌قدر ترس و هراس دارد. او  سپس نفس‌نفس‌زنان، ، به سمت صندلی چوبی می‌رود. او صندلی چوبی را برمی‌دارد و جلوی دستگیر در می‌گذارد تاکسی  وارد خانه نشود. او سپس نگاهی به خانه می‌اندازد. عرق از سروصورتش مدام می‌ریزد و بدنش به‌شدت می‌لرزد. او سریع به سمت در دستشویی می‌رود. در هنگام رفتن به سمت دستشویی، به علت ترس و استرس فراوان، چند بار پایش به صندلی و میز می‌خورد وبر زمین می‌افتد و دوباره برمی‌خیزد.

داخلی. دستشویی خانه. روز-ادامه

او داخل دستشویی شده. خودش را به آینه نگاه می‌کند. همچنان نفس‌نفس میزند و چند سیلی بر سروصورتش میزند تا خودش را کنترل کند. سپس نگاهی به لباس خونی و مالی‌اش می‌اندازد. او لباس را درمی‌آورد و در داخل وان می‌اندازد. او حالا زیرپوشی سفیدرنگ بر تن دارد. او سپس به ظرف‌شویی تکیه می‌دهد و به تأمل می‌پردازد. او سریع فکر می‌کند و انگار مشخص است که زمان کافی در اختیار ندارد. سپس آینه را باز می‌کند. داخل آینه، چند قرص آسپرین، صابون، مسواک، حوله و  چیزهایی دیگر توپان ده شده است. او  همه را از داخل آینه، بیرون می‌اندازد. سپس یک عدد تیغ پیدا می‌کند. او با دیدن تیغ کمی شوکه می‌شود و چند لحظه‌ای به آن نگاه می‌کند. سپس سریع، پوشَن رویش را پاره می‌کند. تیغ را بیرون می‌آورد و با دست چپ، نزدیک بازوی دست راستش می‌آورد تا با تیغ، رگش را بزند. او یک‌نفس عمیق می‌کشد و زیر لب دعا می‌خواند. سپس با تیغ رگش را می‌برد اما رگش بریده نمی‌شود و حتی زخم هم ب روی بازو آش ایجاد نمی‌شود. او به‌شدت تعجب می‌کند و چند بار این عمل را انجام می‌دهد. اما دوباره تیغ، رگش را نمی‌برد. او به خود توهین می‌کند. سپس تصمیم می‌گیرد که این کار را بر روی دست دیگرش امتحان کند. تیغ را نزدیک بازوی دست چپش می‌برد. او دوباره یک‌نفس عمیق می‌کشد. سپس تیغ را میزند اما دوباره دستش نمی‌برد. چند بار مداوم اینکا رو می‌کند اما نمی‌برد و به‌جایان سر تیغ، خمیده می‌شود. مرد با دیدن این مورد، تعجب می‌کند و چشمانش را درشت کرده و وبِ تیغ خمیده خیره می‌شود. سپس تیغ را رها می‌کند و سریع از دستشویی خارج می‌شود.

داخلی. هال خانه. روز.-ادامه

مرد به‌شدت ترسیده و نفس‌نفس‌زنان دوباره به اطراف خانه‌اش خیره می‌شود تا دنبال راهی برای خودکشی خود برگردد. او سپس تصمیم می‌گیرد که به سمت آشپزخانه می‌رود.

داخلی- آشپزخانه-خانه. روز-ادامه

او دوان‌دوان داخل آشپزخانه می‌شود. نگاهی به اطراف آشپزخانه می‌مکند . سپس به سمت یخچال می‌رود. در یخچال را باز می‌کند یخچال تقریباً خالی است. نگاهی به گوشه داخل یخچال می‌اندازد. پلاستیکی را پیدا می‌کند. او با دیدن پلاستیک کمی امیدوار می‌شود. پلاستیک را می‌آورد و در یخچال می‌بندد. پلاستیک را بر روی میز می‌گذارد و گره‌اش را می‌گشاید.او داروها و قرص‌ها را درمی‌آورد. او دنبال قرص یا دارویی است که او را بکشد اما جز استامینوفن کدویین و داروهای سرماخوردگی و مسکن چیزی دیگر پیدا نمی‌کند. او مدام کلمه «سیانور» را تکرار می‌کند و ادعا می‌کند که قبلاً یک مقدار از سیانور را در این پلاستیک گذاشته است. او نگاهی به اطراف آشپزخانه می‌اندازد. سپس چشمش به زیر کابینت می‌افتد. او خم می‌شود و در کابینت را باز می‌کند. کابینت پایین به‌شدت بو تعفن به خاطر سطل آشغال گندیده‌ای که هست، می‌دهد. سپس  سطل آشغال را برمی‌دارد. زیر سطل، یک در چوبی وجود دارد که با چسب محکم چسبیده شده است. او بلند می‌شود و گوشت‌کوبی را در داخل ظرف‌شویی پیدا می‌کند. او گوشت‌کوب را برمی‌دارد. خم می‌شود و در چوبی را با گوشت‌کوبی با کوبیدن به آن می‌شکند . او سپس یک بسته کوچک از سیانور را پیدا می‌کند. او خوشحال شده. بلند می‌شود اما پایش به سطل آَشغال می‌خورد و تمام آشغال و کثافت‌های داخل آن بر زمین پخش می‌شود. آشپزخانه حالا بوی گند گرفته است. او برای خوردن سیانور ، به هال می‌رود....

داخلی. هال خانه . روز-ادامه

او به هال آمده است. پلاستیک را بدون نگاه به آن باز می‌کند. یک‌دانه قرص را بیرون می‌آورد. دهانش را باز می‌کند و قرص را در داخل دهانش می‌گذارد و بدون آب ، قورت می‌دهد. او سپس به دوربین خیره می‌شود. چند لحظه‌ای می‌گذرد اما هیچ تأثیری در او ایجاد نمی‌شود. او تعجب می‌کند و خودش را در آینه بوفه نگاه می‌کند اما هیچ‌چیز مشکوکی در صورتش نمی‌بیند. سپس نگاهی به پلاستیک می‌اندازد. سپس نوشته‌ای پشت پلاستیک پیدا می‌کند که به آن چسبیده شده است که بر روی نوشته‌شده است :

«ببخشید که نتونستم سیانور پیدا کنم، گرون بود به جاش قرص سفیکسیم گذاشتم به جاش، امیدوارم بعد از پیدا کردنش، من را نکشی!»

مرد با دیدن این نوشته، عصبانی می‌شود و پلاستیک را  پرتاب می‌کند. او از شدت عصبانیت، سرش را به شیشه بوفه می‌زند اما شیشه بوفه فقط ترک برمی‌دارد. مرد باز تعجب می‌کند. ترس و هراس دوباره به سراغش می‌آید. سپس صدای آژیر ماشین پلیس را می‌شنود. او به سمت بهارخواب می‌رود. در بهارخواب را باز می‌کند و می‌بینید که ماشین‌های پلیس و نیروهای ویژه دارند به سمت آپارتمان او می‌آیند. همه مسلح و جز نیروهای ویژه هستند. مرد با دیدن این صحنه، به‌شدت ترسیده است. در تراس را می‌بندد. آب گلویش را از ترس و استرس مدام قورت می‌دهد. سپس به سمت کمدی می‌رود. در کمد را باز می‌کند. او جعبه‌ای را می‌بیند که در داخل آن اسلحه‌ای کهنه در وجود دارد. در جعبه را باز می‌کند و اسلحه را برمی‌دارد. او با دیدن اسلحه خوشحال می‌شود و دیگر باور دارد که مرگ و مردن برای او اتفاق می‌افتد. او سپس به دنبال گلوله می‌گردد. او به سمت لامپ مهتابی می‌رود. یک پیچ آن را آرام باز می‌کند و یک گلوله پنهان را که قبلاً در آن جاسازی کرده بود، برمی‌دارد. او گلوله را در داخل اسلحه می‌گذارد. سپس صندلی را پیدا می‌کند و بروی آن می‌نشیند. وسط هال. صدای پوتین‌های مأموران را می‌شنود که دارند از راه‌پله‌ها بالا می‌آیند. او که حالا ترسیده است. چشمانش را می‌بندد. اسلحه را زیر گلویش را می‌گیرد. خودش را محکم کرده و شلیک می‌کند اما تیر زده نمی‌شود. او دوباره این کار را می‌کند اما انگار اسلحه گیرکرده است. او سپس اسلحه را باز می‌کند تا گلوله را دوباره جا دهد. سپس اسلحه را دوباره آماده می‌کند و این دفعه بر روی شقیقه‌اش می‌گیرد. چشمانش را دوباره می‌بندد و آماده شلیک می‌شود، اما شلیک زده نمی‌شود. مرد عصبانی شده و مدام به اسلحه ضربه میزند اما کار نمی‌کند. مرد عصبانی، لوله اسلحه را به سمت تراس می‌گیرد اما این دفعه شلیک می‌کند و شیشه تراس می‌شکند. مرد تعجب کرده و به اسلحه‌اش خیره می‌شود. انگار واقعاً مرگ برای او اتفاق نمی‌افتد. مرد از ترس اسلحه را انداخته و از روی صندلی بلند می‌شود. مأموران قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر می‌شوند.صدای فریاد مأموران را می‌شنویم که نزدیک در خانه او می‌شنوند و از او می‌خواهند که در را باز کنند. مرد به حرف آن‌ها توجه نمی‌کند و به تراس خیره شده است. او آرام آرم به سمت تراس می‌رود. مأموران وقتی متوجه می‌شوند که در را باز نمی‌کند، تصمیم می‌گیرند که در بشکانند و به‌زور داخل خانه شوند. مرد به تراس نزدیک‌تر شده. در تراس را باز می‌کند....

خارجی.تراس. روز-ادامه

او پایش را روی شیشه‌های خردشده می‌گذارد اما هیچ دردی را احساس نمی‌کند. او نزدیک نرده‌ها شده است. مأموران تلاش می‌کنند که در را بشکنند و صندلی  که زیر دستگیره در گذاشته بود، از شدت ضربه، پرتاب می‌شود. مرد چشمانش را می‌بندد و خودش را می‌خواهد از بالا ، به پایین می‌اندازد. اما مأموران داخل می‌شوند و به‌محض پرش مرد، او را بازداشت می‌کنند اما چشمانش را باز می‌کند و می‌بیند که توسط مأموران بازداشت‌شده است. او ترسیده، ناامید، تسلیم می‌شود و مأموران محکم او را می‌بندند.

تصویر سیاه می‌گردد.

خارجی . خیابان. روز

مأموران ویژه را می‌بینیم که مرد را دستگیر کرده‌اند و او را به سمت ماشین پلیس همراهی می‌کنند. از بالای آپارتمان، پیرزنی را می‌بینیم که مشغول تمیز کردن و آب دادن به گل‌هایش است. روی لبه ، چند گلدان هست. پیرزنی  بر روی یکی از گلدان‌ها دستمال می‌کشد اما به دلیل عدم تعادل، گلدان از بالا به پایین می‌افتد و یک‌راست بر سر مرد برخورد می‌کند. گلدان می‌شکند و مرد به علت شدت ضربه، بر زمین می‌افتد و غش می‌کند او لبخندی بر روی لبش می‌آید که بالاخره دارد می‌میرد اما مأموران به آمبولانس تماس بگیرند که او را هرچه سریع‌تر برسانند. از سر او یک مقداری خون بیرون می‌آید.

تصویر سیاه می‌گردد.

داخلی. سلول زندان. روز

مرد را می‌بینیم که یونیفرم زندان را بر تن کرده است. سرش را باندپیچی کرده و انگار دوباره از مرگ قسردر رفته است. او که به دیوار خیره شده است. سپس مردی از بیرون که مشغول رساندن بسته‌ای به زندانیان است را می‌بینیم. آن مرد به سمت سلول او می‌آید. بسته‌ای را جلوی سلولش می‌گذارد. مرد بلند می‌شود و به سمت در سلولش می‌رود. بسته را برمی‌دارد. روی تخت خوابش می‌نشیند. بسته را باز می‌کند. طنابی گرده شده را می‌بیند که به‌صورت طناب اعدام گرده زده‌شده است. مرد با دیدن این طناب کمی امیدوار می‌شود..

پس از چند لحظه‌ای، طناب را به سقف آویزان می‌کند و او را به‌اندازه گردن خود، تنظیم می‌کند. او نگاهی به بیرون می‌اندازد که مأموران در راهرو رفت‌وآمد نکنند. او روی صندلی می‌رود. گردنش را داخل طناب می‌کند. زیر لب دعا می‌خواند. چشمانش را می‌بندد. خودش را آماده می‌کند سپس گوشه‌ای از طناب را می‌بینیم که پوسیده و نزدیک باز شدن است. با فشار مرد، آن گره بازتر می‌شود تا اینکه کلاً طناب از هم می‌شکافد و مرد محکم بر روی زمین میافتد و حتی صندلی هم شکسته می‌شود. مرد از شدت درد کمرش به خود می‌نالد اما به نظر می‌آید که مرگ دوباره برای او رخ نداده است. مأموران متوجه می‌شوند و در سلول او را باز می‌کنند.

داخلی. درمانگاه زندان. روز

مرد را می‌بینیم که توسط پزشکی معالجه می‌شود. پزشک به او اعلام می‌کند که حالش خوب است و می‌تواند به سلولش برگردد. مرد از روی تخت بلند می‌شود. مأموران به سمت او می‌روند و به او دستبند می‌زنند و با خود می‌برند.

