پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

سرپناه امن


فیلمنامه کوتاه : سرپناه امن

                                   

نویسندهشکراله ذبیحی

(طـرح آزاد از قصه سرپناه امن نوشته هانریش بل)

 



صدای رعد آسمان در بارش شدید باران و عصر پاییزی در خیابانی که مردم به هر سویی ، سریع پراکنده می شوند .

خیابان ــ ادامه

مردی با لبا س  نه چندان نو که به انبوه چترهای فروشگاه چتر فروشی چشم دوخته است داخل می شود. از بیرون میتوان به نگاه نا امیدانه مرد از عدم توان خرید چتر پی برد ، در حالیکه هر چتری که انتخاب می کند را با ناراحتی سر جایش می گذارد .مرد پولی به فروشنده میدهد واز صاحب فروشگاه تنها چتر رنگی بچه گانه ای دریافت می کند  مرد  از ناراحتی آنرا سرجایش گذاشته و پولش را پس گرفته بیرون می آید . کنار چتر فروشی، فروشگاه موسیقی است که ازش صدای سخت و خشن گیتاری بیرون می آید که با بارش شدید باران در هم آمیخته است . مرد برای آخرین بار به ویترین چتر فروشی نگاه می کند و به ارامی درحالیکه لبه کتش را بالا کشیده زیر ریزش بارن و صدای خشن موسیقی می رود

 

عصر ــ خیابان

دوره گردی بساط دستفروشیش را روی زمین زیر آبچکانهای مغازه بسته ای پهن کرده و با فریادهایش عده ای را جمع کرده . داخل بساطش جز چند ماشین حساب ، چراغ قوه، چتر ، عینک آفتابی و مقداری خرت و پرت چیز دیگری پیدا نیست .

دردست فروشنده کیسه ایست که درونش کاغذهای شانس قرار دارد .

باران به شدت می بارد و مرد ابتدای داستان دست می کند داخل کیسه و کاغذی بیرون می کشد . پوچ بیرون می آید . دوباره مقداری پول به دستفروش داده ودست داخل کیسه می کند . نگاهی حسرت بار به چتر می اندازد و میان نگاه منتظرتماشاچیان این یکی هم پوچ در می آید . مرد که از بدست آوردن چتر ظاهرا نا امید شده خود را کنار می کشد . اما به اصرارفروشنده و یکی از اطرافیان دوباره دست داخل کیسه برده و شانسش را امتحان می کند .

کاغذی که رویش کلمه چتر به چشم می خورد بیرون می آید . تماشاچیان و حتا فروشنده خوشحالی می کنند .

 

عصر بارانی ــ خیابان

مرد چند قدم آنطرفتر از بساط فروشنده در حالیکه یقه کتش را به حالت اول برگردانده و خوشحالی از چهره اش پیداست چترش را باز کرده ؛در حالیکه عده ای هنوز زیر آبچکانها منتظر کم شدن شدت باران هستند می رود .

آنطرفتر، فروشنده فروشگاه چتر فروشی از پشت ویترین مغازه اش در حالی به مرد نگاه می کند که هیچ کس در فروشگاه نیست . مرد بی توجه به فروشگاه در حالی عبور می کند که دیگر از فروشگاه موسیقی صدای خشن و سخت موسیقی شنیده نمیشود و موزیک شاد و لایت طنین انداز است .

باران به شدت  ــ همچنان ــ می بارد و مرد در پناه چترش زیر باران دور می شود .


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۶ساعت 12:38  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه: ژیلت



فیلمنامه کوتاه: ژیلت!





نویسنده:
احسان ثقفی



خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
در ایستگاه مبدأ اتوبوس هستیم. پسر بچه ای حدوداً هشت، نه ساله با ظاهری شهرستانی و نه چندان مرتب با کارتنی که به زحمت در دست دارد از اتوبوس پیاده می شود و به کنار باجه ی بلیط فروشی می رود و کنار دیوار می نشیند. پیرمرد بلیط فروش او را زیر نظر دارد. پسرک به فکر فرو رفته است.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-روز
پسرک در کنار جوانی حدوداً بیست و پنج ساله است و مرد جوان که خود ظاهری مرتب ندارد برای پسرک توضیح میدهد.
مرد جوان: ... بعد این فندکا و ژیلتارم می بری سمت مردا...
پسرک: چیارو ؟
مرد جوان: ژیلت!... بگو.
پسرک: ژیلت؟
مرد جوان: همون تیغه. ظهر میام دنبالت، بردار برو. (رو به بلیط فروش) کله اش خوب کار می کنه ولی هواش و داشته باش.
پیرمرد بلیط فروش دستی برایش تکان می دهد.

داخلی-اتوبوس-روز
پسرک به زحمت کارتن اجناس را داخل اتوبوس می آورد و جلوی قسمت خانومها می گذارد. می ایستد و کنجکاوانه لحظه ای به مسافرها خیره می شود و بعد یک سفره از کارتن بیرون می آورد و جلوی خانومها می گیرد.
پسرک(با صدای آهسته و لرزان): خانومها سفره دارم...سفره های ارزون!( واضح است که مبتدی است.)... سفره دو متری ... چهار متری ... سفره بدم.

پسرک نگاهی به مسافر ها می اندازد. کسی اعتنایی نمی کند. هر کسی به کار خودش مشغول است. سفره ها را جمع می کند و کارتن اش را به سمت آقایون می برد. چند عدد ژیلت و فندک از کارتن در می آورد و با همان لحن شروع می کند.
پسرک: فندک ... دو تا هزار تومن! فندک ... ژل!( آب دهانش را قورت می دهد!) تیغ ارزون دارم (مکث) فندک دارم ...
در این لحظه یکی از آقایون به او اشاره می کند. پسرک جلو میرود.
مرد: سفره ها چند نفره است؟!
نگاه متعجب پسرک.

خارجی-ایستگاه اتوبوس-همان موقع
مرد جوان همراه پسرک، از بیرون اتوبوس او را دید می زند. وقتی می بیند پسرک از مرد پول می گیرد لبخندی روی لبانش می نشیند. 
 
خارجی-ایستگاه اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن به دست و متفکر از اتوبوس پیاده می شود و به سمت اتوبوس عقبی می رود. درنگی می کند و بعد سوار می شود.

داخلی-اتوبوس-لحظاتی بعد
پسرک کارتن اش را جلوی قسمت خانومها می گذارد، چند عدد فندک و ژیلت برمی دارد و ایندفعه کمی با اعتماد به نفس بیشتر شروع می کند،
پسرک: خانوما فندک دارم، دو تا هزار تومن... تیغ دارم ... فندک بدم، تیغ...
چند دختر جوان زیر زیرکی به خنده می افتند و پچ پچ کنان و زير چشمی پسرک را زير نظر می گيرند و می خندند. پسرک متوجه رفتار آنها می شود و سریع خودش را جمع می کند. زير چشمی نگاهی به آن ها می اندازد و کارتنش را بر می دارد و به سمت آقایون می رود. سفره ای را باز می کند و شروع می کند،
 پسرک(با صدای آهسته و لرزان): سفره دارم...سفره های دو متری و چهار متری! ... آقايون سفره دارم...
 ایندفعه صدای خنده ها آشکار تر می شود و چند مسافر ديگر نيز به جمع دختران اضافه می شوند و آشکارا به حرکت پسر بچه می خندند. صدای خنده ها انعکاس پیدا می کند و لبخند سردی که پسرک از سر ناآگاهی برلب می آورد.
صدای مرد جوان(خارج از قاب): هی! حواست کجاست؟!

خارجی-ایستگاه اتوبوس-زمان حال-روز
به صحنه ی اولیه ی فیلم بر می گردیم، یعنی چهره ی متفکر پسرک که لبخندی خفیف بر لب دارد. مرد جوان کنار پسرک نشسته. پسرک به خودش می آید.
مرد جوان(با خنده): کجایی؟
پسرک: سلام!... چرا نرفتی؟
مرد جوان(هنوز می خندد): می رم حالا... (دست در جیب پیراهن پسر می کند و پولی در می آورد) ایول! داری راه می افتی... مشکلی که نیست؟
پسرک نگاهی خیره به مرد جوان می اندازد و بعد ژیلتی از کارتن در می آورد.
پسرک: اسم اینا چی بود؟
مرد جوان(با خنده): ژیلت بابا! اسم جدید تیغه ... ژیلت...بگو!
پسرک به ژیلت نگاه می کند و زیر لب تکرار می کند " ژیلت!". سپس رو به مرد جوان می کند که هنوز در حال خنده است. از خنده ی مرد جوان لبخندی روی لبان پسرک می نشیند، و پس از لحظه ای،
پسرک: به چی می خندی؟!
مرد جوان(با تمسخر): هیچی! به خودم می خندم!... پاشو برو به کارت برس.
پسرک نیز پس از لحظه ای مکث کارتن اش را برمی دارد و به سمت اتوبوسی که تازه وارد ایستگاه شده است می رود. نگاه پيرمرد او را دنبال می کند.


 
پایان

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ساعت 0:9  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " دغدغه"


دغدغه

نویسنده: مرضیه میرزازاده





( خارجی - خیابان- روز)

صحنه از پشت- ماشین ها سریع از کنارش میگذرند. روی صندلی چرخدار نشسته در حالی که پای پنجه راستش را، که درون کتانی مشکی است به زمین میکشد و چند سانتی متر به جلو میرود. مردی که شبیه افغانی ها است در حال شست و شوی پیاده رو یک ساختمان سه طبقه است . ویلچر به پراید نقره ای که میرسد لحظه ای توقف میکند از کنارش پسر و دختر جوانی عبور میکنند. پسر در حالی که دست دختر را گرفته : دیگه این مانتو رو نپوش مگه نمیبینی...

پنجۀ پا به زمین کشیده میشود، صندلی چرخداربه جلو پراید نقره ای که میرسد . پسر و دختر جوان به سر خیابان رسیده اند. دو زن به همراه یک بچه از کنارش عبور ، زنی که دست بچه را محکم گرفته و او را به دنبال خودش در حالی که یک پای بچه در هوا و پای دیگر در زمین است: با این ماه، 5 ماه میشه که حقوقشو ندادن هر دوتامون....

آنها میگذرند و نمیبینند صندلی چرخداری که چند لحظه پیش از کنارش عبور کردند چرخ جلویش در چاله کوچکی افتاده او سعی میکند ولی بی فایده است. مردی با عجله در حالی که با موبایلش با عصبانیت و صدای بلند صحبت میکند: یعنی چی که فعلا نمیشه ترخیص کرد این همه ضرر رو کی باید ...
ماشین ها با سرعت از کنار او میگذرند و آن مردی که با عصبانیت از کنار او رد میشود ،به سر خیابان میرسد، ولی متوجه ماشینی که از سمت دیگر میاید نمیشود ، ماشین به او برخورد میکند .فقط صدای جیغ  وداد بلند میشود. مردم به سرعت از کنار ویلچر میدوند تا حادثه را از نزدیک ببینند. مردی که جلو ساختمان در حال شست و شو بود وسایلش را به داخل برده. صندلی چرخدار همچنان چرخش در چاله است در حالی که صدای مردم شنیده میشود که یکی میگوید: مرده. دیگری میگوید: بیچاره جوون بود ها. چند قطره باران آسفالت را خیس میکند مردم قدم هایشان را سریع کرده ولی ماشین ها با همان سرعت در حال گذرند، در حالی که صندلی چرخدار همچنان کنار ماشین توقف کرده و جمعیت زیادی سر خیابان جمع شده اند
.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲ساعت 18:24  توسط مدیر  | 

نیم ساعت برای زندگی

نیم ساعت برای زندگی

نویسنده: علی آقاپور


 

داخلی - درون منزل - روز

درب خانه باز می شود و جمشید - پسربچه ای ۷ساله - که لباس فرم سرمه ای رنگ مدرسه به تن دارد و

کیفی پشتش انداخته است وارد خانه می شود . و به آرامی درب را پشت سرش می بندد . چند قدمی بر می

دارد و در همان حال می گوید :

جمشید" : مامان؟ "

کوله اش را روی صندلی قرار می دهد . چند قدمی به سمت آشپزخانه بر میدارد و آنجا را نگاهی می اندازد

اما چیزی نمی بیند . چهره اش کمی در هم می شود . به سمت اتاق ها حرکت می کند و صدای گنگی را

می شنود . به درب اتاق نزدیک می شود . درب اتاق را که کاملا بسته نشده، اندکی با دستش باز می کند .

مادرش را می بیند که درون اتاق روی تخت و پشت به درب اتاق نشسته و مشغول صحبت با تلفن است :

مادر:" نمی دونم که .. حالا زنگ زدم اونجا .. بیاد ببینیم چی میشه "

جمشید اندکی از صحبت را می شنود و در را که نیمه باز کرده بود به همان حالت قبلی می بندد و حالا

که چهره اش بازتر شده، به سمت اتاق خودش حرکت می کند . صدای گنگ مادرش شنیده می شود .

جمشید وارد اتاقش می شود در را پشت سرش می بندد . تصویر راهروی خانه را نشان می دهد .. صدای

مادر اندکی بلندتر می شود :

مادر:" باشه .. ببینیم دیگه .. کاری نداری؟ .. خدافظ "

تلفن را قطع می کند و از اتاق خارج می شود .

چهره ی مادر که ناراحتی در آن مشخص می شود دیده می شود .. چند قدمی بر می دارد که صدای باز

شدن در اتاق شنیده می شود . مادر نیم نگاهی با نگرانی به عقب می اندازد . بر می گردد و جمشید را با

لباس راحتی می بیند که از اتاق خارج شده .

جمشید با لبخندی بر لب :

جمشید :" سلام "

مادر ابرو های در همش را باز می کند . با لبخندی پاسخ پسرش را می دهد .

مادر:" ااا .. سلام .. خسته نباشی .. کی اومدی؟ "

جمشید:" همین الان "

مادر در حالی که کاملا به سمت جمشید برگشته می گوید :

مادر:" چه خبر؟ امروز چطور بود؟ "

جمشید در حالی که ساعد دستش را می مالد :

جمشید :" هیچی "

و چند قدم جلوتر بر میدارد .

مادر:" باشه . برو دست صورتتو بشور "

جمشید :" نههه. حوصله ندارم . خسته ام "

و خودش را روی کاناپه می اندازد .

مادر به سمتش می آید و کیفش را که روی صندلی قرار دارد بر می دارد و به طرف جمشید می گیرد و

می گوید :

مادر:" بلند شو تنبل کیفتم بذار تو اتاقت "

جمشید کیف را از مادرش می گیرد و به سمت اتاقش حرکت می کند . مادر هم بر می گردد و به سمت

آشپزخانه حرکت می کند . تصویر مادر را نشان می دهد به محض وارد شدن به آشپزخانه، در یخچال را باز

می کند و قابلمه ی کوچکی را از درون آن بر می دارد .

قابلمه را بغل گرفته ، در یخچال را می بندد و قابلمه را روی گاز می گذارد . خرت و پرت هایی که روی

کابینت و سینک ظرفشویی قرار دارد را برمی دارد و درون سطل زباله می ریزد .

جمشید از اتاقش خارج می شود و بلافاصله جلوی تلویزیون می نشیند . میکرو ' اش را روشن می کند . مادر

که در تصویر مشاهده می شود در حال دستمال کشیدن روی گاز است که با آمدن جمشید، نیم نگاهی به

پشتش می اندازد و او را می بیند .

مادر دستش روی کابینت و دست دیگرش را (دستمالی دارد) روی کمرش گذاشته و به جمشید نگاه می

کند .. در همان حال می گوید :

مادر:" نشین جلوی اون.ولش کن . بیا غذا بخور "

و منتظر او می ماند .

جمشید با چشمان گرد کرده و دهانی باز در حالی که مشغول بازی است

جمشید: " الان؟ "

مادر نفس عمیقی می کشد و نگاهش را از جمشید جدا می کند و در همان حالتی که ایستاده نگاهش را

به کف آشپزخانه می دوزد . پس از اندکی به سمت چپش نگاهی می اندازد و با بی حوصلگی گاز را روشن

می کند و ظرف گوجه ای را روی میز و ماهیتابه ای را روی گاز می گذارد .

جمشید که در حال بازی کردن است می پرسد

جمشید: " مامان؟ "

مادر که مشغول پوست کندن گوجه است، می گوید

مادر:" بله؟ "

جمشید به سمت مادرش بر می گردد و می پرسد

جمشید: " این بازی چطوریه؟ "

و منتظر مادرش می ماند .

مادر بر می گردد و چند قدمی به سمت او بر می دارد و نزدیکش می شود و با خستگی نگاهش را ریز می

کند و به صفحه تلویزیون نگاه می کند و می گوید :

مادر:" باید ۳تا شکل شبیه هم بیاری بهت جایزه بده "

جمشید:" جایزه؟ چه جایزه ای؟ "

مادر در حالی که به تلویزیون نگاه می کند

مادر:" 7000 دلار "

جمشید با تعجب مادرش را نگاه می کند و به سرعت می پرسد

جمشید: " میارن جلو درمون؟ "

مادرش با لبخند پاسخ می دهد

مادر:" آره "

جمشید برمی گردد و بازی را نگاه می کند . مادر هم اندکی او را نگاه می کند و به آشپزخانه باز می

گردد . گاز زیر ماهیتابه را روشن می کند . برمی گردد و یخچال را باز می کند و نگاهی به درون آن می

اندازد و دنبال چیزی می گردد .

اندکی خم می شود و از طبقه پایین یخپال دبه ماستی در می آورد و روی میز می گذارد اما آن روی

زمین می افتد .

مادر بی توجه به سمت گاز می رود و آن را خاموش می کند و ماهیتابه را با دستمال کمی هل می دهد .

با همان دستمال در قابلمه را بر می دارد و روی کابینت می اندازد و با ناراحتی با قاشق کمی آن را به هم

می زند و زیرش را خاموش می کند .

پس از خاموش کردن گاز، نچ می کند و یک دستش را روی سرش می گذارد و دست دیگر را روی

کمرش . دستمال را که در دستش قرار دارد روی سینک پرتاب می کند .

در همین حال صدای آیفون منزل شنیده می شود . مادر با دلهره در حالی که چشمانش را باز کرده به

سرعت پشتش را نگاه می کند . جمشید به سمت در حرکت می کند .

مادر (به جمشید):" صبر کن "

جمشید می ایستد و با تعجب به مادرش نگاه می کند . و در همان حال به سمت دستشویی میرود .. مادر

خودش به سمت درب خانه حرکت می کند، از روی رخت آویز چادرش را بر میدارد و سر می کند . از

پنجره با گوشه چشمش بیرون را نگاه می اندازد .

به سمت آیفون حرکت می کند و دستش را روی آن می گذارد . اندکی صبر می کند . سپس آیفون را بر

می دارد و می گوید :

مادر:" بله؟ "

کمی مکث می کند و می گوید :

مادر:" بفرمایید "

و در را باز می کند

مادر جلوی درب خانه می ایستد و زمین را نگاه می کند . در همان حال می گوید :

مادر:" جمشید؟ "

صدای آب شنیده می شود و سپس درب آن باز می شود و جمشید از دستشویی بیرون می آید و به

مادرش نگاه می کند . پشت سرش در آن را می بندد و می گوید :

جمشید:" بله؟ "

مادر با دیدن جمشید سری را تکان می دهد، چادرش را درست می کند . جمشید هم به سمت تلویزیون

حرکت می کند .

صدای در زدن شنیده می شود . مادر در را باز می کند و چند قدم عقب می رود و چادرش را محکم می

گیرد .

شخص وارد منزل می شود :

مرد سمسار:" یا ا..."

مادر در حالی که به زمین نگاه می کند و کمی دور ایستاده :

مادر:" بفرمایید "

شخص هم وارد خانه می شود و در حالی که به زمین نگاه می کند :

سمسار:" سلام حاج خانم "

مادر (همان حال):" سلام . بفرمایید. وسایل اونجاست "

و با دستش به کارتون هایی که گوشه خانه چیده شده اشاره می کند .

مرد نگاهی به آن ها می کند و می گوید :

سمسار:" بله . با اجازه "

و به سمت وسایل حرکت می کند .

مادر هم از دور مشاهده می کند . شخص به نزدیکی وسایل می رود و چیز هایی روی کاغذ می نویسد .

وسایل را با دست از هم جدا می کند . مادر این را مشاهده می کند . نگاهش را از وسایل جدا می کند و

اندکی به فکر فرو می رود و مشغول فکر کردن به چیزی می شود .

سپس کمی جلو می رود و می گوید :

مادر:" ببخشید آقا . همه وسایل رو نگاه بندازید "

مرد که روی زانوهایش نشسته و قلم و کاغذی در دستش است، بلافاصله می گوید :

سمسار:" باشه . مشکلی نیست "

مرد از جایش بلند می شود و به جاهای دیگر خانه می رود . مادر هم به سمت جمشید می رود و روبروی

او روی صندلی می نشیند .

مرد که برای دیدن وسایل داخل اتاق از کنار جمشید عبور می کند، توجه او را به خود جلب می کند .

جمشید که جلوی تلویزیون نشسته به مرد نگاه می کند و سپس به مادرش که نزدیک او روی صندلی

نشسته نگاهی می اندازد . مادر در حالی که روی صندلی نشسته به فکر فرو رفته است .

سمسار پس از تمام شدن کارش و در حالی که چیزهایی روی کاغذ می نویسد به سمت درب خروجی

حرکت می کند .

مادر با دیدن سمسار به خود می آید و از جا بلند می شود و به طرف درب خانه می رود .

پس از تمام شدن نوشته های سمسار جلوی درب، مجددا نگاهی به کل خانه می اندازد که چیزی را از قلم

نینداخته باشد . نگاهش به تلویزیون می افتد و می گوید :

سمسار:" اونا هم هست؟ "

مادر نگاهی به پشتش می اندازد . جمشید را می بیند که به او خیره نگاه می کند . به آرامی سرش را بر

میگرداند و به آرامی می گوید :

مادر:" بله "

سمسار::" خیل خب "

و یاد داشتی می کند .. در را باز می کند و می گوید :

سمسار:" من ساعت ۲ میام وسایلا رو می برم .. خدافظ شما "

و پشت سرش در را می بندد و می رود .

مادر سری به نشانه ی تایید و خداحافظی تکان می دهد . و با خستگی و ناراحتی چادر را از سرش برمی

دارد و آن را روی رخت آویز قرار می دهد . بر می گردد و به سمت صندلی می رود .

جمشید به طرفش می آید و می گوید :

جمشید:" میکرو رم میبرن؟ "

مادر روی صندلی می نشیند و با خستگی می گوید :

مادر:" آره ..( مکثی می کند ).. باید بریم خونه مامانبزرگ .. اونجا که نمیشه بازی کرد "

جمشید با تعجب می پرسد :

جمشید:" خونه مامانبزرگ؟ چرا میریم؟ چرا وسایلا رو دارن میبرن؟ "

و کنار مادرش روی صندلی می نشیند .

مادر:" یه چند وقتی باید بریم اونجا "

و به جایی خیره می شود .