داخلی. بخش سلف زندان. روز

زندانیان را می‌بینیم که مشغول خوردن غذاهایشان هستند. مرد را می‌بینیم که در گوشه‌ای نشسته و دارد غذا می‌خورد. سپس چند مردی قوی‌هیکل و خلاف‌کار، به سمتش می‌آیند. سپس او را می‌گیرند و مردی پلاستیکی را بر کله‌اش می‌اندازد تا او را خفه کنند. او زیر پلاستیک، لبخندی بر روی لبش می این و دیگر اطمینان دارد که این دفعه می‌میرد. او خودش را از تلاش بازمی‌دارد و خود را شل می‌گیرد. او نزدیک مرگ است و چشمانش سیاهی می‌رود. اما نگهبان‌ها از دور ، آن‌ها را می‌بیند. به دیگر همکارانش خبر می‌دهد. خلاف‌کاران متوجه آمدن نگهبان‌ها به سمتشان می‌شوند . آن‌ها از کشتن و خفه کردن مرد دست می‌کشند. پلاستیک را بیرون می‌آورند. مرد حالا نفس عمیق می‌کشد و خلاف‌کاران از پیش او می‌روند. مرد تعجب می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که بیایند من را بکشند. او دوباره بلند این جمله «بیا من را بکش!» را تکرار می‌کند اما خلاف‌کاران می‌خندند و توجهی به آن نمی‌کنند. مرد به‌شدت عصبانی شده و ظرف غذایش را پرت می‌کند و از ناامیدی  خودش را بر زمین می‌اندازد. گریه می‌کند و خودزنی خود می‌پردازد. نگهبانان به سمتش می‌آیند و او را به‌زور بلند می‌کنند و با خود می‌برند.

داخلی. انفرادی زندان. روز

مرد را می‌بینیم که ناامید نشسته و به سقف خیره شده است. نگهبان در سلول را باز می‌کند و او را بلند می‌کند. به او دست بند میزند و ازآنجا خارج می‌کند.

داخلی. راهرو زندان. روز

مرد را می‌بینیم که با همراه نگهبان به سمت سلولش راه می‌روند. مرد ناگهانی می‌ایستد و از نگهبان درخواست رفتن به دستشویی می‌کند نگهبان قبول می‌کند و او را به سمت دستشویی می‌برد.

داخلی. دستشویی عمومی زندان. روز

مرد را می‌بینیم که داخل دستشویی می‌شود. دستشویی خالی از زندانی است و فقط او در دستشویی تنها است. او در اتاقک را باز می‌کند و داخلش می‌شود. او شلوارش را پایین می‌کشد و بر روی توالت فرنگی می‌نشیند. صبر می‌کند و دوباره به دوربین خیره می‌شود. ناگهانی احساس بدی به او دست می‌دهد. به‌سختی نفس می‌کشد. قفسه سینه‌اش را می‌گیرد و انگار قلبش از تپیدن می‌افتد. چشمانش خیره و نگران می‌شود. نفس دیگر بالا نمی‌آید. سپس چشمانش به سیاهی می‌آید و بر روی زمین می‌افتد. نگهبان داخل دستشویی می‌شود و می‌بیند که مرد بر روی زمین افتاده  است و چشمانش هیچ حرکتی نمی‌کند. به نگهبان دیگر بابی سیم خبر می‌دهد که به آنجا بیاید. مرد به او چند سلی میزند اما هیچ اثری ندارد. نگهبان دیگر می‌آید و پیش او می‌نشیند. او دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند تا با دست شوک به او وارد کند اما اثری ندارد. نگهبان بابی سیم به گروه پزشکی زندان خبر می‌دهد که سریع‌تر به دستشویی بیایند. نگهبان دیگر نفس دهان‌به‌دهان می‌دهد اما باز اثری ندارد. پزشکان می‌رسند و با خود دستگاه شوک را آورده‌اند.  دستگاه شوک را آماده می‌کنند. آن را به 360 شارژ می‌کنند و به قلب او شوک الکتریکی وارد می‌کنند اثری ندارد. دوباره شوک الکتریکی را شارژ می‌کنند و دوباره به او وارد می‌کنند اما اثری ندارد. یکی از پزشکان اعلام می‌کند که مرده است. مرگ او تعیین می‌شود. پزشکان بابی سیم خبر می‌دهند که چند نفر را برای بردن جنازه، به اینجا بیایند. سپس نمایی از صورت جنازه مرد را می‌بینیم که بالاخره مرگ ، جان او را گرفته اما ناگهان چشمانش دوباره تکان می‌خورد و به نفس زدن می‌افتد و سرفه‌ای می‌کند.

پایان

 


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, سپهر گلمکانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۲/۲۱ساعت 17:48  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "زنگ آخر"

فیلمنامه کوتاه

زنگ آخر 

 

 

 

نویسنده: علیرضا محصولی

بر اساس ایده ای از احسان ثقفی

 

روز- خارجی حیاط مدرسه

دانش آموزان دبستانی دورتادور زمین فوتبال ایستاده و تشویق می‌کنند. مسابقه بین کلاسهای سوم و چهارم است. مسابقه با هیجان زیادی دنبال می‌شود. پوریا از کلاس چهارم با دروازه بان تک‌به‌تک می‌شود. اما شکان از کلاس سوم از پشت به او تنه می‌زند و پوریا زمین می‌خورد. داور در سوت خود می‌دمد. پوریا عصبانی بلند می‌شود و یکراست به سمت اشکان می‌رود. او یقه اشکان را می‌چسبد. دانش آموزان یک‌صدا هو می‌کشند. اشکان پوریا را هل می‌دهد و او از پشت زمین می‌خورد. پوریا از زمین بلند می‌شود و با اشکان گلاویز می‌شود. معلم ورزش و ناظم آن دو را جدا می‌کنند.

روز داخلی دفتر ناظم

پوریا و اشکان روی دو صندلی کنار میز ناظم نشسته‌اند. آبدارچی روی میزها چایی می‌گذارد و نگاهی به بچه‌ها می‌کند. یقه پیراهن اشکان پاره شده است. کف دستان پوریا هم زخمی شده است.

                 ناظم:    اینجا شبیه باغ وحشه؟ حتما باید تو قفسای جدا باشین؟ جنبه فوتبال رو ندارین می گم اسمتون رو از تیم ها خط بزنند.

                 پوریا:   آقا تورو خدا.

                 اشکان:             آقا غلط کردیم.

                 ناظم:    یه بار دیگه...فقط یه بار دیگه از هر کدومتون تکرار شه تیم که هیچی از مدرسه میرین بیرون.

سپس ناظم از کشوی میزش دوتا چسب زخم بر می دارد و به پوریا می‌دهد.

                 ناظم:    اول دستتو بشور بعد. (و اشاره می‌کند که بچه‌ها بیرون بروند.)

بچه‌ها اجازه می‌گیرند و از دفتر ناظم بیرون آمده و در راهرو راه می‌روند.

                 پوریا:   حسابتو می رسم آشغال.

                 اشکان: خودتی... پیرهن منو پاره می‌کنی؟ پدرتو در میارم.

                 پوریا:   اگه راست می گی بعد مدرسه وایسا . داداشم دبیرستانه بغلیه. می زنیم داغونت می‌کنیم.

                 اشکان: برو بابا. منم به داداشم میگم بیاد. یه نفری دوتاتونو میزنه.

                 پوریا:   بگو بیاد...

                 اشکان: الآن که سره کاره.

                 پوریا:   چی شد؟ ترسیدی؟

                 اشکان: برو بابا...الآن بهش زنگ میزنم.

قطع به:

داخلی اتاق استراحت معلمان ادامه

اشکان دم در ایستاده و با تلفن شماره می‌گیرید. پوریا هم بیرون اتاق او را زیر نظر دارد.

                 اشکان: الو...سلام داداش. خوبی؟ ببین یکی از بچه‌های مدرسه پررو شده زده پیرهنه منو پاره کرده.

دوربین به آرامی به اشکان نزدیک می‌شود. چند لحظه بعد صدای خفیف بوق آزاد از پشت گوشی تلفن شنیده می‌شود.  اشکان دستپاچه  گوشی تلفن را به گوشش می‌چسباند تا پوریا صدای بوق را نشنود.

                 اشکان: آره. بعد مدرسه بیا. اون می خواد داداششم بیاره. بعد مدرسه...

پوریا می‌رود. اشکان که متوجه رفتن پوریا می‌شود به آرامی گوشی را می گذارد و از اتاق معلمان خارج می‌شود.

داخلی کلاس سوم زنگ آخر

معلم مشغول حل تمرین روی تخته است. اشکان نگاهی به ساعت دیواری و نگاهی به حیاط مدرسه می‌کند. او بدون اینکه متوجه باشد با مدادش دفترش را خط خطی می‌کند. بغل دستی اش به او تنه می‌زند. او متوجه شده و به دفترش که خط خطی شده نگاه می‌کند. کمی بعد به ساعت دیواری خیره می‌شود و با اضطراب انتهای مدادش را می‌جود.

(نمای نزدیک از ساعت) ثانیه‌هایی که چون پتک بر سر اشکان فرود می‌آیند.

اشکان دوباره به حیاط مدرسه نگاه می‌کند. به آرامی کتابهایش را در کیفش قرار می‌دهد. رنگ چهره او پریده است. لحظه‌ای بعد اشکان دستش را بلند می‌کند:

                 اشکان: اجازه آقا؟ میشه بریم دستشویی؟

                 معلم:   یه ربع صبر کن تا کلاس تموم شه بعد.

                 اشکان (با بغض):          آقا تورو خدا...خیلی مهمه آقا.

                 معلم(مکث می‌کند): فقط زود برگرد.

اشکان بلند می‌شود و کیفش را برمی‌دارد. می‌خواهد از کلاس خارج شود که:

                 معلم:   کیفتو کجا می بری؟

اشکان متوجه کیفش می‌شود. می‌خواهد آنرا روی میزش بگذارد و هر چه زودتر برود.

                 معلم:   اصلا لازم نکرده بری.

                        اشکان(با التماس): آقا خیلی مهمه. زود بر می‌گردم.

                        معلم:   نمی خواد. بشین سره جات تا زنگ بخوره.

                        اشکان(زیر لب): آقا خیلی مهمه. (و با ناامیدی سر جایش می‌نشیند.)

نمای نزدیک ساعت. ساعت یک ربع به دوازده را نشان می‌دهد. دیزالو به ساعت دوازده.

                        معلم:   تمرینای درس و تمرینای کتاب تمرین از صفحه ...

زنگ مدرسه به صدا در می‌آید. اشکان که کیف کوله پشتی اش را روی دوشش انداخته ناخودآگاه از جایش بلند می‌شود.

                 معلم:   ساکت...کریمی بشین سر جات...صفحه 42...43 و قسمت اول صفحه 44. می تونین برین.

اشکان به سرعت از کلاس خارج می‌شود. بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند وارد سیل جمعیت دانش‌آموزانی می‌شود که در حال خروج از کلاسها هستند. اشکان وارد حیاط می‌شود. در حیاط شروع می‌کند به دویدن. تا اینکه از بین جمعیت پوریا را می‌بیند که بیرون جلوی درب مدرسه ایستاده است. اشکان می‌ایستد. نگاهی به گوشه حیاط مدرسه می‌کند و سمت دستشویی‌ها می‌دود. او سریعا وارد یکی از دستشویی‌ها شده و در را از پشت قفل می‌کند.

داخلی دستشویی ادامه

اشکان در حالی که نفس‌نفس می‌زند کیفش را از دوشش جدا می‌کند. به دیواره دستشویی تکیه می‌دهد و روی پاهایش می‌نشیند. اشکان به شکاف زیر در دستشویی و باریکه نور خیره می‌شود.  مدتی می‌گذرد. کمی نفسش جا آمده. هنوز صدای کمی از بچه‌های باقی مانده از داخل حیاط به گوش می‌رسد. ناگهان یک نفر به شدت به درب دستشویی می‌کوبد. اشکان از جای خود می‌پرد.

                 سرایدار:          بجنب بچه...می خوام درهارو ببندم. (و یک بار دیگر به در می‌زند.)

اشکان تا نزدیکی در مدرسه می‌آید. از شکاف بین لولاهای در پوریا و یک پسر دبیرستانی(محمدرضا) را می‌بیند که روبروی در مدرسه در خیابان ایستاده‌اند. اشکان بر می‌گردد و به دستشویی‌ها نگاه می‌کند. کمی مکث می‌کند و دوباره به در مدرسه خیره می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد و با سرعت تمام از مدرسه خارج می‌شود. اشکان به سمت سر خیابان می‌دود. پوریا که متوجه خروج اشکان می‌شود به دنبال او می‌دود. محمدرضا هم به دنبال پوریا.

                 پوریا:   وایستا ترسو. وایستا....

اشکان به پشت سرش هم نگاه نمی‌کند و با تمام قدرت می‌دود.

                 پوریا:   وایستا...

اشکان دور می‌شود. پوریا خسته می‌شود و انتهای خیابان می ایستد.

                 پوریا:   آشغاله ترسو.

محمدرضا به پوریا می‌رسد.

                 محمدرضا:  ولش کن بابا. بچه رو چه بزنی، چه بترسونی.

                 پوریا:   فردا خودم حسابشو میرسم. ترسو.

                 محمدرضا:  خیلی خب. من رفتم. به خاله سلام برسون.

                 پوریا:   تو هم همینطور. خداحافظ.

دوربین بالا می‌آید. پوریا به سمت راست خیابان و محمدرضا به سمت چپ حرکت می‌کنند تا از تصویر خارج می شوند.