جمشید:"بابا هم میاد؟ "

مادر (نفسی میکشد(: "نه عزیزم "

جمشید متوجه منظور مادرش نمی شود و با اخم پایین را نگاه می کند .. در همین حال تلفن خانه زنگ

می خورد و مادر از جایش بلند می شود و به اتاق می رود . جمشید همچنان با اخم اطرافش را نگاه می

کند . از جایش بلند می شود و به سمت اتاق حرکت می کند .

صدای آرام را می شنود . به درب اتاق نزدیکتر می شود و در را کمی با دستش باز می کند .

مادرش را روی تخت می بیند . که روی تخت و پشت به در نشسته است و مشغول صحبت با تلفن است .

مادر با صدای گرفته :

" من و جمشید ...(مکث)... آره اومد وسایلا رو دید . گفت ۲ میام می برم ...(مکث)... نمی دونم ...(مکث)... آره دیگه

...(مکث)... مگه چقدر بدهی آوردی؟ ...(مکث)... نچ می کند و نفس عمیقی می کشد "

جمشید با شنیدن این صحبت ها با فکر مشغول از در فاصله می گیرد و روی صندلی می نشیند .. آرنج

دست راستش را روی دسته صندلی می گذارد و مشتش را زیر سرش.

صحبت های مادرش را به آرامی می شنود .. نگاهش به تلویزیون که بازی را نمایش می دهد می افتد .

کمی به فکر فرو می رود .. درون ذهنش چیزی را بررسی می کند .

دوباره به تلویزیون نگاه می کند . به دلارهایی که گوشه ی تصاویر وجود دارد . نیم نگاهی به درب خانه ..

نیم نگاهی به مسیر اتاقی که مادرش حضور دارد .

به 7000 $ که در تصویر است خیره می شود و به سمت بازی و میکرو می رود

تصویر دیوار و ساعت را نشان می دهد .. ساعت : 1:30

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷ساعت 14:25  توسط مدیر  | 

فیلمناه کوتاه "دست های خالی"


فیلمنامه کوتاه
 دست های خالی



نویسنده:
امیر حسین حاجتی


داخلی – کافی شاپ – شب

دختری حدودا 26-25 ساله پشت میز کافی شاپ نشسته. غیر از او چند جوان که  تیپ هنرمندی دارند روی میز دیگر نشسته اند و حرف می زنند. دختر ناراحت و نگران است. نوعی ناباوری در صورتش دیده می شود. سرش را بین دستانش پنهان کرده. کیفش روی میز است و فندکی جلویش. گارسنی در آشپزخانه ی کوچک پشت دخل کار می کندو هر از چند گاهی نگاهی به دختر می اندازد. آسمان بغضش شکسته و زار زار می گرید و قطرات آن به شیشه ی مغازه اصابت می کند و به زمین می لغزد.دختر در حال خودش است که ناگهان تلفنش زنگ می خورد. در کیفش دنبال گوشی می گردد. دو جواب آزمایش و وسایل دیگر را از کیف بیرون می ریزد و گوشی را پیدا می کند. به اسم ذخیره شده در گوشی نگاه می کند. نوشته: بهزاد. حالت خود را عوض می کند و سعی دارد ناراحتی صدایش را پنهان کند.

                   صبا: سلام... مرسی، کجایی؟ ... آها ... خب همون خیابونو بگیر مستقیم بیا بالا یه صد متر، دویست متر که بیای بانکو می بینی. دقیقا روبروش یه کافی شاپه... باشه، خداحافظ.

گوشی را قطع می کند و وسایل را داخل کیف می ریزد و با بی حوصلگی به حالت ابتدایی بر می گردد.


خارجی- خیابان- شب

پسری 29- 28 ساله زیر باران راه می رود. در یک دست چتر و در دستی دیگر کیف دارد. با وجود پیاده رو روی خط کشی کنار خیابان راه می رود. خیابان شلوغ نیست و تک و توک ماشین از آنجا رد می شود. شدت باران زیاد است اما پسر سعی می کند در برابر باران ایستادگی کند.


داخلی- کافی شاپ- شب

دختر کلافه است. به ساعت موبایل نگاهی می اندازد. چند لحظه که می گذرد گویا ساعت را فراموش کرده دوباره به ساعت نگاه می کند. پشت سر او همان پسر از پشت شیشه به داخل نگاه می کند. وقتی دختر را می بیند، چترش را می بندد، تکانش می دهد تا آبش بریزد و وارد می شود.با صدا خوردن در دختر بر می گردد به طرف در و به محض دیدن او هر دو لبخند می زنند ولی دختر معلوم است که به زور لبخند می زند. صبا بر می گردد و سعی دارد حالت چهره اش را پنهان کند و عادی جلوه دهد. گارسن که سینی در دست دارد و به راحتی می توان حدس زد که سفارش چند پسر جوان است با دیدن چتر در دست پسر به او می گوید:

                   گارسن: ببخشید جناب...

پسر حواسش به او نیست.

                    گارسن (این بار کمی بلند تر) : می بخشید جناب...

                     بهزاد (تازه متوجه او شده) : جانم

                    گارسن: لطف کنید چترتونو تو اون سطل بذارید ( به سطل جلوی در اشاره می کند)

                    بهزاد ( با لبخند) : آها اون تو؟؟ باشه چشم
 
حالا دیگر صبا نیز به آن دو نگاه می کند. بهزاد به طرف سطل می رود و چتر را داخل آن می گذارد و به  طرف میز بر می گردد. نزدیک صندلی که می شود می گوید.

                    بهزاد ( با مهربانی) : سلام، خوبی؟

                     صبا: مرسی. اووو چقد خیس شدی

                    بهزاد: بارون خیلی شدیده ( در حالیکه گوشیش را از جیبش بیرون می آورد به صبا نگاه می کند)  من عاشق بارونم

                    صبا: اااا پس من چی؟؟

بهزاد با شنیدن این جمله لحظه ای دست از کار می کشد و عاشقانه به صبا نگاه می کند.

                   بهزاد: تو ( کشیده می گوید) نچ...
             
صبا وانمود می کند که از این حرف او ناراحت شده و رویش را بر می گرداند.

                   بهزاد: تو قشنگترین بارونی هستی که خدا بهم داده

                    صبا: بارونا همشون قشنگ و تمیز نیستن. خیلیاشون همه جا رو کثیف می کنن، خیلیاشونم

بهزاد میان حرف های او می آید.

                    بهزاد: چشای آدما دروغ نمیگن، چشات خوبیو فریاد می کنن

به یکدیگر لبخند می زنند. صبا کمی دلگرم شده است. بهزاد به در و دیوار کافی شاپ نگاه می کند.

                  بهزاد: اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

                   صبا: پاتوق دوران دانشگاست

                    بهزاد: هووووم. ( کمی مکث می کند) حالا چرا اینجا آخه. یه جایی می رفتیم که هم به خونه ی ما نزدیک باشه هم خونه ی شما

                    صبا: اومدم تجدید خاطره شه ( با شیطنت) اشکالی داره؟؟؟

                    بهزاد: نه، نداره.

گارسن در حالیکه در دستش سیگار و فندک است از کناز میز آن دو رد می شود و بیرون می رود.


خارجی- کافی شاپ- شب

دو مرد بیرون کافی شاپ زبر سقف در سیگارشان را روشن می کنند. یکی از آن ها صاحب کافی شاپ است و دیگری گارسن.

 
داخلی- کافی شاپ- شب

                 صبا: خب حالا چی می خوری؟

                    بهزاد ( در حالیکه منو را بر می دارد) چیا داره ( نگاهی به لیست می کند) اووو، صبا جان جای ارزون تر نبود ما رو بیاری. من چای می خورم.

                    صبا: خسیس جون من حساب می کنم

                    بهزاد: هوم... میلک شیک موز

                    صبا (رو به کسی که پشت دخل نشسته) : ببخشین جناب، دو تا میلک شیک موز

بهزاد منو را کنار میز می گذارد. لحظه ای سکوت به صبا نگاه می کند. سرانجام با لحنی خاص می پرسد.

                    بهزاد: خب دیگه چه خبر؟؟؟

صبا لحظه ای می خندد اما خنده اش مثل همیشه نیست. می داند که فرصتش فرا رسیده.

                    صبا: خبر...

سعی دارد ناراحتی درون چهره اش را پنهان کند. چند لحظه به بهزاد نگاه می کند و سپس نگاه از او می گیرد و به این سو و آن سو نگاه می کند.

                    بهزاد: چیه صبا، چرا اونج ( حرفش را می خورد) اتفاقی افتاده؟

                    صبا: بچه که بودم همش از اینو اون می شنیدم زندگی بالا داره پایین داره. غم داره غصه داره. حالم داشت از این حرف بهم می خورد. هر چی که می شد، هر اتفاقی می افتاد اینو می گفتن. خسته بودم از این حرف. واقعا نمی فهمیدم چی میگن. ولی حالا ه بزرگ شدم و فهمیدم چی به چیه، تازه می فهمم اونا چی می گفتن. بهزاد! آدما وقتی از شکم مادراشون میان بیرون به دنیا نمیان، وقتی با اولین سختی اساسی  زندگیشون مواجه می شن به دنیا میان. 
 
بهزاد می خواهد میان حرف او بیاید ولی صبا نمی گذارد.
 
                    صبا: تو ساکت باش. خودم همه چیزو می گم ( حالا دیگر اشک در چشمانش است) شاید این آخرین سکوتی باشه که از تو می شنوم، بذار کامل گوشش کنم   

در همین بین گارسن می آید و دو لیوان جلو آن ها می گذارد و می رود.

                    صبا: به چشام نگاه کن. انقد عاشقت هستم که هیچی جز تو توش نیست

                    بهزاد ( کلافه) : صبا اینا چیه میگی. این حرفا واسه چیه؟

                    صبا: یادته همیشه می گفتی من عاشق بچه ام؟

بهزاد سر خود را به علامت تصدیق تکان می دهد.

                    صبا ( سرش را پایین می اندازد) : ( مکث) دیگه ازدواجمون واست فایده ای نداره. من، نازام

بهزاد هاج و واج می ماند. گیج شده و هضم این قضیه برایش سخت است. صبا دست در کیفش می کند و یکی از جواب های آزمایش را در می آورد.

                    صبا ( سعی دارد گریه اش را کنترل کند) : رفته بودم دکتر. بهم گفت آزمایش بده. الان جوابو بردم پیشش ...

بقیه حرفش را نمی زند و سرش را تکان می دهد. کم کم گریه اش می گیرد ولی سعی می کند جلویش را بگیرد. بینشان سکوتی عجیب برقرار می شود. تنها صدای خوردن باران به شیشه و صدای گنگ چند جوان هنرمند می اید. چندین ثانیه سکوت بینشان حکمفرماست. بالاخره بهزاد کیفش را بر می دارد و می خواهد برود.

                    بهزاد ( بسار گنگ) : می رم شرکت، چند تا ترجمه دارم.

در همین بین پسر جوانی که چند فال در دست دارد وارد می شود و به طرف میز جوان ها می رود. جوان ها به صحبت کردن با او می پردازند. بهزاد از صندلی بلند می شود.

                    صبا: می ری؟

                    بهزاد ( بسیار ناراحت) : نمی دونم

صبا از کیفش جواب آزمایش دیگری بیرون می آورد و به بهزاد می دهد. بهزاد وقتی دو جواب آزمایش می بیند گیج می شود اما حالش بدتر از این است که پیگیری کند. به سمت در می رود و خارج می شود. چترش را نیز فراموش می کند بردارد. چند لحظه بعد پسرک بالاخره از میز جوان ها که داشتند با او خنده و شوخی می کردندبه طرف میز صبا می رود.

                 پسرک: خانم فال می خرین؟ فالش همش درسته ها. یه نیت کن بکش بیرون ( فال ها را به طرف صبا می گیرد)        

صبا که به طرفی دیگر نگاه می کرد پس از اندکی مکث به طرف پسرک بر می گردد. چشمانش پر از اشک است.

                   صبا ( با زهرخند) : دوسش دارم

و سرش را پایین می اندازد. پسرک به او نگاه می کند.


خارجی- خیابان- شب

بهزاد زیر باران راه می رود. بی هوای بی هوا. جواب آزمایش نیز در دستش است. صدای آمبولانسی از دور می آید که دور می شود و صدای بوق ماشین ها. آدم ها در حال رفت و آمدند. صندلی کنار خیابان است و بهزاد روی آن می نشیند و به جلو خیره می شود. مردی که سخت به چترش چسبیده از جلوی او رد می شود. بهزاد پاکت آزمایش را روبروی خود می گیرد و به اسم آن نگاه می کند. پاکت را باز می کند. آن را می خواند و ناگهان شوکه میشود. دوباره به اسم آن نگاه می کند و خود را می بازد.

                    بهزاد ( شوکه و خودباخته) : صبا محمدی سرطان خون

به همان راهی که آمده نگاه می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ساعت 20:4  توسط مدیر  | 

فرارسیدن عاشورای حسینی (ع) تسلیت باد


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ساعت 11:56  توسط مدیر 

فیلمنامه کوتاه: و باز هم کسی هست ...

و باز هم کسی هست ...

نویسنده: محمد فخرایی



(روز/اتاق خانه/داخلی)

گوشی همراه روی میز کوچکی جلوی مبل قرار گرفته است.

(روز/اتاق/داخلی)
مرد وارد اتاق می شود روی مبل می نشیند موبایل را بر می دارد به آن نگاه می کند فهرست نامهای تماس آن را می آورد(نمای نزدیک ازفهرست نامها) آنها را مرور میکند. سرش را بالا می آورد و نگاهش به قاب عکس روی دیوار که نام خدا روی آن نوشته شده خیره میماند.

پایان
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۰ساعت 22:38  توسط مدیر  | 

داستان کوتاه "روزی"

                                              "روزی"

نویسنده : محمد حسن *

پشت ترافیک مانده بود . ذهنش دوباره رفت پیش اجاره خانه . جواب زنش را چه میداد ؟!
با صدای دختربچه فال فرشی که به شیشه ماشین میزد به خودش آمد . دخترک با نگاه مظلومانه ای پرسید :
-"آقا فال بدم ؟!" ...
چند لحظه به صورت دخترک نگاه کرد .
-"چنده ؟"
-"200 تومان"
یک 500 تومانی از جیبش بیرون آورد و به دختر داد . دختر با کمی تعارف گفت : "دو تا بردارین ..."
اما او لبخند زد .
-"بقیه اش برا خودت."
دختر شادمان شد و یک فال به دستش داد . صدای بوق ماشین های پشتی به او فهماند که چراغ سبز شده . سریع پایش را گذاشت روی گاز و رفت .

شب با چهره ای خسته وارد خانه شد . صورت زنش را که دید تعجب کرد .
زنش با خوشحالی جلو آمد و گفت : "صاحبخنه زنگ زده و گقته نوه اش دنیا اومده باید برن شمال ! گفت اجاره این ماهو با ماه دیگه میگیره ."
باورش نمیشد . ناخواسته یاد فالی که فراموش کرده بود بخواند ، افتاد .
کاغذ را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد :

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...


--------------------------------------------------------------

* (فامیلت رو نگفتی آقا محمد حسن)

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۹ساعت 10:23  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه " آینه"


فیلمنامه کوتاه " آینه"

نویسنده: امیرحسین حاجتی

خارجی – خیابان – شب


چراغ قرمز، ترافیک، شلوغی خیابان و مامور خسته راهنمایی و رانندگی.چشم دوربین ما، جز این ها چیز های دیگری نمی بیند. تنها ده یازده ثانیه به سبز شدن چراغ مانده و پدر و مادری دست فرزند خود را که پفکی در دست دارد گرفته و به سرعت در تکاپوی عبور از خیابان هستند. تمامی این صحنه ها را از چشم پسرک دست فروشی می بینیم که روی جدول خیابان نشسته و پایش را می مالد. چراغ سبز می شود و ماشین ها یک به یک عبور می کنند. گاهی تعلل بعض از رانندگان موجب بوق زدن سایر ماشین ها و رانندگان می شود. مامور راهنمایی و رانندگی گوشه ای ایستاده و فکر می کند. همه ی این ها را از چشم پسرک دست فروش که شش هفت شاخه گل برایش مانده و حالا روی جدول ولو هستند، می بینیم. چراغ قرمز می شود. پسرک سریع گل ها را جمع می کند و در دستش می گیرد و به سمت ماشین ها که پشت چراغ قرمز ایستاده اند می رود. یک به یک به سمت ماشین ها می رود. در ماشینی زن و شوهر نه چندان جوان و البته نه چندان سن دار، شاید سی و خورده ای یا چهل ساله، در حال مشاجره هستند. پسرک جلوی پنجره ی ماشین می رود.


                    پسرک: آقا گل می خری؟

                    مرد ( با عصبانیت):
می دونی مشکلت چیه؟ مشکلت اینه که نمی فهمی. نمی خوای درک کنی.

                    زن ( او هم عصبانی است): من نمی فهمم؟ بابا مگه من چی می گم ؟ میگم آقا تو دو دقیقه برو دفترش... ( رو به پسرک می کند که همچنان در حال سوال پرسیدن است) چیه دو ساعت اینجا وایستادی؟ چی می خوای؟

حالا مرد هم به پسرک نگاه می کند.

                    پسرک ( با دلهره و نگرانی): گل بد...

                    زن: گل به چه دردم می خوره تو این بدبختی؟ گل بدم... گل بدم. خاک داری بدی بریزم  تو سرم؟

پسرک با تعجب از ماشین دور می شود. هنوز صدای داد و فریادشان را می شنویم اما مفهوم نیست که چه می گویند. پسرک به سمت ماشین های دیگر می رود.

                    پسرک: آقا گل بدم؟
ماشین بعدی...

                    پسرک:
خانم!! گل؟

و چند ماشین دیگر. و با الطبع در هر ماشین کسی و با هر کس داستانی. یکی گوشی به دست. دیگری تنها خیره به جلو و کس دیگر در حال درست کردن روسری اش و نگران از پاپی شدن پلیس ها. حالا دیگر از چراغ چندین متر فاصله گرفته و ماشین ها هنوز منتظر ایستاده اند. پسرک به ماشین دیگری نزدیک می شود   که دختر و پسری در آن نشسته اند و شیشه کاملا بالا است.

                    پسرک:
آقا گل می خری؟

پسر که در حال گفت و گو با دختران جوان است و پشتش رو به پنجره، متوجه پسرک نمی شود اما دختر جوان پسرک را می بیند و به پسر جوان اشاره می کند. پسر جوان به سمت پنجره بر می گردد.

                    پسرک: گل بدم؟

پسر جوان با لبخند شیشه را پایین می آورد.

                    پسر جوان ( با مهربانی): سلام پسر جوون

                    پسرک: سلام ( با خواهش) آقا گل بدم؟

پسر جوان همان طور که با پسرک حرف می زند، به سمت دختر جوان بر می گردد.

                    پسر جوان: گل؟؟؟؟

دختر جوان لبخندی به پسر می زند. پسر هم به. دختر جوان با لبخند و نگاه خود جواب مثبت می دهد.

                    پسر جوان: آره، بده.

                    پسرک ( با خوشحالی): چندتا؟

                     پسر جوان ( بعد از چند ثانیه مکث): همشو.

پسرک با تعجب چند لحظه به گل ها نگاه می کند.

                     پسرک ( با تعجب): همشو؟

                     پسرک: آره دیگه ... همشو می خوام. چه قدر می شه؟

حالا دیگر چراغ سبز شده و ماشین ها در حال رفتن هستند. پسرک متوجه این قضیه هست. با نگاهش شاخه گل ها را می شمارد.

                    پسرک: هفت تومن!

پسر جوان کیف پولش را در می آورد. فقط اسکناس های پنج هزار تومانی است. این سو و آن سو و جیبهایش را می گردد.

                    پسر جوان ( آرام): خرد ندارم .... سپیده جان خرد داری یه هفت تومن بدی؟

دختر جوان، که حالا دیگر می دانیم نامش سپیده است، سریع نگاهی به کیفش می اندازد.

                    سپیده: نه، ندارم.

ماشین ها رفته اند و دیگر کم کم نوبت پسر جوان است که حرکت کند. ماشین های پشتی منتظرند و چند نفری هم بوق می زنند. پسر جوان از آینه به آن ها نگاه می کند.

                    پسر جوان: خیلی خوب بابا ... رفتم

پسرک به ماشین های پشتی نگاه می کند و دستش را به نشانه ی صبر کردن بالا می آورد. می ترسد با این بوق ها پسر جوان منصرف شود. پسر جوان دو اسکناس پنج هزار تومانی بیرون می آورد و به سمت پسرک می گیرد.

                    پسر جوان: بگیر همینو... خرد ندارم... گلا رو بده سریع... ( به آینه نگاه می کند) بابا رفتم دیگه چرا بوق می زنی.

پسرک گل ها را به پسر جوان می دهد و پسر جوان بوقی برای پسرک می زند و می رود. پسرک از اعتراض رانندگان دیگر در امان نمی ماند.

                    راننده: آخه وسط خیابون جای کاسبی کردنه...

و به راهش ادامه می دهد. پسرک نیز پول را در جیب پشت شلوارش می گذارد و به سمت پیاده رو می رود.


خارجی – پیاده رو – شب
پسرک در حال راه رفتن از پیاده رو است. این جا هم دوربین ما تنها شلوغی را می بیند. مغازه های گوناگون و مشتری ها. از چشم پسرک چیز های گوناگونی می بینیم. مغازه کفش فروشی را می بینیم که مادر و فرزندی به آنجا می روند تا کفش بگیرند. پسر دمپایی به پا دارد. جوان هایی را می بینیم که با یکدیگر راه می روند، داستان ها و خاطره هایشان را تعریف می کنند و می خندند. دو سرباز جوان را جلوی یک رستوران ساندویچ فروشی می بینیم که گوشه ای ایستاده اند و مانع از تجمع جوانان در جایی می شوند.

                    سرباز: آقا حرکت کن.. حرکت کن نمون آقا.

پسرک همچنان که به سرباز ها و جوانان نگاه می کند، وارد ساندویچ فروشی می شود. این جا هم سر و صدا و شلوغی است. به سمت دخل می رود. مردی پشت دخل نشسته و با تلفن صحبت می کند. پسرک منتظر می ماند. به این سو و آن سو نگاه می کند. گاهی به مردم، گاهی به تلوزیون و گاهی به در و دیوار و سقف. به مرد پشت دخل نگاه نمی کند اما صدایش را می شنود.

                    مرد: نوشابه چی؟ .... چشم می فرستیم براتون.... اااا!! فک کنم یه بیست دقیقه ای طول بکشه... خواهش می کنم، خدانگهدار.

مرد را نمی بینیم اما صدای گذاشتن گوشی را می شنویم.

                    مرد: جانم؟

                    پسرک: سلام

                    مرد: سلام

                    پسرک: ببخشین، همبرگر دارین؟

                    مرد: آره، چند تا؟

پسرک می خواهد جوابش را بدهد، اما مرد رو به گارسونی می کند که سینی در دستانش است.

                    مرد: عباس این غذا ها رو ببر بالا میز سه ( رو به پسرک می کند) چند تا گفتی؟

                    پسرک: یه دونه

                    مرد: چیز دیگه ای نمی خوای؟

                    پسرک: نه

                    مرد: قابل نداره، چهار و پونصد.