برچسب‌ها: فیلمنامه, فیلم نامه, کوتاه, مسافر
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۳ساعت 12:2  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه دسته گل رز

دسته گل رز

نویسنده: راضیه جوینده


دوربین از پشت مغازه ی گل فروشی خیابان را نشان می دهد.{مرد میانسال از داخل مغازه
مشغول تماشای خیابان است.}
مرد جوان وارد مغازه ی گل فروشی می شود. دوربین مرد میانسال را نشان می دهد که از پشت
شیشه ی مغازه بیرون را نگاه می کندو بعد دوربین با نشان دادن گل های مغازه به جلو حرکت می کند.
فروشنده ی اولی مشغول تزیین یک دسته گل بسیار زیبا با تعدادزیادی از گل های رز قرمز است .
دوربین  تزیین و درست کردن دسته گل را نشان می دهد. صدای فروشنده دوم: بفرمایید آقا در خدمتم
دوربیین فروشنده ی دوم را نشان می دهد که به مرد جوان نگاه می کند
مرد جوان هنوز مات و مبهوت تزیین دسته گل رز را نگاه می کند
فرو شنده ی اول به مرد جوان نگاه می کند و لبخندی می زند وبعد به فروشنده دوم نگاه می کند
فروشنده  دوم هم لبخند می زند:آقا!جناب!بفرمایید
فروشنده اول :باشما هستند
مرد جوان :ببخشید،{به دسته گل اشاره می کند}دستتون درد نکنه خیلی قشنگه
فروشنده دوم : در خدمتم،بفرمایید
مرد جوان:{با هیجان و خوشحالی }یه دسته گل قشنگ می خواستم
فروشنده دوم :{به دسته گل رز در حال تزیین اشاره می کند}خوبه ؟
مرد جوان :بی نظیره!
فرو شنده دوم : الان براتون آماده می کنم
مرد جوان :نه آقا !از قیمت همچین دسته گلی بی خبر نیستم.یه چیز ساده و آبرومندانه باشه فعلا خواستگاریه
فروشنده دومی : مبارکه ،چنان دسته گلی بهت  بدم که کیف کنی
فروشنده اولی : آقا !دسته گل شما آماده است
دوربین نمای دسته گل را نشان می دهد وبعدمرد میانسال که همچنان بیرون را نگاه می کند برمی گردد
موبایل مرد جوان زنگ می خورد و او موبایل را پاسخ می دهد
مرد جوان :{در حال پاسخگویی موبایل }بله ،باشه اومدم{روبه فروشنده ها می گوید } بر می گردم ،داداش هر گلی زدی به سر خودت زدی!
{در حال صحبت با موبایل از مغازه بیرون می رود}با تو که نبودم ،می گفتی...

صحنه دوم

{مرد جوان به داخل مغازه بر می گردد}
مرد جوان :دسته گلم آماده شد؟
{فروشنده دسته گل رز رابه او می دهد ،نمای کامل دسته گل نشان داده می شود }


صحنه سوم

دوربین نمای صورت مرد میانسال چین و چروک های صورت او غمی که در چهره دارد را نشان می
 دهد و بعد دوربین نمای کامل از او که چند شاخه گل در دست دارد نشان می دهد ،بدون نشان دادن مکان او
مرد میانسال:سلام  بابا !مثل همیشه خوبی ؟{مکث کوتاه وبعد با بغض} منم خوبم،برات گل آوردم
{شاخه گل ها را به طرف دوربین می گیرد}

نمای  سنگ قبر نشان داده می شود که روی آن نوشته شده جوان ناکام،دسته گل ها را رود سنگ قبر می

گذارد.


                                                                     پایان


-------------------------------------

توضیح مدیر: این داستان دقیقا به همین شکل به دست ما رسیده و ما شکل فیلمنامه ای یا نمایشنامه ای آن را برای حفظ اثر تغییر ندادیم.



برچسب‌ها: دسته, گل, رز, راضیه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۳ساعت 21:21  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه تا انتهای روز

داستان کوتاه

تا انتهای روز

نویسنده: شکراله ذبیحی



هووم.....

چشمش را باز کرد و نور روشن یک روز تعطیل ـــ که ـــ از لای پرده اتاق داخل زده را دید . آسمان ِ چند روز مانده به سال نو: خوب، آبی، پاکیزه و دل انگـیز شده بود؛ گلها و شاخه ها قد کشیده اند؛ سبزند، و چند پرنده پوست مرده درخت را ــ نوک می زنند. صدای دل انگیزی است که روز سرشاری را نوید می دهد....
وزش خنک باد زیر اشعه گرم آفتاب؛ همه می دانندــ چه لذتی دارد!؟     
                                     
خواست درپوش قلمش را بگذارد، دست دراز کرد واز روی میز تحریربرگه های تصحیح شده قلم فرسایی شب پیش را نگاهی انداخت، انگار مطمئن نبود درآن حالت چرت زدن همه چیز را درست ویکجا وارد پاکنویس کرده باشد. اما عجیب که هیچ چیز از قلم نیافتاده، ومرتب. و روزی که همه چیزش عالی می نمود ،عجیب به نظرمی رسید.  با اینحال هنوز محو درخشندگی تابش آفتاب از پنجره بالای سرش بود و صدای ــ  آرام بخش موسیقی از آشپز خانه پایین حال و هوای اتاق را تغییرداده...... است . 
 همه چیز بس شفاف و درخشنده؛ انگار آن سمت دیوارها را هم می شد دید، بالکل همه چیز!  
 بالاخره تاثیر یک روز شگفت انگیز شاید یکبار در زندگی رخ میداد؛ و او داشت تمام این خوشی را یکجا سر می کشید و این ....تجربه دیدن بود و..... نفس عمیقی که بر تخت دراز کشیده ــ بود ــ کشید!   میتوانست ببیند که همسر آشپز پله ها را به آرامی طی می کند تا آوردن صبحانه؛ آرام به خودش تکانی داد و ورود زن را با یکی سینی در دستش، ثانیه شماری میکرد.دستی به موهایش کشید مثل همیشه مرتب جلوه کند
                                                                                                                                               قفل، چرخی خورد، باد ملایمی پرده ها را پس زد و دیگری صدای موسیقی ست که طنین رساتری یافته است ..... زن به روبرو ایستاده، ومات و مبهوت چشمانش ازترس و تعجب از حدقه بیرون زده است، جیغ ....... سینی به زمین می افتد.

 چند نفر پرده ها را می کشند و پنجره بسته می شود، خوشی مطبوع جایش را به یک وارسی کوچک می دهد. و اومیان گریه ها و زاری نعشی را می بیند که میان روتختی سفید، در خون ــ چنان غرق شده است، و کاغذ هاش روی میز پخش شده، که جوهر قلمش احتمالا دیگر خشک شده؛ و دیگر اینکه هیچ راهی باقی نمانده است،ــ که ــ این داستان تمام است .

                                                                                           
                  شکراله ذبیحی


برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ساعت 10:5  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه "اهمال"


 اهــــــــمـــــــال
نویسنده:  احمدرضا قهرمان پور




تاریکی. بعد از چند ثانیه صدای مبهم داد و فریاد زن و مرد شنیده می شود.

داخلی
تصویر دست یک پسر 18 ساله که خودکار در دست دارد و روی یک تکه کاغذ می نویسد ( این متن روی کاغذ درحال نوشته شدن است:   خانواده ام را عاشقانه دوست میدارم، لیکن زیر نگاه هایشان لبریز میشوم از اهمال ... ) به نقش اول پس از نوشتن واژه ی اهمال احساس ناخوشایندی دست می دهد ( این احساس را با زدن مکرر خودکار به کاغذ نشان می دهد ) و از نوشتن ادامه ی مطلب خودداری می کند.
 با گذاشتن قلم بر روی کاغذ، صداهای مبهم داد و فریاد قطع می شود.

روز -  داخلی - حیاط خانه
تصویر نمای در خانه را از داخل حیاط نشان می دهد. صدای ترمز گرفتن موتور سیکلت می آید  . ( این صدا حاکی از به خانه رسیدن نقش اول است ). کلید می اندازد و درب را باز می کند. در که باز شد برمیگردد و با دوستش خداحافظی می کند. ( دوستش او را به خانه رسانده و دست تکان دادن برای او به نشانه ی رفتن او است )
داخل خانه می شود و در را می بندد و همان جا می ایستد. هنذفری خود را از گوش در می آورد، درحالی که نیم نگاهی به داخل خانه می اندازد  اسپری یا عطر خود را از کیف بیرون می کشد و بعد از مصرف دوباره داخل کیف می گذارد و به قصد وارد شدن به اتاق از کادر خارج می شود (  چند ثانیه بعد از خارج شدن پسر از کادر صدای بسته شدن در اهنی شیشه دار که در خانه های قدیمی استفاده میشد ، می آید  )

روز- داخلی - داخل خانه
تصویر یک مبل ( کاناپه ) که با پارچه سفید پوشیده شده است را نشان می دهد. (یک میز شیشه ای جلوی مبل قرار دارد که روی آن تعدادی مجله، یک کاسه ی خالی، و یک گلدان با گلهای پژمرده داخل آن  به صورت نامرتب دیده می شود ).  لباس های خانه روی دسته ی مبل قرار دارد. کیف خود را کنار مبل می اندازد، موبایل خود را روی میز می گذارد و با برداشتن لباس ها از روی مبل به پشت کادر می آید.
از پشت دوربین پیراهن خود را ( لباسی که بیرون پوشیده بود ) روی مبل می اندازد. چند ثانیه بعد صدای رسیدن پیامک به گوش می رسد.  شلوار خود را هم روی مبل می اندازد. سپس به داخل کادر می آید و روی مبل می نشیند و سرگرم پاسخ گویی به پیامک خود می شود. وقت زیادی را صرف این کار می کند ( گذران وقت با حرکات عقربه های ساعت و از روی حرکات مختلف پسر "در حالات نشسته ، خوابیده و ..." در برداشت های مختلف نمایان می شود )
بدنش را می کشد و با حالتی خسته و کلافه به قصد آوردن لب تاب به بیرون کادر می رود.


تاریکی، صدای آماده به کار شدن ویندوز می آید

شب - داخلی - داخل خانه 
تصویر صفحه ی اینترنت را نشان می دهد  (وارد شدن www  )
تصویر باز هم کاناپه را نشان می دهد
در همان ثانیه های نخست از جا بلند می شود و برای خود یک فنجان چای می اورد و کنار دستش می گذارد . زمانی زیادی را صرف کار کردن با لب تاب می کند و با حالات و عکس العمل های مختلف پس از دیدن هر چیزی که او می بیند گذر زمان نشان داده می شود. سرش را با دو دست می فشارد و از جا بلند می شود و از کادر خارج می شود.



شب - داخلی – داخل خانه
اتاق تاریک است. پسرک بر روی کاناپه با کاسه ای از تنقلات دیده میشود که دارد فیلم تماشا می کند.  نوری روی صورت او وجود دارد و مدام شدت آن تغییر می کند ( این حالت حاکی از تماشای فیلم است)
در همان دقایق نخست ساعت را کوک می کند و کنار دستش می گذارد. غذا را در همان حالت در مقابل تلویزیون می خورد. گذران وقت با حالات مختلف بازیگر (نشسته ، خوابیده و...) مشخص می شود و در نهایت به خواب می رود. و بعد از به خواب رفتن آن تصویر سیاه می شود .

نمایی از حیاط خانه نشان داده می شود که هوا به سوی روشن شدن می رود

روز -  داخلی – داخل خانه
پسرک روی کاناپه خواب است... ساعت زنگ می زند . با چشم های بسته به قصد قطع کردن صدای ساعت دستش را دراز می کند ، ساعت می افتد و صدایش قطع می شود و  با تغییر حالت بدنش به خواب ادامه می دهد .
مدتی بعد دوباره بیدار می شود ، با کمی مکث موبایل خود را که روی میز قرار دارد ، برمیدارد و با چشم های نیمه باز به ساعت نگاه می کند. با دیدن ساعت شوکه میشود. با عجله لباس هایش را از روی مبل بر می دارد و از کادر خارج می شود. بعد از چند ثانیه یک حوله روی صندلی انداخته می شود و بعد هم لباس های خانه... یک فنجان چای را نصفه و نیمه با عجله می نوشد و روی میز می گذارد و ادامه ی کارهایش را انجام می دهد (چند کتاب می آورد و درون کیف خود می گذارد ،  جرعه ای دیگر از چای خود را با عجله می نوشد و از کادر خارج می شود... بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در اتاق می آید .


روز - خارجی – خارج از خانه
تصویر درب خانه را از اینبار در کوچه نشان می دهد  ( صدای دویدن به سمت در می آید ) پسر در را باز می کند و با عجله از خانه بیرون می آید و با دوان دوان از کادر خارج می شود ( صدای دویدن او نشان دهنده ی دور شدنش است.)



روز - خارجی - در پیاده  رو
تصویر کنار یک دیوار عمیق است و پسرک در حال دویدن نزدیک میشود و سپس از کادر خارج می شود.

چند ساعت بعد
روز -  خارجی - در پارک
یک راهرو در پارک که کنار آن آبخوری قرار دارد دیده می شود. پسرک با ظاهری خسته می آید و در مقابل آبخوری می ایستد.  جرعه ای آب می نوشد و دست و صورتش را می شوید (بار اول و دوم آب به صورت می زند و به محض اینکه بار سوم این کار را انجام می دهد و تصویر سیاه می شود )

پسرک با حالتی خسته و شکست خورده به راه خود ادامه می دهد...

روز - خارجی - در پارک
تصویر نیمکتی را در پارک که یک مرد با موهای جو گندمی و ظاهری آرام و پخته نشسته است ، نشان می دهد (مرد پایش را روی پای دیگر انداخته است و در حال خواندن کتاب است )
پسرک می آید و روی نیمکت با فاصله ای کنار مرد می نشیند. بعد از چند ثانیه از جیبش یک سیگار بیرون می آورد و بعد از روشن کردن شروع به کشیدن آن می کند.
در همین حال کتابی که در دست مرد است توجهش را جلب می کند. اما خود را بی توجه نشان می دهد. به طرف دیگر نگاه می کند. چند ثانیه بعد رو به رویش را نگاه می کند و باز کتاب نظرش را جلب می کند. بعد از کمی خواندن ، سرش را جلوتر می آورد. مرد که متوجه این عمل می شود کتاب را جلوتر می آورد تا با هم (به صورت مشترک) بخوانند. موبایل مرد زنگ می خورد و او به قصد جواب دادن به تلفن همراه خود کتاب را به پسرک می سپارد ، از جا بلند  و از کادر خارج می شود. پسرک که در بین انگشت ها سیگارش را در دست دارد کاملا توجهش به مطلبی که در کتاب است جلب می شود و با دقت و کنجکاوی آن را میخواند. هنگام ورق زدن چشمش به سیگار می افتد. به قصد کشیدن نزدیک دهانش می آورد ولی منصرف می شود. نگاهی به سیگارش می کند و آن را روی زمین می اندازد ، با پای چپش سیگار را له می کند ، روی پای راستش می اندازد و بعد از ورق زدن کتاب به خواندن ادامه می دهد ... تصویر سیگار له شده وسپس دوباره پسرک را روی نیمکت نشان می دهد
                                

                                                                                        پایان 


برچسب‌ها: فیلمنامه کوتاه, فیلم نامه, کوتاه, اهمال
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۸ساعت 23:44  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه ترس و لرز

داستان کوتاه: ترس و لرز



نویسنده: شکراله ذبیحی



آسايشگاه ساكت است. همه خوابند و چند نگهبان وضع كامل كرده می روند بيرون و پشتشان سوز باد پائيزی داخل مي شود . از صبح دلم گرفته نمي دانم چرا همين جوری لرز گرفتم . دستم به هيچ كاری نمي رود.  نمي دانم چه موقع است كه خوابم می برد. هنوز چشمم گرم نيفتاده كه طرفهای دو نصف شب  پريش  از خواب بيدارم می كند:

 - تلفن داری ، زود باش شهرستانه
ترس تنم را مي لرزاند.هول كرده ام. نمی توانم از تخت پائين بيايم. يعني خواب ديشبی راست بود؟


***

اتاقها نامرتب و به هم پاشيده اند. مادر با عجله اينجا و آنجا سرك مي كشد. هر كسی چيزی را برداشته جا به جا مي كند. صداي مادر است كه با عصبانيت رو مي كند به من و مي گويد :
مگه نمي دوني الان مي آن.اتاقو تميز كن . بابات داره عروسي مي كنه.
گيج و منگم. به پدر نگاه مي كنم كه داماد شده است و كنج اتاق، همانجائيكه گرما بخاری هيمه ای مان سفيد كاری ديوار را تركانده نشسته و مثل هميشه كت قد يمی دست دومش را پوشيده و آن پيراهن كه خاله از مكه برايش آورده را توي همان شلوار سبز شهربانی پوشيده كه مدتی است باز نشست شده .
من ناراحتم يا او. نمي دانم اما خون تو رگهای پدر نيست. رو مي كنم به مريم و می گويم:

ـــ آبجي ، بابا چرا اينجور شده؟                                                                            

مريم هم حرفي نمي زند و راهش را مي گيرد و مي رود . داد مي زنم كه:

ـــ مرده ؟

مريم بر مي گردد و با جيغ زنانه اش خفه ام مي كند:

ـــ زبونتو گاز بگير.
به پدر نگاه می كنم ، ظاهرا صدايم را شنيده اما جواب نمی دهد. انگار نگاهش به نقطه ی دوری خيز برداشته باشد . به من نگاه مي كند.  نه امكان ندارد مردي كه در چشمانش چيزي نيست بتواند زنده باشـد . مطمئـنا .......... من درست فكر مي كردم .

زنگ در صدايش در مي آيد. عـروس و خانواده ی بزك كرده اش مي آيند داخل اطاق منتظر بابا مي شوند .
پدر هم مد تي بعـد كنارشان نشسته.


* * *
مطمئـنا من درست فكر مي كردم؛ كه  پريش  بالای سرم روی تخت آمده و تكانم مي دهد
ـــ چيه بابا
ـــ پا شو ، شهرستانه
يادم مي آيد كه بايد مي آمدم پائـين. دوباره به ذهنم مي آيد همين ها را، امشب خواب ديدم .
سمت گوشی تلفن مي روم كه رنگ قرمزش زير نور چراغ خواب سير تر شده.  گوشی را می گيرم، صداي هق هق آشنايی در گوشم صدا مي كند. آبجی مريم است كه گريه مي كند
ـــ داداش خودتی؟ زودتر بيا.......... بابا مرد.
گوشی را مي گذارم.  بوی خانه ای كه تا حالا می آمد قطع شده . اينجا بوی غربت،  بين سرباز هايی كه خوابند و خُروپُف می كنند پخش شده.
به خود كه می آيم مي بـينم  پريش  دستـش را گذاشته روی شانه و برگه ی تقاضای مرخصی را توی جيـبم مي گذارد .
تازه می فهمم مدتی است كه گريه می كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۵ساعت 21:33  توسط مدیر  | 

سرپناه امن


فیلمنامه کوتاه : سرپناه امن

                                   

نویسندهشکراله ذبیحی

(طـرح آزاد از قصه سرپناه امن نوشته هانریش بل)

 



صدای رعد آسمان در بارش شدید باران و عصر پاییزی در خیابانی که مردم به هر سویی ، سریع پراکنده می شوند .

خیابان ــ ادامه

مردی با لبا س  نه چندان نو که به انبوه چترهای فروشگاه چتر فروشی چشم دوخته است داخل می شود. از بیرون میتوان به نگاه نا امیدانه مرد از عدم توان خرید چتر پی برد ، در حالیکه هر چتری که انتخاب می کند را با ناراحتی سر جایش می گذارد .مرد پولی به فروشنده میدهد واز صاحب فروشگاه تنها چتر رنگی بچه گانه ای دریافت می کند  مرد  از ناراحتی آنرا سرجایش گذاشته و پولش را پس گرفته بیرون می آید . کنار چتر فروشی، فروشگاه موسیقی است که ازش صدای سخت و خشن گیتاری بیرون می آید که با بارش شدید باران در هم آمیخته است . مرد برای آخرین بار به ویترین چتر فروشی نگاه می کند و به ارامی درحالیکه لبه کتش را بالا کشیده زیر ریزش بارن و صدای خشن موسیقی می رود

 

عصر ــ خیابان

دوره گردی بساط دستفروشیش را روی زمین زیر آبچکانهای مغازه بسته ای پهن کرده و با فریادهایش عده ای را جمع کرده . داخل بساطش جز چند ماشین حساب ، چراغ قوه، چتر ، عینک آفتابی و مقداری خرت و پرت چیز دیگری پیدا نیست .

دردست فروشنده کیسه ایست که درونش کاغذهای شانس قرار دارد .

باران به شدت می بارد و مرد ابتدای داستان دست می کند داخل کیسه و کاغذی بیرون می کشد . پوچ بیرون می آید . دوباره مقداری پول به دستفروش داده ودست داخل کیسه می کند . نگاهی حسرت بار به چتر می اندازد و میان نگاه منتظرتماشاچیان این یکی هم پوچ در می آید . مرد که از بدست آوردن چتر ظاهرا نا امید شده خود را کنار می کشد . اما به اصرارفروشنده و یکی از اطرافیان دوباره دست داخل کیسه برده و شانسش را امتحان می کند .

کاغذی که رویش کلمه چتر به چشم می خورد بیرون می آید . تماشاچیان و حتا فروشنده خوشحالی می کنند .

 

عصر بارانی ــ خیابان

مرد چند قدم آنطرفتر از بساط فروشنده در حالیکه یقه کتش را به حالت اول برگردانده و خوشحالی از چهره اش پیداست چترش را باز کرده ؛در حالیکه عده ای هنوز زیر آبچکانها منتظر کم شدن شدت باران هستند می رود .

آنطرفتر، فروشنده فروشگاه چتر فروشی از پشت ویترین مغازه اش در حالی به مرد نگاه می کند که هیچ کس در فروشگاه نیست . مرد بی توجه به فروشگاه در حالی عبور می کند که دیگر از فروشگاه موسیقی صدای خشن و سخت موسیقی شنیده نمیشود و موزیک شاد و لایت طنین انداز است .

باران به شدت  ــ همچنان ــ می بارد و مرد در پناه چترش زیر باران دور می شود .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۶ساعت 12:38  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: ژیلت



فیلمنامه کوتاه: ژیلت!





نویسنده:
احسان ثقفی



خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
در ایستگاه مبدأ اتوبوس هستیم. پسر بچه ای حدوداً هشت، نه ساله با ظاهری شهرستانی و نه چندان مرتب با کارتنی که به زحمت در دست دارد از اتوبوس پیاده می شود و به کنار باجه ی بلیط فروشی می رود و کنار دیوار می نشیند. پیرمرد بلیط فروش او را زیر نظر دارد. پسرک به فکر فرو رفته است.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
پسرک در کنار جوانی حدوداً بیست و پنج ساله است و مرد جوان که خود ظاهری مرتب ندارد برای پسرک توضیح میدهد.
مرد جوان: ... بعد این فندکا و ژیلتارم می بری سمت مردا...
پسرک: چیارو ؟
مرد جوان: ژیلت!... بگو.
پسرک: ژیلت؟
مرد جوان: همون تیغه. ظهر میام دنبالت، بردار برو. (رو به بلیط فروش) کله اش خوب کار می کنه ولی هواش و داشته باش.
پیرمرد بلیط فروش دستی برایش تکان می دهد.

داخلی-اتوبوس-روز
پسرک به زحمت کارتن اجناس را داخل اتوبوس می آورد و جلوی قسمت خانومها می گذارد. می ایستد و کنجکاوانه لحظه ای به مسافرها خیره می شود و بعد یک سفره از کارتن بیرون می آورد و جلوی خانومها می گیرد.
پسرک(با صدای آهسته و لرزان): خانومها سفره دارم...سفره های ارزون!( واضح است که مبتدی است.)... سفره دو متری ... چهار متری ... سفره بدم.

پسرک نگاهی به مسافر ها می اندازد. کسی اعتنایی نمی کند. هر کسی به کار خودش مشغول است. سفره ها را جمع می کند و کارتن اش را به سمت آقایون می برد. چند عدد ژیلت و فندک از کارتن در می آورد و با همان لحن شروع می کند.
پسرک: فندک ... دو تا هزار تومن! فندک ... ژل!( آب دهانش را قورت می دهد!) تیغ ارزون دارم (مکث) فندک دارم ...
در این لحظه یکی از آقایون به او اشاره می کند. پسرک جلو میرود.
مرد: سفره ها چند نفره است؟!
نگاه متعجب پسرک.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-همان موقع
مرد جوان همراه پسرک، از بیرون اتوبوس او را دید می زند. وقتی می بیند پسرک از مرد پول می گیرد لبخندی روی لبانش می نشیند. 
 
خارجی-ایستگاه اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن به دست و متفکر از اتوبوس پیاده می شود و به سمت اتوبوس عقبی می رود. درنگی می کند و بعد سوار می شود.

داخلی-اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن اش را جلوی قسمت خانومها می گذارد، چند عدد فندک و ژیلت برمی دارد و ایندفعه کمی با اعتماد به نفس بیشتر شروع می کند،
پسرک: خانوما فندک دارم، دو تا هزار تومن... تیغ دارم ... فندک بدم، تیغ...
چند دختر جوان زیر زیرکی به خنده می افتند و پچ پچ کنان و زير چشمی پسرک را زير نظر می گيرند و می خندند. پسرک متوجه رفتار آنها می شود و سریع خودش را جمع می کند. زير چشمی نگاهی به آن ها می اندازد و کارتنش را بر می دارد و به سمت آقایون می رود. سفره ای را باز می کند و شروع می کند،
 پسرک(با صدای آهسته و لرزان): سفره دارم...سفره های دو متری و چهار متری! ... آقايون سفره دارم...
 ایندفعه صدای خنده ها آشکار تر می شود و چند مسافر ديگر نيز به جمع دختران اضافه می شوند و آشکارا به حرکت پسر بچه می خندند. صدای خنده ها انعکاس پیدا می کند و لبخند سردی که پسرک از سر ناآگاهی برلب می آورد.
صدای مرد جوان(خارج از قاب): هی! حواست کجاست؟!

خارجی-ایستگاه اتوبوس-زمان حال-روز
به صحنه ی اولیه ی فیلم بر می گردیم، یعنی چهره ی متفکر پسرک که لبخندی خفیف بر لب دارد. مرد جوان کنار پسرک نشسته. پسرک به خودش می آید.
مرد جوان(با خنده): کجایی؟
پسرک: سلام!... چرا نرفتی؟
مرد جوان(هنوز می خندد): می رم حالا... (دست در جیب پیراهن پسر می کند و پولی در می آورد) ایول! داری راه می افتی... مشکلی که نیست؟
پسرک نگاهی خیره به مرد جوان می اندازد و بعد ژیلتی از کارتن در می آورد.
پسرک: اسم اینا چی بود؟
مرد جوان(با خنده): ژیلت بابا! اسم جدید تیغه ... ژیلت...بگو!
پسرک به ژیلت نگاه می کند و زیر لب تکرار می کند " ژیلت!". سپس رو به مرد جوان می کند که هنوز در حال خنده است. از خنده ی مرد جوان لبخندی روی لبان پسرک می نشیند، و پس از لحظه ای،
پسرک: به چی می خندی؟!
مرد جوان(با تمسخر): هیچی! به خودم می خندم!... پاشو برو به کارت برس.
پسرک نیز پس از لحظه ای مکث کارتن اش را برمی دارد و به سمت اتوبوسی که تازه وارد ایستگاه شده است می رود. نگاه پيرمرد او را دنبال می کند.