پسرک پول را حساب می کند و بر می گردد و به فضای رستوران نگاهی می اندازد و سپس رو به مرد می کند.

                    پسرک: ببخشین من کجا بشینم؟

                    مرد: یه چند لحظه همین جا وایستا میز خالی میشه.

پسرک می رود جلوی شیشه رستوران و همان جا می ایستد و به بیرون نگاه می کند. چند لحظه بعد میز کنار شیشه خالی می شود و پسرک روی آن می نشیند. گارسونی می آید و میز را تمیز می کند و می رود. غذا آماده می شود. پسرک در حال خوردن غذا است که ناگهان بیرون رستوران چشمش به مادری می افتد که که بچه ی شیر خواره ای در آغوش دارد و روبروی رستوران می نشیند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. باز هم  سرش را بالا می آورد. سربازان مانع از نشستن زن در آنجا می شود. زن بلند می شود و جلو رستوران می ایستد و گدایی می کند و از کسانی که از رستوران بیرون می آیند و غذایشان اضافه آمده، طلب غذا می کند. پسرک دوباره مشغول خوردن می شود. چند گاز که از ساندویچش می خورد، سرعت جویدنش را کم و کم تر می کند و بالاخره ساندویچش را که نیمی از آن باقی است روی میز می گذارد و به سمت در رستوران حرکت می کند و از رستوران خارج می شود و به سوی مادر می رود و دست در جیب پشتش می کند. این بار اما دیگر ما از نگاه پسرک نمی بینیم. دوربین در داخل رستوران و سرجای پسرک پشت شیشه هاست و ما از نگاه تماشاگر و دید کلی می بینیم.

پایان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۸ساعت 1:44  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه : عشق فانتزی

                                               عشق فانتزی

نویسنده : محمد آوینی



داخلی-شب-اتاق

صدای گوشی بلند میشود و دختر از خواب بیدار میشود و نگاهی به ساعت می اندازد(ساعت 3 شب) غرولند کنان به سمت گوشی میرود

پیامک»  امین: ساعت سه نصفه شبه ولی گناه من چیه دوستتت دارم!

دختر لبخند میزند و در جواب مینویسد : منم دوستت دارم.

و دوباره صدای گوشی بلند میشود و دختر گوشی را سایلنت میکند و به صفحه گوشی نگاه میکند و میخندد و باز هم صدای لرزش گوشی و...

داخلی-شب-اتاق

گوشی روی میز است و نور صفحه اش هر چند لحظه یک بار روشن و خاموش میشود و در صفحه گوشی پیغام داده میشود: پیام ها ارسال شد ارسال خودکار. و پسری که خیلی آرام روی تخت خوابیده است.


پایان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح مدیر: با تشکر فراوان از آقای آوینی که با فیلمنامه های ارسالی شون ما رو در مطالب پایگاه یاری می کنند. از دیگر عزیزان هم که فیلمنامه کوتاهی نوشته اند دعوت می کنم آنرا برای ما ارسال کنند تا در پایگاه قرار دهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۸ساعت 23:20  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه :  موضوع انشاء


فیلمنامه کوتاه:

                                          موضوع انشاء

نویسنده: محمد آوینی


روز –داخلی-خانه

کودک(دختر) وارد خانه میشود و به سمت اتاقش میرود. نگرانی در صورتش موج میزند.

روز-داخلی-اتاق

بعد از عوض کردن لباسش به سراغ کیفش میرود و دفتر انشا را روی میز می گذارد و نگرانی اش هر لحظه بیشتر میشود دفتر را باز میکند و بالای صفحه که نوشته است موضوع:شغل پدر  و صفری بزرگ که میدرخشد دخترک آن صفحه را پاره میکند و به سطل آَشغال می اندازد و لبخند غیر طبیعی به لب میزند و حرکت میکند به سمت بیرون.

روز –داخلی-اتاق پدر

دخترک به سمت تخت پدر میرود و عکس های روی دیوار که شهادت از جبهه رفتنش میدهند و تختی که میگوید او جانباز قطع نخائی است  و  جانباز با صدای گرفته نا مفهومی خوش امد میگوید.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۲ساعت 15:8  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه : همسر

فیلمنامه کوتاه همسر

نویسنده :علیرضا محصولی 


•    خارجی / خیابان
دوربین مسیر یک صف طولانی اتومبیل ها را دنبال می کند. صف پمپ بنزین است. راننده ها کلافه و خسته یا با بغل دستی شان صحبت می کنند و یا سر به فرمان چرتی می زنند. یک موتور از کنار ماشین ها رد می شود و جلو می رود. ما آنرا دنبال می کنیم. یک مرد 28 ساله (حمزه) و یک زن 25 ساله (شیوا) سوار بر موتورند. چند قدمی مانده به پمپ بنزین، شیوا از موتور پیاده می شود ؛ جلو می رود و منتظر حمزه می ایستد تا بنزین بزند. حمزه هم راهش را بین ماشین ها باز می کند تا می رسد به یک پمپ بی صاحب و شروع می کند به بنزین زدن.
قطع به:
حمزه موتورش را روشن می کند. می خواهد برود. اما نه از بین ماشین جلویی و پمپ ها می تواند تکان بخورد و نه از بین ماشین بغلی و پشتی اش. سعی می کند اما بی فایده است.
-    راننده ماشین عقبی:    چیه آقا؟! دیر اومدی می خوای زودم بری؟ یه دیقه وایستا دیگه.
حمزه هیچ نمی گوید و ساکت می شود. شیوا با اشاره سر از حمزه می پرسد که چه شده است. حمزه هم اشاره می کند که هیچی. راننده ماشین جلویی سوار ماشین می شود.
قطع به:
حمزه و شیوا روی موتور در خیابان ها مشغول حرکتند.
-    شیوا:        زرشک پلو خوبه؟
-    حمزه:        خوبه.
-    شیوا:        آره. میشه ته چینش هم بکنیم. ماست هم باید بگیریم.
-    حمزه:        میوه داریم؟
-    شیوا:        یه ذره سیب و خیار داریم. یکی دوتا موز هم هست.
حمزه هیچ نمی گوید.
-    شیوا:        حمزه ببخشید.
-    حمزه:        اشکال نداره.
-    شیوا:        آخه راست می گی. نباید توی این موقعیت دعوتشون می کردم.
-    حمزه:        گفتم که. اشکال نداره.حالا من دیشب یه چیزی گفتم. بعدش هم. تو
                     که دعوتشون نکردی. مادر جان خودش گفت می خوایم فردا شب بیایم.
-    شیوا:        آخه من می تونستم بگم ... نمی دونم یه چیزی سر هم کنم که نیان.
-    حمزه:        گفتم که. ولش کن. قدمشون هم روی چشم. عصری هم خودم میام دنبالت
                     بریم چهار تا چیز بخریم واسه شب.
-    شیوا:        کارت چی؟
-    حمزه:         تا چهار ، چهار و نیم جمع و جورش میکنم میام. تو تو آژانس باش تا بیام.
-    شیوا:        دستت درد نکنه. (کمی بعد) راستی حمزه. می گم اگه جای دیگه پیدا
                     کردم می خوام برم جای دیگه.
-    حمزه:        چطور؟ مگه اونجا چشه؟
-    شیوا:        طوری نیست. ولی خیلی خوشم نمیاد.
-    حمزه:        تو که تازه رفتی اونجا. خودت می گفتی آژانس هواپیمایی حقوقش از بقیه جا
                     ها بیشتره؟
-    شیوا:        آره ... (مکث طولانی) ... آخه اینجا تا پنج می بنده. می گم برم یه آژانس که لاقل تا
هفت ، هشت باز باشه. اینطوری هم حقوقش بیشتره  ، هم شبا با هم بر می گردیم خونه.
-    حمزه:        نه بابا. نمی خوام خودت رو خسته کنی. همون خیاطی هم که تو خونه می کردی ،       
خیلی کمک خرج بودی .
-    شیوا:        آخه خیاطی که اینقدر حقوق نداشت. الآن چهار تا کاغذ پر می کنم ، چهار تا دکمه
هم تو کامپیوتر می زنم.
حمزه هیچ نمی گوید. بدون این که رویش را برگرداند لبخند می زند.
قطع به :
شیوا جلوی در آژانس ایستاده است.  در آژانس باز است ولی هنوز همه چراغهای آن روشن نیست.
-    شیوا:        مراقب خودت باش.
-    حمزه:        خداحافظ.
-    شیوا:        خداحافظ.

•    داخلی / آژانس هواپیمایی

.... ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ساعت 11:49  توسط مدیر  | 

فیلم نامه کوتاه مرگ اجباری

مرگ اجباری

نویسنده : محمد آوینی



روز – داخلی- آپارتمان
پسر جوان کاغذی روی تخت خود می گذارد و به سمت در خروجی حرکت میکند.در حال رفت پایش به میز میخورد و در هنگام خارج شدن لباسش به دستگیره در گیر میکند.

روز - خارجی - پشت بام

پسر در پشت بام را میبندد و لباسش لای در میماند. خود را به لب بام میرساند در یک لحظه تمام خاطره های زندگی اش در ذهنش رد میشود (صدای گریه کودکی و قهقه های دختری و...)خود را کاملا اماده کرده و چشم هایش را میبندد و در اثر فشار کاغذ هایی که در دستش بود مچاله میشود و خودش را در آسمان رها میکند در لحظه ی پرتاب خود پشیمان میشود و لبه سنگ را میگیرد سنگ میشکند در طبقه پایین دستش را به پنجره کوچکی  میگیرد دستش لیز میخورد و به سرعت به پایین می آید در طبقه 13 محکم به لبه پنجره ی بزرگی برخورد میکند و محکم پنجره را میگیرد همچنان که ترس در صورتش داد میزند خون را از دهانش بیرون پرت میکند چند دنده اش شکسته شده و آثار درد در چشمانش هویداست. پنجره که داغون شده بود در اثر ضربه پیچ هایش  شکسته شده بود و توان تحمل او را نداشت. دست خود را به زحمت به داخل اتاق میرساند پنجره ناگهان رها میشود و تعادل خود را از دست میدهد و با پنجره به سمت زمین  میروند.

روز - خارجی - پشت بام

باد دارد کاغذ مچاله شده را تکان میدهد.صدای امبولانس به گوش میرسد و عکسی که متعلق به پسر است و جواب آزمایش سرطان و برگه ی احضاریه طلاق.
 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۰ساعت 22:13  توسط مدیر  | 

نقد فیلمنامه کوتاه پادساعتگرد

نقد فیلمنامه کوتاه پادساعتگرد

به نظر من مهم ترین چیز توی این فیلمنامه این هست که اولین فیلمنامه از آقای آوینی هست.  با ارزشترین قسمت فیلمنامه نویسی همین است که اصلا شروع کنی به فیلمنامه نویسی. اولین نوشته های هر کس بعدا از دید خود شخص پر از ایراد و اشکال می شود اما قطعا اگر همان اولین نوشته ها نبود دیگر هیچ فیلمنامه نویس و یا حتی نویسنده ای روی زمین نبود. شروع و جرئت این کا در قدم اول و پشتکار  و نترسیدن از نوشتن در قدم دوم رمز موفقیت برای بهتر و بهتر نوشتن است. بنابراین قبل از شروع هر توضیحی به آقا محمد ورود به عرصه فیلمنامه نویسی رو تبریک می گم و امیدوارم از فیلمنامه نویس های بزرگ ایران بشن. 