 
پایان

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ساعت 0:9  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " دغدغه"


دغدغه

نویسنده: مرضیه میرزازاده





( خارجی - خیابان- روز)

صحنه از پشت- ماشین ها سریع از کنارش میگذرند. روی صندلی چرخدار نشسته در حالی که پای پنجه راستش را، که درون کتانی مشکی است به زمین میکشد و چند سانتی متر به جلو میرود. مردی که شبیه افغانی ها است در حال شست و شوی پیاده رو یک ساختمان سه طبقه است . ویلچر به پراید نقره ای که میرسد لحظه ای توقف میکند از کنارش پسر و دختر جوانی عبور میکنند. پسر در حالی که دست دختر را گرفته : دیگه این مانتو رو نپوش مگه نمیبینی...

پنجۀ پا به زمین کشیده میشود، صندلی چرخداربه جلو پراید نقره ای که میرسد . پسر و دختر جوان به سر خیابان رسیده اند. دو زن به همراه یک بچه از کنارش عبور ، زنی که دست بچه را محکم گرفته و او را به دنبال خودش در حالی که یک پای بچه در هوا و پای دیگر در زمین است: با این ماه، 5 ماه میشه که حقوقشو ندادن هر دوتامون....

آنها میگذرند و نمیبینند صندلی چرخداری که چند لحظه پیش از کنارش عبور کردند چرخ جلویش در چاله کوچکی افتاده او سعی میکند ولی بی فایده است. مردی با عجله در حالی که با موبایلش با عصبانیت و صدای بلند صحبت میکند: یعنی چی که فعلا نمیشه ترخیص کرد این همه ضرر رو کی باید ...
ماشین ها با سرعت از کنار او میگذرند و آن مردی که با عصبانیت از کنار او رد میشود ،به سر خیابان میرسد، ولی متوجه ماشینی که از سمت دیگر میاید نمیشود ، ماشین به او برخورد میکند .فقط صدای جیغ  وداد بلند میشود. مردم به سرعت از کنار ویلچر میدوند تا حادثه را از نزدیک ببینند. مردی که جلو ساختمان در حال شست و شو بود وسایلش را به داخل برده. صندلی چرخدار همچنان چرخش در چاله است در حالی که صدای مردم شنیده میشود که یکی میگوید: مرده. دیگری میگوید: بیچاره جوون بود ها. چند قطره باران آسفالت را خیس میکند مردم قدم هایشان را سریع کرده ولی ماشین ها با همان سرعت در حال گذرند، در حالی که صندلی چرخدار همچنان کنار ماشین توقف کرده و جمعیت زیادی سر خیابان جمع شده اند
.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲ساعت 18:24  توسط مدیر  | 

نیم ساعت برای زندگی

نیم ساعت برای زندگی

نویسنده: علی آقاپور


 

داخلی - درون منزل - روز

درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و

کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر می

دارد و در همان حال می گوید :

جمشید" : مامان؟ "

کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد

اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را

می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند .

مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :

مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "

جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا

که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .

جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای

مادر اندکی بلندتر می شود :

مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "

تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .

چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز

شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با

لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .

جمشید با لبخندی بر لب :

جمشید :" سلام "

مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .

مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "

جمشید:" همین الان "

مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :

مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "

جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :

جمشید :" هیچی "

و چند قدم جلوتر بر میدارد .

مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "

جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "

و خودش را روی کاناپه می اندازد .

مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و

می گوید :

مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "

جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت

آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز

می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .

قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی

کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .

جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر

که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به

پشتش می اندازد و او را می بیند .

مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می

کند .. در همان حال می گوید :

مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "

و منتظر او می ماند .

جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است

جمشید: " الان؟ "

مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را

به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن

می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .

جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد

جمشید: " مامان؟ "

مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید

مادر:" بله؟ "

جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد

جمشید: " این بازی چطوریه؟ "

و منتظر مادرش می ماند .

مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می

کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :

مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "

جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "

مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند

مادر:" 7000 دلار "

جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد

جمشید: " میارن جلو درمون؟ "

مادرش با لبخند پاسخ می دهد

مادر:" آره "

جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می

گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می

اندازد و دنبال چیزی می گردد .

اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی

زمین می افتد .

مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .

با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم

می زند و زیرش را خاموش می کند .

پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی

کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .

در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به

سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .

مادر (به جمشید):" صبر کن "

جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر

خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از

پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .

به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر

می دارد و می گوید :

مادر:" بله؟ "

کمی مکث می کند و می گوید :

مادر:" بفرمایید "

و در را باز می کند

مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :

مادر:" جمشید؟ "

صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به

مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :

جمشید:" بله؟ "

مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون

حرکت می کند .

صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می

گیرد .

شخص وارد منزل می شود :

مرد سمسار:" یا ا..."

مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :

مادر:" بفرمایید "

شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :

سمسار:" سلام حاج خانم "

مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "

و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .

مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :

سمسار:" بله . با اجازه "

و به سمت وسایل حرکت می کند .

مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد .

وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و

اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .

سپس کمی جلو می رود و می گوید :

مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "

مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :

سمسار:" باشه . مشکلی نیست "

مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی

او روی صندلی می نشیند .

مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .

جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی

نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .

سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی

حرکت می کند .

مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .

پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم

نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :

سمسار:" اونا هم هست؟ "

مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را بر

میگرداند و به آرامی می گوید :

مادر:" بله "

سمسار::" خیل خب "

و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :

سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "

و پشت سرش در را می بندد و می رود .

مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی

دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .

جمشید به طرفش می آید و می گوید :

جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "

مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :

مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "

جمشید با تعجب می پرسد :

جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "

و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .

مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "

و به جایی خیره می شود .

جمشید:"بابا هم میاد؟ "

مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "

جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ

می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می

کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .

صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .

مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .

مادر با صدای گرفته :

" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه

...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "

جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج

دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.

صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد .

کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .

دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..

نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .

به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود

تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ساعت 14:25  توسط مدیر  | 

فیلمناه کوتاه "دست های خالی"


فیلمنامه کوتاه
 دست های خالی



نویسنده:
امیر حسین حاجتی


داخلی – کافی شاپ – شب

دختری حدودا 26-25 ساله پشت میز کافی شاپ نشسته. غیر از او چند جوان که  تیپ هنرمندی دارند روی میز دیگر نشسته اند و حرف می زنند. دختر ناراحت و نگران است. نوعی ناباوری در صورتش دیده می شود. سرش را بین دستانش پنهان کرده. کیفش روی میز است و فندکی جلویش. گارسنی در آشپزخانه ی کوچک پشت دخل کار می کندو هر از چند گاهی نگاهی به دختر می اندازد. آسمان بغضش شکسته و زار زار می گرید و قطرات آن به شیشه ی مغازه اصابت می کند و به زمین می لغزد.دختر در حال خودش است که ناگهان تلفنش زنگ می خورد. در کیفش دنبال گوشی می گردد. دو جواب آزمایش و وسایل دیگر را از کیف بیرون می ریزد و گوشی را پیدا می کند. به اسم ذخیره شده در گوشی نگاه می کند. نوشته: بهزاد. حالت خود را عوض می کند و سعی دارد ناراحتی صدایش را پنهان کند.

                   صبا: سلام... مرسی، کجایی؟ ... آها ... خب همون خیابونو بگیر مستقیم بیا بالا یه صد متر، دویست متر که بیای بانکو می بینی. دقیقا روبروش یه کافی شاپه... باشه، خداحافظ.

گوشی را قطع می کند و وسایل را داخل کیف می ریزد و با بی حوصلگی به حالت ابتدایی بر می گردد.


خارجی- خیابان- شب

پسری 29- 28 ساله زیر باران راه می رود. در یک دست چتر و در دستی دیگر کیف دارد. با وجود پیاده رو روی خط کشی کنار خیابان راه می رود. خیابان شلوغ نیست و تک و توک ماشین از آنجا رد می شود. شدت باران زیاد است اما پسر سعی می کند در برابر باران ایستادگی کند.


داخلی- کافی شاپ- شب

دختر کلافه است. به ساعت موبایل نگاهی می اندازد. چند لحظه که می گذرد گویا ساعت را فراموش کرده دوباره به ساعت نگاه می کند. پشت سر او همان پسر از پشت شیشه به داخل نگاه می کند. وقتی دختر را می بیند، چترش را می بندد، تکانش می دهد تا آبش بریزد و وارد می شود.با صدا خوردن در دختر بر می گردد به طرف در و به محض دیدن او هر دو لبخند می زنند ولی دختر معلوم است که به زور لبخند می زند. صبا بر می گردد و سعی دارد حالت چهره اش را پنهان کند و عادی جلوه دهد. گارسن که سینی در دست دارد و به راحتی می توان حدس زد که سفارش چند پسر جوان است با دیدن چتر در دست پسر به او می گوید:

                   گارسن: ببخشید جناب...

پسر حواسش به او نیست.

                    گارسن (این بار کمی بلند تر) : می بخشید جناب...

                     بهزاد (تازه متوجه او شده) : جانم

                    گارسن: لطف کنید چترتونو تو اون سطل بذارید ( به سطل جلوی در اشاره می کند)

                    بهزاد ( با لبخند) : آها اون تو؟؟ باشه چشم
 
حالا دیگر صبا نیز به آن دو نگاه می کند. بهزاد به طرف سطل می رود و چتر را داخل آن می گذارد و به  طرف میز بر می گردد. نزدیک صندلی که می شود می گوید.

                    بهزاد ( با مهربانی) : سلام، خوبی؟

                     صبا: مرسی. اووو چقد خیس شدی

                    بهزاد: بارون خیلی شدیده ( در حالیکه گوشیش را از جیبش بیرون می آورد به صبا نگاه می کند)  من عاشق بارونم

                    صبا: اااا پس من چی؟؟

بهزاد با شنیدن این جمله لحظه ای دست از کار می کشد و عاشقانه به صبا نگاه می کند.

                   بهزاد: تو ( کشیده می گوید) نچ...
             
صبا وانمود می کند که از این حرف او ناراحت شده و رویش را بر می گرداند.

                   بهزاد: تو قشنگترین بارونی هستی که خدا بهم داده

                    صبا: بارونا همشون قشنگ و تمیز نیستن. خیلیاشون همه جا رو کثیف می کنن، خیلیاشونم

بهزاد میان حرف های او می آید.

                    بهزاد: چشای آدما دروغ نمیگن، چشات خوبیو فریاد می کنن

به یکدیگر لبخند می زنند. صبا کمی دلگرم شده است. بهزاد به در و دیوار کافی شاپ نگاه می کند.

                  بهزاد: اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

                   صبا: پاتوق دوران دانشگاست

                    بهزاد: هووووم. ( کمی مکث می کند) حالا چرا اینجا آخه. یه جایی می رفتیم که هم به خونه ی ما نزدیک باشه هم خونه ی شما

                    صبا: اومدم تجدید خاطره شه ( با شیطنت) اشکالی داره؟؟؟

                    بهزاد: نه، نداره.

گارسن در حالیکه در دستش سیگار و فندک است از کناز میز آن دو رد می شود و بیرون می رود.


خارجی- کافی شاپ- شب

دو مرد بیرون کافی شاپ زبر سقف در سیگارشان را روشن می کنند. یکی از آن ها صاحب کافی شاپ است و دیگری گارسن.

 
داخلی- کافی شاپ- شب

                 صبا: خب حالا چی می خوری؟

                    بهزاد ( در حالیکه منو را بر می دارد) چیا داره ( نگاهی به لیست می کند) اووو، صبا جان جای ارزون تر نبود ما رو بیاری. من چای می خورم.

                    صبا: خسیس جون من حساب می کنم

                    بهزاد: هوم... میلک شیک موز

                    صبا (رو به کسی که پشت دخل نشسته) : ببخشین جناب، دو تا میلک شیک موز

بهزاد منو را کنار میز می گذارد. لحظه ای سکوت به صبا نگاه می کند. سرانجام با لحنی خاص می پرسد.

                    بهزاد: خب دیگه چه خبر؟؟؟

صبا لحظه ای می خندد اما خنده اش مثل همیشه نیست. می داند که فرصتش فرا رسیده.

                    صبا: خبر...

سعی دارد ناراحتی درون چهره اش را پنهان کند. چند لحظه به بهزاد نگاه می کند و سپس نگاه از او می گیرد و به این سو و آن سو نگاه می کند.

                    بهزاد: چیه صبا، چرا اونج ( حرفش را می خورد) اتفاقی افتاده؟

                    صبا: بچه که بودم همش از اینو اون می شنیدم زندگی بالا داره پایین داره. غم داره غصه داره. حالم داشت از این حرف بهم می خورد. هر چی که می شد، هر اتفاقی می افتاد اینو می گفتن. خسته بودم از این حرف. واقعا نمی فهمیدم چی میگن. ولی حالا ه بزرگ شدم و فهمیدم چی به چیه، تازه می فهمم اونا چی می گفتن. بهزاد! آدما وقتی از شکم مادراشون میان بیرون به دنیا نمیان، وقتی با اولین سختی اساسی  زندگیشون مواجه می شن به دنیا میان. 
 