اما من در مورد اولین نوشته نمی خوام خیلی مته به خشخاش بذارم. فقط اینکه فیلمنامه ای که نوشتید نیاز به باز نویسی داره. چون یک مقدار شلوغ و درهم هست و باید در باز نویسی منظور نویسنده دقیق تر و شفاف تر باشه. احتمالا این چیزی رو که می گم بقیه خواننده ها بعد از اینکه دفعه اول فیلمنامه رو خواندند متوجه می شوند. یعنی نباید نیاز باشه که خود نویسنده هم نشسته باشه تا خواننده با سوال از او متوجه فیلمنامه بشه. بایدخود فیلمنامه شفافیت کافی رو داشته باشه.

توضیح دوم اینکه آنچه مرسوم است اول محیط رو مشخص می کنند بعد زمان رو. یعنی می گویند : داخلی.ماشین.شب نه اینکه شب.داخلی.ماشین

به  طور اساسی تر فیلمنامه یک شخصیت می یخواهد و یک سوال یا یک چالش. بنابراین اگر قهرمان تو ساعت مچی هست باید چالش او را دقیق تر توضیح دهی. آیا اصلا صاحب او مشخص است. یا اینکه فقط این ساعت از این دست به آن دست می شود. باید خودت رو از دید تماشاگر فیلمت قرار بدی و بگی خب به من چه! که چی! ساعت چی شد؟ اولش چی بود و کجا و آخرش چی؟ صاحب داشت یا نه و از این سوال ها.

ولی در کل دید تصویری ات برای شروع خوب بود. سعی کن یک فیلمنامه با دیالوگ هم بنویسی . هرچند ضرورت نداره ولی حتما یک فیلمنامه کوتاه دیگه هم بنویس. از همین حالا شروع کن. پیشنهاد می کنم فیلمنامه های دیگه ای هم که توی این پایگاه هست رو مطالعه کنی.

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ساعت 10:37  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه پاد ساعتگرد

پاد ساعتگرد

نویسنده : محمد آوینی


روز –خارجی-پارک

شخصی در حال راه رفتن است که متوجه ساعتی بر روی زمین می شود.خم میشود و ساعت را برمیدارد.(تصویر بر روی ساعت میرود به طور کامل-فلو)

روز-خارجی-پارک

تصویر از روی ساعت بر میگردد ساعت در جیب کارگر پارک است که در حال حرس کردن علف ها است. ساعت از جیب کارگر آویزان و درحال افتادن است تصویر کاملا بر روی صفحه ساعت میرود که در حال تکان خوردن به چپ و راست است.

روز-خارجی-پارک

تصویر که در حال تکان خوردن است به عقب بر میگردد و ساعت در دست یک جوان(پسر) که در دست او در حال تکان خوردن است.جوان در پارک ساعت را در می آورد بر روی صندلی می گذارد و به سراغ بازی بدمینتون با دوستان خویش میرود.که ساعت از روی صندلی بر روی زمین می افتد. و از دور هم شخص کارگر پارک در حال حرس چمن هاست.

روز-داخلی-وضو خانه مسجد

شخصی در حال وضو گرفتن است که ساعت خود را از دست خود باز کرده و کنار میگذارد و مشغول وضو میشود. د این هنگام شخصی توجه اش به ساعت جلب میشود و به سمت او به حالت زیرکانه ایی میرود.تصویر بر روی ساعت میرودکه یکدفعه  ساعت کنار میرود وتصویر کاملا محو است و ساعت بر میگردد(به همان حالت کامل بر روی ساعت)

روز –خارجی-پارک

(تصویر از حالت محوی در می آید)شخص جوان صحنه اول ساعت را در دست دارد و دور و بر را به طور ساده نگاه میکند و ساعت را دردست بسته و یک نفس عمیق می کشد و حرکت میکند.
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ساعت 10:18  توسط مدیر  | 

آموزش مجازی فیلمنامه نویسی



با سلام مجدد به دوستان فیلمنامه نویس و فیلمنامه دوست. مدتی است که یکی از علاقه مندان به فیلمنامه نویسی به نام آقای محمد آوینی اظهار تمایل کردند که وارد عرصه فیلمنامه نویسی شوند. من طی صحبت های مقدماتی که با ایشان داشتم قرار گذاشتم که نوشته های او را به ترتیب در سایت بگذارم و توضیحات مختصری را که من و دیگر مخاطبان سایت به نظرشان می رسد را نیز همین جا قرار دهیم تا اولا برای همه به عنوان یک شبه کلاس آموزشی مفید باشد و ثانیا از نظرات دیگر دوستانمان در این پایگاه استفاده کنیم.

... لذا من با آقا محمد صحبت کردم و ایشون  اول از هم یک فیلمنامه کوتاه - برای شروع - نوشتند و بعد هم اجازه دادند تا بعد از این مطالبشون توی سایت قرار بگیره.

از همه علاقه مندان دعوت می کنم تا نظرات خود را برای ما ارسال کنند.

منتظر ما باشید.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ساعت 10:1  توسط مدیر  | 

      فیلم نامه کوتاه مخمصه


  فیلم نامه کوتاه مخمصه




بعدازظهر –خارجي – حياط منزل

مردصاحبخانه (مراد )، زن صاحبخانه (مليحه) ،خسرو خان و يعقوب حياط منزل ، جلـوي در دستشويــي ايستــاده اند  

خسرو خان : مطمئني اين تویه ؟

مراد : آره ، با همين چشام ديدم مگه نه مليحه ؟

مليحه : راست ميگه خسروخان ، همچين  بي چشم رو بود ، تو لنگة ظهر ، اوّل رفت سريخچال ، هندوانه را كشيد بيرون و زهرمار كرد . بعدش دار و ندارمون رو ورداشت ، ريخت تو اين كيسه . ( كيسة جلوي دستشويي را نشان مي دهد ، سرآن را باز مي كند . ) ببين .

يعقوب : دست نزن ، سندجرم پاك مي شه ها .

مليحه : خداييش بود بيدار شدم تا داد زدم مراد ، دوييد اومد اين تو .

 يعقوب : مطمئني خواب نديدي ؟

مراد : حرفا مي زني ها آقا يعقوب .

خسروخان : عجب ! الان حاليش مي كنم ، مادر نزاييده كسي كه تو محله خسروخان دزدي كنه اونم تو روز روشن پرشو قيچي مي كنم . ( مي خواهد چفت در را باز كند )

مراد : نه ... نه خطرناكه ، حتماً مسلّحه

مليحه : دريدة بي چشم و رو .

يعقوب : آره بهتره مسائل امنيتي را رعايت كنيم .

خسروخان : ( دو چوب به مراد و مش يعقوب مي دهد ) آماده باشين ، تا بخواد چموشي كنه . بزنين به ملاجش . آبجي تو هم محض احتياط اون جارو را بگير دستت ، احتياط شرط عقله ( از جيبش چاقوي ضامن داري بيرون مي آورد )             خوب آماده باشيد . ( چفت در را عقب مي كشد لحظه اي مي ايستد ، در باز نمي شود ، در را هل مي دهد ، بسته است ) دمت گرم آقا مراد ، تو هم ما را گرفتي ها ، درت اشكال داره ، برو پيش محمود قفل ساز ، چرا خواب مار مگسي كردي ؟

مراد : خسروخان ، اين تو هه ، جان مليحه راست مي گم .

خسروخان : ( به در مي كوبد ) آهاي شازده با توام ، با زبون خوش بيا بيرون وگرنه اين مبالو رو سرت خراب مي كنم        زنده بگور بشي ، حاليته ؟ تو هنوز منو نشناختي ، خسر وخان اگه اون روي سگش بالا بياد آسمونو به زمين مي دوزه ،    در را بازكن ، شنوفتي ، گفتم در و بازكن تا جرمت سنگين نشده ، ( در را مي كوبد ) نكنه گوشت كرِ ، گفتم در و بازكن ...  ( رو به آقا مراد ) آقا مراد نگفتم ما را گرفتي  ... جيكي و پيكي كه در نيومد .

مراد : بابا با همين جفت چشام ديدم ، مگه نه مليحه ؟

مليحه : ر است ميگه ، دروغمان كجا بود ؟

يعقوب : خفه نشده باشه بيچاره .

خسروخان : الان معلوم مي شه ( به مش يعقوب ) اون چهارپايه را بيار ( يعقوب چهارپايه را مي گذارد . ) برو بالا يه نيگاهي به پايين بنداز .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ساعت 13:25  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه اورجینال (انگلیسی)

 

 

BUTTERFLIES NEVER DIE

 

Alex Whitmer


 

 

 ترجمه این فیلمنامه را در اینجا ببینید

 

EXT. FOREST – DUSK

 

Long shadows. Rays of light. YOUNG MADELINE, 8, red hair, runs from ray to ray – she’s bloody and terrified. Cool wisps of breath. Limping. She’s chasing a butterfly, makes a leaping catch. Tears as she looks at it struggle to get free.

 

Distant marching is heard.

 

She cups the butterfly and is about to run when two soldiers are there. Pure terror. The soldiers grab Young Madeline, she loses the butterfly. She reaches out to it as she is carried away through the forest.

 

CUT TO

 

INT. DINER – DAY – 1936

 

A bloody mess. A gangland shooting that left everyone dead where they stood or sat. Windows gone. Walls riddled with bullet holes. Uneaten food. Flies.

 

A body slumped in a phone booth, receiver hanging with a dial tone.

 

A newspaper announcing the Berlin Olympics.

 

The only signs of life are small, bloody footsteps leading out the door. A child’s maybe. One foot dragging.

 

A calendar show it is February 29th, 1936.

 

MADELINE, 16, elegant dresser, red hair, opens the door – a bell above chimes – and she steps in. She surveys the scene, then sets her eyes on GRANDPA, 60s, also well dressed. Shot to hell.

 

Madeline takes small steps. A slight limp. She stands over Grandpa, melancholy.

 

INT. DINER KITCHEN – DAY

 

Madeline peeks in. COOK is dead. PHARMACIST near a pharmacy cabinet is also dead. On a counter is a small birthday cake with HAPPY BIRTHDAY, MADELINE written on it. Madeline, hands trembling, carries the cake to …

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۰ساعت 23:47  توسط مدیر  | 

فیلمنامه انگلیسی نجات سرباز رایان

Saving Private Ryan




by Robert Roday.
Draft script.

------------------------------------------------------

FADE IN:

CREDITS: White lettering over a back background. The
THUNDEROUS SOUNDS OF A MASSIVE NAVAL BARRAGE are heard. The
power is astonishing. It roars through the body, blows back
the hair and rattles the ears.

FADE IN:

EXT. OMAHA BEACH - NORMANDY - DAWN

The ROAR OF NAVAL GUNS continues but now WE SEE THEM FIRING.
Huge fifteen inch guns.

SWARM OF LANDING CRAFT

Heads directly into a nightmare. MASSIVE EXPLOSIONS from
German artillery shells and mined obstacles tear apart the
beach. Hundreds of German machine guns, loaded with tracers,
pour out a red snowstorm of bullets.

OFFSHORE
SUPERIMPOSITION:

OMAHA BEACH, NORMANDY
June 6, 1944

0600 HOURS
HUNDREDS OF LANDING CRAFT Each holding
thirty men, near the beaches.

THE CLIFFS
At the far end of the beach, a ninety-
foot cliff. Topped by bunkers.
Ringed by fortified machine gun nests.
A clear line-of-fire down the entire
beach.

TEN LANDING CRAFT
Make their way toward the base of
the cliffs. Running a gauntlet of
explosions.

SUPERIMPOSITION:
THE FOLLOWING IS BASED ON A TRUE
STORY THE LEAD LANDING CRAFT Plows
through the waves.

THE CAMERA MOVES PAST THE FACES OF THE MEN

Boys. Most are eighteen or nineteen years old. Tough.
Well-trained. Trying to block out the fury around them.