بهزاد می خواهد میان حرف او بیاید ولی صبا نمی گذارد.
 
                    صبا: تو ساکت باش. خودم همه چیزو می گم ( حالا دیگر اشک در چشمانش است) شاید این آخرین سکوتی باشه که از تو می شنوم، بذار کامل گوشش کنم   

در همین بین گارسن می آید و دو لیوان جلو آن ها می گذارد و می رود.

                    صبا: به چشام نگاه کن. انقد عاشقت هستم که هیچی جز تو توش نیست

                    بهزاد ( کلافه) : صبا اینا چیه میگی. این حرفا واسه چیه؟

                    صبا: یادته همیشه می گفتی من عاشق بچه ام؟

بهزاد سر خود را به علامت تصدیق تکان می دهد.

                    صبا ( سرش را پایین می اندازد) : ( مکث) دیگه ازدواجمون واست فایده ای نداره. من، نازام

بهزاد هاج و واج می ماند. گیج شده و هضم این قضیه برایش سخت است. صبا دست در کیفش می کند و یکی از جواب های آزمایش را در می آورد.

                    صبا ( سعی دارد گریه اش را کنترل کند) : رفته بودم دکتر. بهم گفت آزمایش بده. الان جوابو بردم پیشش ...

بقیه حرفش را نمی زند و سرش را تکان می دهد. کم کم گریه اش می گیرد ولی سعی می کند جلویش را بگیرد. بینشان سکوتی عجیب برقرار می شود. تنها صدای خوردن باران به شیشه و صدای گنگ چند جوان هنرمند می اید. چندین ثانیه سکوت بینشان حکمفرماست. بالاخره بهزاد کیفش را بر می دارد و می خواهد برود.

                    بهزاد ( بسار گنگ) : می رم شرکت، چند تا ترجمه دارم.

در همین بین پسر جوانی که چند فال در دست دارد وارد می شود و به طرف میز جوان ها می رود. جوان ها به صحبت کردن با او می پردازند. بهزاد از صندلی بلند می شود.

                    صبا: می ری؟

                    بهزاد ( بسیار ناراحت) : نمی دونم

صبا از کیفش جواب آزمایش دیگری بیرون می آورد و به بهزاد می دهد. بهزاد وقتی دو جواب آزمایش می بیند گیج می شود اما حالش بدتر از این است که پیگیری کند. به سمت در می رود و خارج می شود. چترش را نیز فراموش می کند بردارد. چند لحظه بعد پسرک بالاخره از میز جوان ها که داشتند با او خنده و شوخی می کردندبه طرف میز صبا می رود.

                 پسرک: خانم فال می خرین؟ فالش همش درسته ها. یه نیت کن بکش بیرون ( فال ها را به طرف صبا می گیرد)        

صبا که به طرفی دیگر نگاه می کرد پس از اندکی مکث به طرف پسرک بر می گردد. چشمانش پر از اشک است.

                   صبا ( با زهرخند) : دوسش دارم

و سرش را پایین می اندازد. پسرک به او نگاه می کند.


خارجی- خیابان- شب

بهزاد زیر باران راه می رود. بی هوای بی هوا. جواب آزمایش نیز در دستش است. صدای آمبولانسی از دور می آید که دور می شود و صدای بوق ماشین ها. آدم ها در حال رفت و آمدند. صندلی کنار خیابان است و بهزاد روی آن می نشیند و به جلو خیره می شود. مردی که سخت به چترش چسبیده از جلوی او رد می شود. بهزاد پاکت آزمایش را روبروی خود می گیرد و به اسم آن نگاه می کند. پاکت را باز می کند. آن را می خواند و ناگهان شوکه میشود. دوباره به اسم آن نگاه می کند و خود را می بازد.

                    بهزاد ( شوکه و خودباخته) : صبا محمدی سرطان خون

به همان راهی که آمده نگاه می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ساعت 20:4  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: و باز هم کسی هست ...

و باز هم کسی هست ...

نویسنده: محمد فخرایی



(روز/اتاق خانه/داخلی)

گوشی همراه روی میز کوچکی جلوی مبل قرار گرفته است.

(روز/اتاق/داخلی)
مرد وارد اتاق می شود روی مبل می نشیند موبایل را بر می دارد به آن نگاه می کند فهرست نامهای تماس آن را می آورد(نمای نزدیک ازفهرست نامها) آنها را مرور میکند. سرش را بالا می آورد و نگاهش به قاب عکس روی دیوار که نام خدا روی آن نوشته شده خیره میماند.

پایان
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۰ساعت 22:38  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه "روزی"

                                              "روزی"

نویسنده : محمد حسن *

پشت ترافیک مانده بود . ذهنش دوباره رفت پیش اجاره خانه . جواب زنش را چه میداد ؟!
با صدای دختربچه فال فرشی که به شیشه ماشین میزد به خودش آمد . دخترک با نگاه مظلومانه ای پرسید :
-"آقا فال بدم ؟!" ...
چند لحظه به صورت دخترک نگاه کرد .
-"چنده ؟"
-"200 تومان"
یک 500 تومانی از جیبش بیرون آورد و به دختر داد . دختر با کمی تعارف گفت : "دو تا بردارین ..."
اما او لبخند زد .
-"بقیه اش برا خودت."
دختر شادمان شد و یک فال به دستش داد . صدای بوق ماشین های پشتی به او فهماند که چراغ سبز شده . سریع پایش را گذاشت روی گاز و رفت .

شب با چهره ای خسته وارد خانه شد . صورت زنش را که دید تعجب کرد .
زنش با خوشحالی جلو آمد و گفت : "صاحبخنه زنگ زده و گقته نوه اش دنیا اومده باید برن شمال ! گفت اجاره این ماهو با ماه دیگه میگیره ."
باورش نمیشد . ناخواسته یاد فالی که فراموش کرده بود بخواند ، افتاد .
کاغذ را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد :

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...


--------------------------------------------------------------

* (فامیلت رو نگفتی آقا محمد حسن)

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۹ساعت 10:23  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " آینه"


فیلمنامه کوتاه " آینه"

نویسنده: امیرحسین حاجتی

خارجی – خیابان – شب


چراغ قرمز، ترافیک، شلوغی خیابان و مامور خسته راهنمایی و رانندگی.چشم دوربین ما، جز این ها چیز های دیگری نمی بیند. تنها ده یازده ثانیه به سبز شدن چراغ مانده و پدر و مادری دست فرزند خود را که پفکی در دست دارد گرفته و به سرعت در تکاپوی عبور از خیابان هستند. تمامی این صحنه ها را از چشم پسرک دست فروشی می بینیم که روی جدول خیابان نشسته و پایش را می مالد. چراغ سبز می شود و ماشین ها یک به یک عبور می کنند. گاهی تعلل بعض از رانندگان موجب بوق زدن سایر ماشین ها و رانندگان می شود. مامور راهنمایی و رانندگی گوشه ای ایستاده و فکر می کند. همه ی این ها را از چشم پسرک دست فروش که شش هفت شاخه گل برایش مانده و حالا روی جدول ولو هستند، می بینیم. چراغ قرمز می شود. پسرک سریع گل ها را جمع می کند و در دستش می گیرد و به سمت ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند می رود. یک به یک به سمت ماشین ها می رود. در ماشینی زن و شوهر نه چندان جوان و البته نه چندان سن دار، شاید سی و خورده ای یا چهل ساله، در حال مشاجره هستند. پسرک جلوی پنجره ی ماشین می رود.


                    پسرک: آقا گل می خری؟

                    مرد ( با عصبانیت):
می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه که نمی فهمی. نمی خوای درک کنی.

                    زن ( او هم عصبانی است): من نمی فهمم؟ بابا مگه من چی می گم ؟ میگم آقا تو دو دقیقه برو دفترش... ( رو به پسرک می کند که همچنان در حال سوال پرسیدن است) چیه دو ساعت اینجا وایستادی؟ چی می خوای؟

حالا مرد هم به پسرک نگاه می کند.

                    پسرک ( با دلهره و نگرانی): گل بد...

                    زن: گل به چه دردم می خوره تو این بدبختی؟ گل بدم... گل بدم. خاک داری بدی بریزم  تو سرم؟

پسرک با تعجب از ماشین دور می شود. هنوز صدای داد و فریادشان را می شنویم اما مفهوم نیست که چه می گویند. پسرک به سمت ماشین های دیگر می رود.

                    پسرک: آقا گل بدم؟
ماشین بعدی...

                    پسرک:
خانم!! گل؟

و چند ماشین دیگر. و با الطبع در هر ماشین کسی و با هر کس داستانی. یکی گوشی به دست. دیگری تنها خیره به جلو و کس دیگر در حال درست کردن روسری اش و نگران از پاپی شدن پلیس ها. حالا دیگر از چراغ چندین متر فاصله گرفته و ماشین ها هنوز منتظر ایستاده اند. پسرک به ماشین دیگری نزدیک می شود   که دختر و پسری در آن نشسته اند و شیشه کاملا بالا است.

                    پسرک:
آقا گل می خری؟

پسر که در حال گفت و گو با دختران جوان است و پشتش رو به پنجره، متوجه پسرک نمی شود اما دختر جوان پسرک را می بیند و به پسر جوان اشاره می کند. پسر جوان به سمت پنجره بر می گردد.

                    پسرک: گل بدم؟

پسر جوان با لبخند شیشه را پایین می آورد.

                    پسر جوان ( با مهربانی): سلام پسر جوون

                    پسرک: سلام ( با خواهش) آقا گل بدم؟

پسر جوان همان طور که با پسرک حرف می زند، به سمت دختر جوان بر می گردد.

                    پسر جوان: گل؟؟؟؟

دختر جوان لبخندی به پسر می زند. پسر هم به. دختر جوان با لبخند و نگاه خود جواب مثبت می دهد.

                    پسر جوان: آره، بده.

                    پسرک ( با خوشحالی): چندتا؟

                     پسر جوان ( بعد از چند ثانیه مکث): همشو.

پسرک با تعجب چند لحظه به گل ها نگاه می کند.

                     پسرک ( با تعجب): همشو؟

                     پسرک: آره دیگه ... همشو می خوام. چه قدر می شه؟

حالا دیگر چراغ سبز شده و ماشین ها در حال رفتن هستند. پسرک متوجه این قضیه هست. با نگاهش شاخه گل ها را می شمارد.

                    پسرک: هفت تومن!

پسر جوان کیف پولش را در می آورد. فقط اسکناس های پنج هزار تومانی است. این سو و آن سو و جیبهایش را می گردد.

                    پسر جوان ( آرام): خرد ندارم .... سپیده جان خرد داری یه هفت تومن بدی؟

دختر جوان، که حالا دیگر می دانیم نامش سپیده است، سریع نگاهی به کیفش می اندازد.

                    سپیده: نه، ندارم.

ماشین ها رفته اند و دیگر کم کم نوبت پسر جوان است که حرکت کند. ماشین های پشتی منتظرند و چند نفری هم بوق می زنند. پسر جوان از آینه به آن ها نگاه می کند.

                    پسر جوان: خیلی خوب بابا ... رفتم

پسرک به ماشین های پشتی نگاه می کند و دستش را به نشانه ی صبر کردن بالا می آورد. می ترسد با این بوق ها پسر جوان منصرف شود. پسر جوان دو اسکناس پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به سمت پسرک می گیرد.

                    پسر جوان: بگیر همینو... خرد ندارم... گلا رو بده سریع... ( به آینه نگاه می کند) بابا رفتم دیگه چرا بوق می زنی.

پسرک گل ها را به پسر جوان می دهد و پسر جوان بوقی برای پسرک می زند و می رود. پسرک از اعتراض رانندگان دیگر در امان نمی ماند.

                    راننده: آخه وسط خیابون جای کاسبی کردنه...

و به راهش ادامه می دهد. پسرک نیز پول را در جیب پشت شلوارش می گذارد و به سمت پیاده رو می رود.


خارجی – پیاده رو – شب
پسرک در حال راه رفتن از پیاده رو است. این جا هم دوربین ما تنها شلوغی را می بیند. مغازه های گوناگون و مشتری ها. از چشم پسرک چیز های گوناگونی می بینیم. مغازه کفش فروشی را می بینیم که مادر و فرزندی به آنجا می روند تا کفش بگیرند. پسر دمپایی به پا دارد. جوان هایی را می بینیم که با یکدیگر راه می روند، داستان ها و خاطره هایشان را تعریف می کنند و می خندند. دو سرباز جوان را جلوی یک رستوران ساندویچ فروشی می بینیم که گوشه ای ایستاده اند و مانع از تجمع جوانان در جایی می شوند.

                    سرباز: آقا حرکت کن.. حرکت کن نمون آقا.

پسرک همچنان که به سرباز ها و جوانان نگاه می کند، وارد ساندویچ فروشی می شود. این جا هم سر و صدا و شلوغی است. به سمت دخل می رود. مردی پشت دخل نشسته و با تلفن صحبت می کند. پسرک منتظر می ماند. به این سو و آن سو نگاه می کند. گاهی به مردم، گاهی به تلوزیون و گاهی به در و دیوار و سقف. به مرد پشت دخل نگاه نمی کند اما صدایش را می شنود.

                    مرد: نوشابه چی؟ .... چشم می فرستیم براتون.... اااا!! فک کنم یه بیست دقیقه ای طول بکشه... خواهش می کنم، خدانگهدار.