A DIRECT HIT ON A NEARBY LANDING CRAFT

A huge EXPLOSION of fuel, fire, metal and flesh.

THE LEAD LANDING CRAFT

The Motorman holds his course. Shells EXPLODE around them.
FLAMING OIL BURNS on the water. CANNON FIRE SMASHES into
the bow.

THE MOTORAMAN IS RIPPED TO BITS

BLOOD AND FLESH shower the men behind him. The mate takes
the controls.

A YOUNG SOLDIER
His face covered with the remains of
the motorman. Starts to lose it.
Begins to shudder and weep. His
name is DeLancey.

THE BOYS AROUND HIM

Do their best to stare straight ahead. But the fear infects
them. It starts to spread.

A FIGURE
Pushes through the men. Puts himself
in front of DeLancey.

The figure is CAPTAIN JOHN MILLER. Early thirties. By far
the oldest man on the craft. Relaxed, battle-hardened,
powerful, ignoring the hell around them. He smiles, puts a
cigar in his mouth, strikes a match on the front of DeLancey's
helmet and lights the cigar.

DeLancey tries to look away but Miller grips him by the jaw
and forces him to lock eyes. Miller smiles. DeLancey is
terrified.

Delancey Captain, are we all gonna die?

Miller Hell no, two-thirds, tops.

Delancey Oh, Jesus...

Miller I want every one of you to look at the man on your
left. Now look at the man on your right. Feel sorry for
those to sons-of-bitches, they're going to get it, you're
not going to get a scratch. A few, including DeLancey, manage
thin smiles. Miller releases his grip on DeLancey who moves
his jaw as if to see if it's broken. Miller pats him on the
cheek and moves on to the bow
....

ادامه متن فیلمنامه:
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۹ساعت 21:1  توسط مدیر  | 

نخستین جشنواره مستقل فيلمنامه نويسی انقلاب اسلامی

بنیاد سینمایی فارابی نخستین مسابقه طرح های سینمایی با موضوع انقلاب اسلامی را برگزار می کند.
با موافقت مدیر عامل بنیاد و با محوریت معاونت فرهنگی و پژوهشی فراخوان اولین مسابقه طرح های سینمایی با موضوع انقلاب اسلامی منتشر شد.


در راستای توجه به ابعاد مختلف انقلاب اسلامی، معرفی ویژگی های ارزشمند  این قیام تاریخ ساز انسانی و اسلامی، تلاش برای حفظ ارزش های انقلاب و معرفی آن ها به نسل های مختلف جامعه و همچنین ترویج پیام های انقلاب به جهانیان، این مسابقه فیلمنامه نویسی برگزار خواهد شد.
فیلمنامه نویسان و علاقمندان به فیلمنامه نویسی می توانند طرح های خود را با موضوع انقلاب اسلامی در حداقل 15 صفحه تا روز 13 آبان ماه سال جاری به معاونت فرهنگی و پژوهشی بنیاد سینمایی فارابی ارایه کنند.
پس از بررسی طرح ها توسط یک گروه کارشناسی ، به آثار برگزیده جوایزی اهدا می شود و همچنین زمینه تولید برخی از آثار برگزیده نیز توسط بنیاد سینمایی فارابی فراهم خواهد شد.

به گزارش روابط عمومی بنیاد سینمایی فارابی، دکتر علی اکبر ولایتی، سید احمد میرعلایی، حسن نجاریان، شفیع آقا محمدیان، پژمان لشکری پور، اکبر نبوی ، جمال شورجه و جلیل عرفان منش شورای سیاست گذاری جشنواره فیلمنامه نویسی انقلاب اسلامی هستند.

بر پایه این گزارش، با توجه به ضرورت و اهمیت این جشنواره قرار است علاوه بر افراد یاد شده، نمایندگانی از سازمان ها و نهادهایی چون مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صدا و سیما ، سازمان تبلیغات اسلامی و .... در جلسات این شورا حضور داشته باشند.

علاقه مندان برای اطلاع بیشتر و یا ثبت طرح می توانند به آدزس زیر مراجعه کنند :

http://scpf.ir


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۵/۲۱ساعت 12:29  توسط مدیر  | 

فراخوان فیلم کوتاه 8 دقیقه ای


فراخوان تولید فیلم‌های 8 دقیقه‌ای با موضوع امام‌ رضا(ع)

فراخوان حمایت از تولید فیلم‌های کوتاه مستند، داستانی و انیمیشن «8 دقیقه‌ای» ویژه ششمین جشنواره فیلم رضوی، توسط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی منتشر شد.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از روابط‌ عمومی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، نظر به برگزاری هرچه مطلوب‌تر ششمین جشنواره فیلم رضوی و به منظور تولید فیلم‌های کوتاه ارزشمند با موضوع حضرت امام‌رضا(ع) و معارف رضوی، این مرکز اقدام به انتشار فراخوان حمایت از تولید فیلم‌های مستند، داستانی و انیمیشن «8 دقیقه‌ای» با موضوعات مرتبط با جشنواره رضوی کرده است.
موضوعاتی که در این فراخوان تولید فیلم کوتاه، مدنظر قرار گرفته‌ است، عبارتند از: زندگی امام رضا(ع)، کرامات امام رضا(ع)، مریدان و شاگردان امام رضا(ع)، امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س)، امام رضا(ع) و حضرت شاه‌چراغ(ع)، امام رضا(ع) فرزندان و بستگان، امام رضا(ع) و مناظرات، موقوفات امام رضا(ع)، خادمان امام رضا(ع)، عالمان مدفون در جوار امام رضا(ع)، بارگاه و آستان امام رضا(ع) در گذر زمان، زائران امام رضا(ع)، امام رضا(ع) در آثار شاعران و عارفان و آثار تجربی «آزاد» با موضوعات مرتبط با حضرت امام رضا(ع).
عموم فیلمسازان محترم حداکثر تا تاریخ 10 تیرماه 1390 فرصت دارند تا فیلمنامه‌های کوتاه و طرح‌های مستند خود را به معاونت فرهنگی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی به نشانی تهران، خیابان سهروردی شمالی، میدان شهید قندی، شماره 15، طبقه سوم (تلفن 88511275) ارائه نمایند.
ششمین جشنواره فیلم رضـوی در راستای تکریم و ترویـج فرهنگ رضوی در گستره‌ ایران اسلامی و هم‌زمان با ایام میلاد فرخنده حضرت امام‌رضا(ع) روزهای 11 تا 14 مهرماه 1390 در شهر تهران برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۲ساعت 10:15  توسط مدیر  | 

جشنواره فیلم پلیس

بنا به درخواست برخي از هنرمندان و علاقمندان و همچنين استقبال قابل توجه سينماگران كشور از جشنواره ، دبيرخانه چهارمين جشنواره فيلم پليس مهلت ارسال آثار را تا 30 خردادماه سال جاري تمديد كرد.
بنا بر اين گزارش، مهلت ارسال آثار به دبيرخانه چهارمين جشنواره فيلم پليس تا بيستم ارديبهشت ماه بود كه پايان خرداد ماه تمديد شد.
پس از اين زمان آثار رسيده توسط هيات انتخاب و داوري جشنواره اعم از سينماگران و كارشناسان و صاحبنظران برجسته فرهنگي كشور مورد ارزيابي قرار خواهد گرفت.

اين دوره از جشنواره در پنج بخش سينمايي، ويدئويي، كوتاه داستاني، مستند و فيلمنامه پذيراي آثار هنرمندان و سينماگران كشور است. هنرمندان براي كسب اطلاعات بيشتر و دريافت فرم فراخوان مي‌توانند به دبيرخانه چهارمين جشنواره فيلم پليس در محل خيابان شهيد احمد قصير - كوچه شهيد حسن مقدس (چهارم) پلاك 28 - طبقه اول - واحد چهار مراجعه و يا با شماره تلفن‌هاي 88530642 و 8853643 تماس گرفته و نمابرهاي خود را به شماره 88530644 ارسال كنند.
همچنين اخبار و فرم فراخوان اين دوره از جشنواره در سايت policefilm.ir قابل مشاهده است.
چهارمين جشنواره فيلم پليس با دبيري علي سلطاني 11 تا 14 تير ماه در تهران برگزار مي‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۹ساعت 10:35  توسط مدیر  | 

تمدید مسابقه فیلمنامه کوتاه حوزه هنری

 اولين جشنواره سراسري فيلم نامه نويسي كوتاه معنويت در زندگي مدرن.



استقبال كم نظير از جشنواره سراسري فيلم نامه نويسي كوتاه معنويت

به گزارش روابط عمومي حوزه هنري استان مازندران ، مهدي معصومي گرجي ، مسئول واحد هنرهاي تصويري اين مركز گفت : جشنواره سراسري فيلم نامه نويسي كوتاه با موضوع معنويت در زندگي مدرن تا كنون با بيش از 350 اثر رسيده در دو بخش انيميشن و فيلم نامه كوتاه به دبيرخانه اين جشنواره ، با استقبال كم نظيري رو به رو شده است . لذا مهلت ارسال آثار تا 31 فرودين ماه تمديد شد .

معصومي در پايان گفت : اسامي داوران اين جشنواره كه از فيلمسازان و اساتيد بزرگ سينماي ايران مي باشند در روزهاي آينده اعلام خواهد شد .

....

علاقه مندان می توانند برای اطلاع از جزئیات این مسابقه به پوستر جشنواره مراجعه کنند.


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۷ساعت 15:34  توسط مدیر  | 

چند نکته کوتاه

برای این غیبت عذر می خواهم. در مورد فراخوان تکنیک شروع فیلم هرگاه تعداد شرکت کننده ها به حد مطلوب رسید آنرا پیگیری می کنیم.

اما امروز نوشته ای دیدم از آقای امید فرشی در مورد فیلم کوتاه. بعضی قسمت های آنرا پسندیدم و خواستم آن را با شما هم در میان بگذارم:

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند نکته کوتاه

# یک فیلمنامه ی فیلم کوتاه می تواند شانس خوبی برای یک نویسنده باشد. اما برای اینکه شانس خوبی به حساب آید ، باید سعی کنید فیلمنامه خود را خود را به بهترین شکل ممکن ارائه دهید.

# بهترین قسمت در مورد فیلم کوتاه این است که هر چیزی می تواند باشد. بعد از بودجه یا محدودیت های فیلم برداری بزرگترین محدودیتی که به وجود می آید ذهن خود ماست. سعی کنید ذهن خود را آزاد بگذارید تا براحتی از یک موضوع به موضوعی دیگر بپرد و یا با بیان های مختلف برای موضوع شما جستجو کند.

# بهترین فیلم های کوتاه اغلب لحظاتی هستند که بطور عادی اتفاق می افتد اما دارای داستانی درون خود هستند. مانند کشمکشی که باید حل شود و یا محدودیت زمانی که برای کاری وجود دارد یا مسئله ای وجود دارد که شخصیتی باید انتخاب کند. در واقع فیلم کوتاه بهانه ای برای شکستن قوانین نیست  بلک فرصتی است تا در حد ممکن به مرزهای قوانین سینماتیک برای داستان گویی فشار بیاورد.

# موضوع را ساده و کوتاه بگیرید. دادن اطلاعات بیش از حد در کمتر از 10 دقیقه بینندگان شما را بیشتر مضطرب می کند تا اینکه آنها را سرگرم کند.

# مراقب کلیشه ها باشید زیرا بسیاری از آنها در فیلم کوتاه وجود دارند. مانند: استخدام قاتل ، دزدی مسلحانه از پستخانه، آدم های که می بینند خودشان می میرند یا مرده اند ، کودکانی که نماد معصومیت هستند ، روابط غیر مشروع یا تجاوزی، فیلم های در مورد نوشتن یا فیلمسازی ، تعریف جوک ها و یا غرق در خود شدن.