مرد را نمی بینیم اما صدای گذاشتن گوشی را می شنویم.

                    مرد: جانم؟

                    پسرک: سلام

                    مرد: سلام

                    پسرک: ببخشین، همبرگر دارین؟

                    مرد: آره، چند تا؟

پسرک می خواهد جوابش را بدهد، اما مرد رو به گارسونی می کند که سینی در دستانش است.

                    مرد: عباس این غذا ها رو ببر بالا میز سه ( رو به پسرک می کند) چند تا گفتی؟

                    پسرک: یه دونه

                    مرد: چیز دیگه ای نمی خوای؟

                    پسرک: نه

                    مرد: قابل نداره، چهار و پونصد.

پسرک پول را حساب می کند و بر می گردد و به فضای رستوران نگاهی می اندازد و سپس رو به مرد می کند.

                    پسرک: ببخشین من کجا بشینم؟

                    مرد: یه چند لحظه همین جا وایستا میز خالی میشه.

پسرک می رود جلوی شیشه رستوران و همان جا می ایستد و به بیرون نگاه می کند. چند لحظه بعد میز کنار شیشه خالی می شود و پسرک روی آن می نشیند. گارسونی می آید و میز را تمیز می کند و می رود. غذا آماده می شود. پسرک در حال خوردن غذا است که ناگهان بیرون رستوران چشمش به مادری می افتد که که بچه ی شیر خواره ای در آغوش دارد و روبروی رستوران می نشیند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. باز هم  سرش را بالا می آورد. سربازان مانع از نشستن زن در آنجا می شود. زن بلند می شود و جلو رستوران می ایستد و گدایی می کند و از کسانی که از رستوران بیرون می آیند و غذایشان اضافه آمده، طلب غذا می کند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. چند گاز که از ساندویچش می خورد، سرعت جویدنش را کم و کم تر می کند و بالاخره ساندویچش را که نیمی از آن باقی است روی میز می گذارد و به سمت در رستوران حرکت می کند و از رستوران خارج می شود و به سوی مادر می رود و دست در جیب پشتش می کند. این بار اما دیگر ما از نگاه پسرک نمی بینیم. دوربین در داخل رستوران و سرجای پسرک پشت شیشه هاست و ما از نگاه تماشاگر و دید کلی می بینیم.

پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۸ساعت 1:44  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه : عشق فانتزی

                                               عشق فانتزی

نویسنده : محمد آوینی



داخلی-شب-اتاق

صدای گوشی بلند میشود و دختر از خواب بیدار میشود و نگاهی به ساعت می اندازد(ساعت 3 شب) غرولند کنان به سمت گوشی میرود

پیامک»  امین: ساعت سه نصفه شبه ولی گناه من چیه دوستتت دارم!

دختر لبخند میزند و در جواب مینویسد : منم دوستت دارم.

و دوباره صدای گوشی بلند میشود و دختر گوشی را سایلنت میکند و به صفحه گوشی نگاه میکند و میخندد و باز هم صدای لرزش گوشی و...

داخلی-شب-اتاق

گوشی روی میز است و نور صفحه اش هر چند لحظه یک بار روشن و خاموش میشود و در صفحه گوشی پیغام داده میشود: پیام ها ارسال شد ارسال خودکار. و پسری که خیلی آرام روی تخت خوابیده است.


پایان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح مدیر: با تشکر فراوان از آقای آوینی که با فیلمنامه های ارسالی شون ما رو در مطالب پایگاه یاری می کنند. از دیگر عزیزان هم که فیلمنامه کوتاهی نوشته اند دعوت می کنم آنرا برای ما ارسال کنند تا در پایگاه قرار دهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۸ساعت 23:20  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه :  موضوع انشاء


فیلمنامه کوتاه:

                                          موضوع انشاء

نویسنده: محمد آوینی


روز –داخلی-خانه

کودک(دختر) وارد خانه میشود و به سمت اتاقش میرود. نگرانی در صورتش موج میزند.

روز-داخلی-اتاق

بعد از عوض کردن لباسش به سراغ کیفش میرود و دفتر انشا را روی میز می گذارد و نگرانی اش هر لحظه بیشتر میشود دفتر را باز میکند و بالای صفحه که نوشته است موضوع:شغل پدر  و صفری بزرگ که میدرخشد دخترک آن صفحه را پاره میکند و به سطل آَشغال می اندازد و لبخند غیر طبیعی به لب میزند و حرکت میکند به سمت بیرون.

روز –داخلی-اتاق پدر

دخترک به سمت تخت پدر میرود و عکس های روی دیوار که شهادت از جبهه رفتنش میدهند و تختی که میگوید او جانباز قطع نخائی است  و  جانباز با صدای گرفته نا مفهومی خوش امد میگوید.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۲ساعت 15:8  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه : همسر

فیلمنامه کوتاه همسر

نویسنده :علیرضا محصولی 


•    خارجی / خیابان
دوربین مسیر یک صف طولانی اتومبیل ها را دنبال می کند. صف پمپ بنزین است. راننده ها کلافه و خسته یا با بغل دستی شان صحبت می کنند و یا سر به فرمان چرتی می زنند. یک موتور از کنار ماشین ها رد می شود و جلو می رود. ما آنرا دنبال می کنیم. یک مرد 28 ساله (حمزه) و یک زن 25 ساله (شیوا) سوار بر موتورند. چند قدمی مانده به پمپ بنزین، شیوا از موتور پیاده می شود ؛ جلو می رود و منتظر حمزه می ایستد تا بنزین بزند. حمزه هم راهش را بین ماشین ها باز می کند تا می رسد به یک پمپ بی صاحب و شروع می کند به بنزین زدن.
قطع به:
حمزه موتورش را روشن می کند. می خواهد برود. اما نه از بین ماشین جلویی و پمپ ها می تواند تکان بخورد و نه از بین ماشین بغلی و پشتی اش. سعی می کند اما بی فایده است.
-    راننده ماشین عقبی:    چیه آقا؟! دیر اومدی می خوای زودم بری؟ یه دیقه وایستا دیگه.
حمزه هیچ نمی گوید و ساکت می شود. شیوا با اشاره سر از حمزه می پرسد که چه شده است. حمزه هم اشاره می کند که هیچی. راننده ماشین جلویی سوار ماشین می شود.
قطع به:
حمزه و شیوا روی موتور در خیابان ها مشغول حرکتند.
-    شیوا:        زرشک پلو خوبه؟
-    حمزه:        خوبه.
-    شیوا:        آره. میشه ته چینش هم بکنیم. ماست هم باید بگیریم.
-    حمزه:        میوه داریم؟
-    شیوا:        یه ذره سیب و خیار داریم. یکی دوتا موز هم هست.
حمزه هیچ نمی گوید.
-    شیوا:        حمزه ببخشید.
-    حمزه:        اشکال نداره.
-    شیوا:        آخه راست می گی. نباید توی این موقعیت دعوتشون می کردم.
-    حمزه:        گفتم که. اشکال نداره.حالا من دیشب یه چیزی گفتم. بعدش هم. تو
                     که دعوتشون نکردی. مادر جان خودش گفت می خوایم فردا شب بیایم.
-    شیوا:        آخه من می تونستم بگم ... نمی دونم یه چیزی سر هم کنم که نیان.
-    حمزه:        گفتم که. ولش کن. قدمشون هم روی چشم. عصری هم خودم میام دنبالت
                     بریم چهار تا چیز بخریم واسه شب.
-    شیوا:        کارت چی؟
-    حمزه:         تا چهار ، چهار و نیم جمع و جورش میکنم میام. تو تو آژانس باش تا بیام.
-    شیوا:        دستت درد نکنه. (کمی بعد) راستی حمزه. می گم اگه جای دیگه پیدا
                     کردم می خوام برم جای دیگه.
-    حمزه:        چطور؟ مگه اونجا چشه؟
-    شیوا:        طوری نیست. ولی خیلی خوشم نمیاد.
-    حمزه:        تو که تازه رفتی اونجا. خودت می گفتی آژانس هواپیمایی حقوقش از بقیه جا
                     ها بیشتره؟
-    شیوا:        آره ... (مکث طولانی) ... آخه اینجا تا پنج می بنده. می گم برم یه آژانس که لاقل تا
هفت ، هشت باز باشه. اینطوری هم حقوقش بیشتره  ، هم شبا با هم بر می گردیم خونه.
-    حمزه:        نه بابا. نمی خوام خودت رو خسته کنی. همون خیاطی هم که تو خونه می کردی ،       
خیلی کمک خرج بودی .
-    شیوا:        آخه خیاطی که اینقدر حقوق نداشت. الآن چهار تا کاغذ پر می کنم ، چهار تا دکمه
هم تو کامپیوتر می زنم.
حمزه هیچ نمی گوید. بدون این که رویش را برگرداند لبخند می زند.
قطع به :
شیوا جلوی در آژانس ایستاده است.  در آژانس باز است ولی هنوز همه چراغهای آن روشن نیست.
-    شیوا:        مراقب خودت باش.
-    حمزه:        خداحافظ.
-    شیوا:        خداحافظ.

•    داخلی / آژانس هواپیمایی

.... ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ساعت 11:49  توسط مدیر  | 

فیلم نامه کوتاه مرگ اجباری

مرگ اجباری

نویسنده : محمد آوینی



روز – داخلی- آپارتمان
پسر جوان کاغذی روی تخت خود می گذارد و به سمت در خروجی حرکت میکند.در حال رفت پایش به میز میخورد و در هنگام خارج شدن لباسش به دستگیره در گیر میکند.

روز - خارجی - پشت بام

پسر در پشت بام را میبندد و لباسش لای در میماند. خود را به لب بام میرساند در یک لحظه تمام خاطره های زندگی اش در ذهنش رد میشود (صدای گریه کودکی و قهقه های دختری و...)خود را کاملا اماده کرده و چشم هایش را میبندد و در اثر فشار کاغذ هایی که در دستش بود مچاله میشود و خودش را در آسمان رها میکند در لحظه ی پرتاب خود پشیمان میشود و لبه سنگ را میگیرد سنگ میشکند در طبقه پایین دستش را به پنجره کوچکی  میگیرد دستش لیز میخورد و به سرعت به پایین می آید در طبقه 13 محکم به لبه پنجره ی بزرگی برخورد میکند و محکم پنجره را میگیرد همچنان که ترس در صورتش داد میزند خون را از دهانش بیرون پرت میکند چند دنده اش شکسته شده و آثار درد در چشمانش هویداست. پنجره که داغون شده بود در اثر ضربه پیچ هایش  شکسته شده بود و توان تحمل او را نداشت. دست خود را به زحمت به داخل اتاق میرساند پنجره ناگهان رها میشود و تعادل خود را از دست میدهد و با پنجره به سمت زمین  میروند.

روز - خارجی - پشت بام

باد دارد کاغذ مچاله شده را تکان میدهد.صدای امبولانس به گوش میرسد و عکسی که متعلق به پسر است و جواب آزمایش سرطان و برگه ی احضاریه طلاق.
 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۰ساعت 22:13  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه پاد ساعتگرد

پاد ساعتگرد

نویسنده : محمد آوینی


روز –خارجی-پارک

شخصی در حال راه رفتن است که متوجه ساعتی بر روی زمین می شود.خم میشود و ساعت را برمیدارد.(تصویر بر روی ساعت میرود به طور کامل-فلو)

روز-خارجی-پارک

تصویر از روی ساعت بر میگردد ساعت در جیب کارگر پارک است که در حال حرس کردن علف ها است. ساعت از جیب کارگر آویزان و درحال افتادن است تصویر کاملا بر روی صفحه ساعت میرود که در حال تکان خوردن به چپ و راست است.

روز-خارجی-پارک

تصویر که در حال تکان خوردن است به عقب بر میگردد و ساعت در دست یک جوان(پسر) که در دست او در حال تکان خوردن است.جوان در پارک ساعت را در می آورد بر روی صندلی می گذارد و به سراغ بازی بدمینتون با دوستان خویش میرود.که ساعت از روی صندلی بر روی زمین می افتد. و از دور هم شخص کارگر پارک در حال حرس چمن هاست.

روز-داخلی-وضو خانه مسجد

شخصی در حال وضو گرفتن است که ساعت خود را از دست خود باز کرده و کنار میگذارد و مشغول وضو میشود. د این هنگام شخصی توجه اش به ساعت جلب میشود و به سمت او به حالت زیرکانه ایی میرود.تصویر بر روی ساعت میرودکه یکدفعه  ساعت کنار میرود وتصویر کاملا محو است و ساعت بر میگردد(به همان حالت کامل بر روی ساعت)

روز –خارجی-پارک

(تصویر از حالت محوی در می آید)شخص جوان صحنه اول ساعت را در دست دارد و دور و بر را به طور ساده نگاه میکند و ساعت را دردست بسته و یک نفس عمیق می کشد و حرکت میکند.
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ساعت 10:18  توسط مدیر  | 

      فیلم نامه کوتاه مخمصه


  فیلم نامه کوتاه مخمصه




بعدازظهر –خارجي – حياط منزل

مردصاحبخانه (مراد )، زن صاحبخانه (مليحه) ،خسرو خان و يعقوب حياط منزل ، جلـوي در دستشويــي ايستــاده اند  

خسرو خان : مطمئني اين تویه ؟

مراد : آره ، با همين چشام ديدم مگه نه مليحه ؟

مليحه : راست ميگه خسروخان ، همچين  بي چشم رو بود ، تو لنگة ظهر ، اوّل رفت سريخچال ، هندوانه را كشيد بيرون و زهرمار كرد . بعدش دار و ندارمون رو ورداشت ، ريخت تو اين كيسه . ( كيسة جلوي دستشويي را نشان مي دهد ، سرآن را باز مي كند . ) ببين .

يعقوب : دست نزن ، سندجرم پاك مي شه ها .

مليحه : خداييش بود بيدار شدم تا داد زدم مراد ، دوييد اومد اين تو .

 يعقوب : مطمئني خواب نديدي ؟

مراد : حرفا مي زني ها آقا يعقوب .

خسروخان : عجب ! الان حاليش مي كنم ، مادر نزاييده كسي كه تو محله خسروخان دزدي كنه اونم تو روز روشن پرشو قيچي مي كنم . ( مي خواهد چفت در را باز كند )

مراد : نه ... نه خطرناكه ، حتماً مسلّحه

مليحه : دريدة بي چشم و رو .

يعقوب : آره بهتره مسائل امنيتي را رعايت كنيم .

خسروخان : ( دو چوب به مراد و مش يعقوب مي دهد ) آماده باشين ، تا بخواد چموشي كنه . بزنين به ملاجش . آبجي تو هم محض احتياط اون جارو را بگير دستت ، احتياط شرط عقله ( از جيبش چاقوي ضامن داري بيرون مي آورد )             خوب آماده باشيد . ( چفت در را عقب مي كشد لحظه اي مي ايستد ، در باز نمي شود ، در را هل مي دهد ، بسته است ) دمت گرم آقا مراد ، تو هم ما را گرفتي ها ، درت اشكال داره ، برو پيش محمود قفل ساز ، چرا خواب مار مگسي كردي ؟

مراد : خسروخان ، اين تو هه ، جان مليحه راست مي گم .

خسروخان : ( به در مي كوبد ) آهاي شازده با توام ، با زبون خوش بيا بيرون وگرنه اين مبالو رو سرت خراب مي كنم        زنده بگور بشي ، حاليته ؟ تو هنوز منو نشناختي ، خسر وخان اگه اون روي سگش بالا بياد آسمونو به زمين مي دوزه ،    در را بازكن ، شنوفتي ، گفتم در و بازكن تا جرمت سنگين نشده ، ( در را مي كوبد ) نكنه گوشت كرِ ، گفتم در و بازكن ...  ( رو به آقا مراد ) آقا مراد نگفتم ما را گرفتي  ... جيكي و پيكي كه در نيومد .

مراد : بابا با همين جفت چشام ديدم ، مگه نه مليحه ؟

مليحه : ر است ميگه ، دروغمان كجا بود ؟

يعقوب : خفه نشده باشه بيچاره .

خسروخان : الان معلوم مي شه ( به مش يعقوب ) اون چهارپايه را بيار ( يعقوب چهارپايه را مي گذارد . ) برو بالا يه نيگاهي به پايين بنداز .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ساعت 13:25  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه یک - 1 دقیقه ای

 

فیلمنامه کوتاه " کودک "

نوشته : علیرضا محصولی

 

 

تاریکی . صدای مترویی به گوش می رسد .

·         داخلی / ایستگاه مترو

درب مترو باز می شود و جمعیت به سرعت بیرون می آید .

 فید اوت

در سیاهی مطلق نام فیلم نوشته می شود : "کودک"

·         داخلی / ایستگاه مترو

جمعیت به طرف ما حرکت می کنند. موج بی شمار مردمی که می خواهند زودتر به کارشان برسند. پیرمردی روستایی هم با بقچه ای بین جمعیت است . ما با او حرکت می کنیم. در کنار پله برقی ازدحام شده است . پیرمرد هم بین جمعیت ایستاده . نوبت به او می رسد.  او نگاهی به پله برقی می اندازد.عقب می کشد و خودش را از بین مردم بیرون می کشد. نگاهی به پله های معمولی می کند. پله هایی که گویی تا بی نهایت ادامه دارند. پیرمرد مستاصل نگاهی به پله برقی می کند و بعد دوباره نگاهی به پله های معمولی.

قطع به :

پیرمرد روی اولین پله کنار پله برقی نشسته است. کاملا تنهای تنها . خبری از جمعیت نیست و ایستگاه خلوت است. مدتی در همان حال می گذرد. بعد او بقچه اش را به دست می گیرد و بلند می شود. نگاهی به بالای پله های معمولی می اندازد. دستش را به میله کناری اش می گیرد و آرام آرام شروع به بالا رفتن می کند. پنج شش پله که بالا می رود دو کودک در حالیکه با صدای بلند می خندند سوار پله برقی می شوند. پیرمرد می ایستد. بچه ها انگار که دنبال هم می کنند روی پله برقی هم می دوند تا ببینند که کدام زودتر به بالا می رسد.  خنده و هیجان در چهره آنها موج می زند. پیرمرد به بچه ها خیره شده است. 

ناگهان پیرمرد می چرخد و از پله ها پایین می آید. سپس جلوی پله برقی می ایستد. سعی می کند دستش را روی کناره پله برقی بگذارد اما با حرکت آن دستش را می کشد. نگاهی به جلوی پایش می اندازد. نور سبزی که از شیارهای پله برقی بیرون می زند.پیر مرد نگاهی به بالای پله برقی می اندازد . سپس گام بر می دارد  و یک پایش را روی پله برقی می گذارد. پای دیگرش همان جا مانده است. پاهایش دارند باز می شود که دستش را به کناره پله برقی می گیرد و پای دیگرش را هم روی پله برقی می گذارد و سلامت با پله برقی به طرف بالا می رود.

پیرمرد درحالیکه بالا می رود عرقچین اش را بر می دارد و دستی بر سر کم مویش می کشد.  هیجان لبخندی کودکانه را می توان درچهره او دید.

فید اوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۰ساعت 17:10  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه خارجی : پروانه ها هرگز نمی میرند.

 

پروانه ها هرگز نمی میرند

نویسنده :  الکس ویتمر

ترجمه: پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

 

 

·        خارجی / جنگل/ گرگ و میش

سایه های بلند.باریکه هایی از نور. مادلین (Madeline) دخترکی 8 ساله با موهای قرمز لا به لای باریکه های نور می دود. او خونی و وحشت زده است. بخارهای سردی که از دهانش بیرون می آید. او لنگان لنگان به دنبال پروانه ای می دود. با جست و خیز یکی را می گیرد.به پروانه نگاه می کند که برای آزادی اش تقلا می کند. قطره اشکی از چشمان او سرازیر می شود.

صدای قدم روی نظامی از دور دست شنیده می شود.

او پروانه را در کف دو دستش می گیرد و شروع می کند به دویدن.در همان لحظه دو سرباز می رسند.دو آدمکش مطلق.سرباز ها مادلین را می گیرند و او پروانه اش را از دست می دهد. او در حالیکه در جنگل توسط سرباز ها کشیده می شود بر می گردد و با نگاه پروانه را دنبال می کند.

قطع به :

·        داخلی / رستوران/ روز / سال 1936

هرج و مرجی مرگبار.جنایتکاران به هر موجود زنده باقی مانده ای تیراندازی می کنند. افتاده باشد یا ایستاده. پنجره ها به کلی نابود شده اند. دیوارها با جای گلوله ها سوراخ سوراخ شده اند. غذاهای نیم خورده. مگس ها.

یک جسد در باجه تلفن افتاده و گوشی تلفن آویزان است. صدای بوق ممتد شنیده می شود.

یک روزنامه با تیتر " المپیک برلین " .

تنها نشانه زندگی رد پاهای خون آلود کوچکی است که تا بیرون در ادامه پیدا کرده اند. شاید یک بچه باشد. یکی از پاها روی زمین کشیده شده.

تقویمی تاریخ را نشان می دهد. 29 فوریه 1936.

مادلین جوان ، 16 ساله ، با لباسی زیبا و موهای قرمز ،درهای رستوران را باز می کند. زنگ بالای در صدا می کند و او داخل می شود.او طول صحنه را می پیماید.سپس نگاهش را متوجه پدربزرگش می کند.60 ساله. او هم خوب لباس پوشیده ولی به سرش گلوله خورده. مادلین قدم کوچکی بر می دارد. کمی می لنگد. او اندوهگین و غمزده رو به روی پدربزرگ می ایستد.

·        داخلی / آشپزخانه رستوران/ روز

مادلین نگاهی به داخل آشپزخانه می کند. آشپز مرده است. داروفروش هم نزدیک باجه داروها مرده است.روی پیشخوان کیک تولد کوچکی است. روی آن نوشته شده : تولدت مبارک مادلین. دستان لرزان مادلین کیک را بر می دارد به ...

·        داخلی / رستوران/ روز

به میز پدر بزرگ. و کیک را روی آن قرار می دهد. لحظه ای مکث می کند. سپس کیفش را باز می کند و چیزی را بر می دارد.یک پروانه است.پروانه بالهایش را تکانی می دهد. مادلین او را آزاد می کند. هوا جا به جا می شود. نور ها سوسو می زنند. موسیقی پخش می شود.

مردم یکی یکی بلند می شوند. پیش خدمت زن. دو مرد قد کوتاه. مرد در باجه تلفن و چند آدم دیگر در رستوران. و در آخر پدربزرگ. خون ها محو شده اند و پنجره سالم می شود.

...  فیلمنامه کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۸ساعت 20:11  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه 3 دقیقه ای

 

اینجا آسمان ابری است

نویسنده : علیرضا محصولی

 

·        داخلی / خانه فاطمه

( توضیح : این قسمت از فیلم بدون صدای صحنه است و تنها موسیقی آغازین فیلم پخش می شود. )

فاطمه و پدرش جلوی تلوزیون نشسته و با هم صحبت می کنند. خیلی گرم و صمیمی گاه هر دو خنده ای می کنند.

تصویر سیاه می شود و عنوان بندی فیلم آغاز می شود.

دوباره صحنه ای از فاطمه و پدرش را می بینیم. مادر فاطمه چایی می آورد و به آنها می پیوندد.

تصویر سیاه می شود و اسمی دیگر ظاهر می شود.

فاطمه و پدر و مادرش مشغول چای خوردن اند و به تلوزیون نگاه میکنند. گاه پدر فاطمه چیزی می گوید و فاطمه و مادرش می خندند.

تصویر سیاه می شود.

·        داخلی / اتاق فاطمه

( صدای صحنه به فیلم بر می گردد. )

نمایی بسته از ساعت رومیزی اتاق فاطمه که زنگ می خورد. دست فاطمه داخل کادر می آید و ساعت را قطع می کند. ساعت 7 صبح است.

تصویر سیاه می شود.

نمایی از میز فاطمه. کتاب ادبیات پیش دانشگاهی. فاطمه آنرا بر می دارد و در کیف کوله پشتی اش می گذارد.

تصویر سیاه می شود و اسم فیلم روی آن حک میشود : " اینجا آسمان ابری است "

 در این حال صدای دویدنی از دور می آید.

·        خارجی / خیابان

فاطمه درحالیکه با  دو دستش محکم چادرش را گرفته در خیابان با سرعت تمام می دود. از چند خیابان می پیچد.

قطع به :

فاطمه دستی تکان می دهد و یک پیکان قراضه نگه می دارد. فاطمه سوار ماشین می شود.

·        خارجی / حیاط دبیرستان

( نمایی از بالا. جایی روی شاخه های یک درخت. )

حیاط خالی است. فاطمه از تاکسی پیاده می شود.  وارد مدرسه می شود و در حیاط می دود. دوربین مسیر حرکت او را دنبال می کند. فاطمه وارد ساختمان می شود.

نمایی نزدیک از یک گنجشک بالای شاخه های یک درخت می بینیم که به در ساختمان مدرسه نگاه می کند. گنجشک همان جایی است که دوربین ، فاطمه را دنبال می کرد.

صحنه دیزالو به :

·         داخلی / کتابخانه

بچه های پیش دانشگاهی روی میزهای کتابخانه نشسته اند ومشغول مطالعه اند. ساعت 2 است. صدای زنگ مدرسه بلند می شود. بچه ها وسایلشان را جمع می کنند.

مونا که میز بغلی فاطمه نشسته است در حالی که وسایلش را جمع می کند طوری که فاطمه بشنود به زهره می گوید :

-        مونا :              این همه سال درس بخون. آخرش بعضی ها عین چی سرشون رو میندازن پایین 

                   میریزن تو دانشگاه ها. اونوقت ما باید دوقوزآباد قبول شیم.

مونا کیفش را روی شانه اش می اندازد و درحالیکه از کنار میز فاطمه رد می شود از قصد کیفش را به کتاب فاطمه می زند. کتاب فاطمه روی زمین پخش می شود. فاطمه بدون هیچ حرفی فقط خم می شود و کتابش را بر می دارد. زهره بالای سر فاطمه می آید.

-        زهره :            بچه شهید ! تو که سهمیه داری. برای چی دیگه درس می خونی؟

فاطمه محل نمی گذارد. وسایلش را بر می دارد و از کتابخانه بیرون می آید.

·        خارجی / حیاط دبیرستان

فاطمه در حیاط مدرسه دارد به طرف در می رود. مونا را می بیند که درب یک ماشین شاسی بلند را باز می کند و سوار می شود. پدر مونا چیزی می گوید و می خندد. مونا هم لبخندی می زند. فاطمه محو تماشای صورت های خندان مونا و پدرش است. ماشین حرکت می کند.

فاطمه سرش را پایین می اندازد و آرام به طرف خانه حرکت می کند.

قطع به:

گنجشکی که روی شاخه درخت بود می پرد.

 

 

پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۲۶ساعت 22:30  توسط مدیر  |