# چیزی بنویسید که آنرا می دانید و احساس می کنید تا اینکه موضوع دست دومی باشد که از فیلم دیگری دیده اید. بیانی استفاده کنید که تازه و منحصر بفرد و غیر منتظره باشد. چنین فرصتی را خیلی در کار نویسندگی خود بدست نخواهید آورد.

نکاتی که باید مراقب آن باشید

# ایده هایی که بیش از حد مفهومی هستند

# کمبود بیان داستانی

# کمبود پرداخت شخصیت ها

# حرکت و تکرار بی هدف

# دیالوگ تشریحی

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ساعت 1:22  توسط مدیر  | 

آموزش تکنیک های فیلمنامه نویسی

با عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری سید الشهدا.

امروز می خواهیم به یکی از تکنیک های فیلمنامه نویسی بپردازیم که خیلی هم کاربرد داره.

فیلمی را تصور کنید که اینطور شروع می شود :

" فید این . داخلی.اتاق خواب. صدای صحبت نا مفهومی از طبقه پایین از آشپزخانه می آید. دوربین نمای بسته ای از یک قاب عکس با عکسی قدیمی از یک دختر بچه گرفته است. دوربین حرکت می کند و عکس دیگری از همان دختر را در سنین نوجوانی نشان می دهد در کنار پدر و مادرش. عکس بعد عکس  پدر به تنهایی با یک روبان مشکی است. عکس بعدی مربوط به فارغ التحصیلی دختر جوان است. صدای جر و بحث از آشپزخانه مدام بلندتر می شود. عکس بعدی دختر جوان در کنار مرد جوانی در حال پارو زدن در یک قایق تفریحی است. در عکس بعدی مراسم عروسی دو جوان را در لباس عروسی می بینیم. صدای دعوا از پایین به اوج میرسد. دوربین مستقیم پایین می رود و گویی از کف اتاق عبور کرده و به طبقه پایین میرود. صدای دعوا واضح تر می شود. ناگهان صدای پرت شدن چیزی و شکستن شیشه بلند می شود. "

همانطور که ملاحظه کردید در مدت کوتاهی از ابتدای فیلم اطلاعات زیادی به تماشاگر نشان داده می شود.  که اگر می خواست به روش های دیگر به نمایش در آید مدت خیلی زیادی را اشغال می کرد. ما متوجه می شویم داستان درباره دختری است که پدرش را در نوجوانی از دست داده و بعد از فارغ التحصیلی با پسری آشنا شده و ازدواج کرده و گویا الآن روابط چندان خوبی با هم ندارند و این دعوا مربوط به آندوست. البته این تکنیک خیلی فراگیر است و حتما این مثال قاب عکس ها رو در فیلمهای مختلف دیده اید. اما به همین قاب عکس محدود نمی شود. شما میتوانید با استفاده از یک یا چند نما اطلاعات مقدماتی یا هر جای دیگر فیلم را به تماشاگر بدهید. این کار باعث صرفه جویی بسیاری در زمان فیلم میشود و آنرا از خسته کنندگی مفرط دور می کند. این تکنیک به خصوص در فیلم کوتاه کاربرد زیادی دارد. چرا که شما زمان زیادی در اختیار ندارید. همانطور که دقت کردید می توانید استفاده از این تکنیک را در فیلمنامه کوتاه " اینجا آسمان ابری است " که در سایت قرار داده شده است ببینید.

اما ابتکار، حرف اول را می زند. امروزه دیگر مثال قاب عکس خیلی تکراری شده است. شما باید  فکر کنید و از نمونه های ناب تری بهره بگیرید. سعی کنید صحنه ابتدایی یک فیلمنامه را بنویسید. مثل همین مثال بالا. اما نه به شکل قاب عکس. آنرا برای ما هم بفرستید تا با هم درباره آن صحبت کنیم. در آموزش بعدی خودم هم یک صحنه ابتدایی از فیلمنامه را می نویسم. دوستانی هم که تمایل دارند با نام و نام خانوادگی یک پاراگراف چند خطی آغازین فیلم را برای ما بنویسند تا در قسمت بعدی در سایت قرار بگیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۴ساعت 15:56  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه یک - 1 دقیقه ای

 

فیلمنامه کوتاه " کودک "

نوشته : علیرضا محصولی

 

 

تاریکی . صدای مترویی به گوش می رسد .

·         داخلی / ایستگاه مترو

درب مترو باز می شود و جمعیت به سرعت بیرون می آید .

 فید اوت

در سیاهی مطلق نام فیلم نوشته می شود : "کودک"

·         داخلی / ایستگاه مترو

جمعیت به طرف ما حرکت می کنند. موج بی شمار مردمی که می خواهند زودتر به کارشان برسند. پیرمردی روستایی هم با بقچه ای بین جمعیت است . ما با او حرکت می کنیم. در کنار پله برقی ازدحام شده است . پیرمرد هم بین جمعیت ایستاده . نوبت به او می رسد.  او نگاهی به پله برقی می اندازد.عقب می کشد و خودش را از بین مردم بیرون می کشد. نگاهی به پله های معمولی می کند. پله هایی که گویی تا بی نهایت ادامه دارند. پیرمرد مستاصل نگاهی به پله برقی می کند و بعد دوباره نگاهی به پله های معمولی.

قطع به :

پیرمرد روی اولین پله کنار پله برقی نشسته است. کاملا تنهای تنها . خبری از جمعیت نیست و ایستگاه خلوت است. مدتی در همان حال می گذرد. بعد او بقچه اش را به دست می گیرد و بلند می شود. نگاهی به بالای پله های معمولی می اندازد. دستش را به میله کناری اش می گیرد و آرام آرام شروع به بالا رفتن می کند. پنج شش پله که بالا می رود دو کودک در حالیکه با صدای بلند می خندند سوار پله برقی می شوند. پیرمرد می ایستد. بچه ها انگار که دنبال هم می کنند روی پله برقی هم می دوند تا ببینند که کدام زودتر به بالا می رسد.  خنده و هیجان در چهره آنها موج می زند. پیرمرد به بچه ها خیره شده است. 

ناگهان پیرمرد می چرخد و از پله ها پایین می آید. سپس جلوی پله برقی می ایستد. سعی می کند دستش را روی کناره پله برقی بگذارد اما با حرکت آن دستش را می کشد. نگاهی به جلوی پایش می اندازد. نور سبزی که از شیارهای پله برقی بیرون می زند.پیر مرد نگاهی به بالای پله برقی می اندازد . سپس گام بر می دارد  و یک پایش را روی پله برقی می گذارد. پای دیگرش همان جا مانده است. پاهایش دارند باز می شود که دستش را به کناره پله برقی می گیرد و پای دیگرش را هم روی پله برقی می گذارد و سلامت با پله برقی به طرف بالا می رود.

پیرمرد درحالیکه بالا می رود عرقچین اش را بر می دارد و دستی بر سر کم مویش می کشد.  هیجان لبخندی کودکانه را می توان درچهره او دید.

فید اوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۰ساعت 17:10  توسط مدیر  | 

نوشتن نوشتن نوشتن

من یک فیلمنامه نویس هستم... باور کن!

حتما شما هم از اون جوون هایی هستید که عاشق فیلم و سینماند.

اونقدر با بعضی از شاهکارهای سینمایی حال می کنند که خودشون رو توی اون فضا می بینند. حتما شما هم ایده هایی گم شده در اعماق ذهنتون دارید که می دونید می تونید یه فیلمنامه بنویسید. نه یه فیلمنامه معمولی. بلکه از اون دست فیلمنامه هایی که اگه فیلم بشه کلی آدم خودشون رو تو فضای داستان شما ببینند و شب ها با فکر شخصیت های شما بخوابن.

اگه از من بپرسید می گم مطمئن هستم که شما درست فکر می کنید. نه اینکه بخوام جو روحی و تبلیغاتی بدم نه. ولی همین که این جرقه رو تو وجود خودت احساس می کنی باید مطمئن باشی که این قدرت رو داری. حالا بعضی ها راحت تر و زود تر کشفش می کنند. بعضی ها سخت تر و دیر تر. اما این به خودتون بستگی داره. اگه واقعا می خواهید فیلمنامه بنویسید شروع کنید. هرچه بیشتر تمرین کنید... دقت کنید ...و اصلاح کنید زودتر متوجه می شوید که شما حقیقتا یک فیلمنامه نویس بوده اید. اونوقت متوجه می شید که زندگی تون به کلی عوض شده. حتی فکر کردنتون. فیلمنامه ای فکر می کنید. فیلمنامه ای حرف می زنید. وقتی چایی می ریزید فیلمنامه ای چایی می ریزید. وقتی موبایلتون رو به شارژ می زنید فیلمنامه ای این کار رو می کنید.

شاید بپرسید یعنی چی دیوونه شدی؟؟ نه. راستش نه. من اتفاقا باطری موبایلم داغون شده. تقریبا باید هر شب بزنمش تو شارژ. دیشب خیلی هم خسته دیوونه خواب بودم. رفتم قشنگ زیر پتو داشت چشام گرم می شد که یادم افتاد باید موبایلمو بزنم تو شارژ و گرنه فردا تا ظهر نشده باطری خالی می کنه. خلاصه با صد تا فحش و بد و  بیراه پا شدم چراغ رو روشن کردم خواستم موبایلمو بزنم تو شارژ. عین هر شب. اما همین که این فینگوله بغله موبایل رو باز کردم که سیمه آداپتور رو بکنم توش ... دیدم یه چیزی مثله کاغذ از کوشه سوراخ شارژش زده بییرون. یه کاغذ کوچیک بود که فقط گوشش بیرون زده بود. هر چی با ناخن زور زدم بیرون نیومد. در پشت باطری رو باز کردم. خلاصه با یه موچین و کلی خط و خوش رو موبایلم جند میلی متر اومد بیرون . با دست گرقتم کشیدمش. سفت بود جوری که داشت کاغذ پاره می شد. خلاصه اومد بیرون. یه کاغذ بود به طول و عرض تقریبی انگشت کوچیک. باورتون نمیشه اما روش آدرسه یه ای میل بود با یه پسوردبود. دیگه اصلا نفهمیدم چه جوری کامپیوتر رو روشن کردم و رفتم تو یاهو. آی دی رو زدم با پسورد. حدقه چشم باز شده بود خفن. یهو گفت پسورد اشتباهه. به خودم گفتم سر کاریه بابا فیلم دیدی جو گیر شدی. می خواستم کامپیوتر رو خاموش کنم که دیدم بعضی از حروف پسوردش کوچیک بزرگ داره. پسورد رو زدم. رفتم توش. باورتون نمیشه. رفت.  واقعا رفت. یه دونه این باکس داشت. رفتم توش. نوشته بود به انگلیسی: " سلام. بالاخره خوش اومدید ... هر چند دیر."

آقا دیدید. داشتم گرم می شدم. اصلا زندگی آدم عوض میشه. خلاصه میگم فقط باید یه کار کنید. اونوقت تمومه. فقط یه کار. اونم اینه که فیلمنامه بنویسید. مهم نیست بقیه چی میگن.فیلمنامه تون قویه یا ضعیف. اگه واقعا دوست دارید. .. پس بنویسید.... دقت کنید و اصلاح کنید. کافیه فقط بنویسید. خود به خود پوست می اندازید و نوشته هاتون قوی تر میشه. وقتی یه فیلم قوی می بینید و بعد دوباره فیلمنامه تون رو باز نویسی می کنید می بینید که چقدر بهتر شده اید. از این جهت خوبه که با فیلمنامه کوتاه شروع کرده باشید. چون مختصر تره و در مرحله تقویت فیلمنامه نویس راحت تره و کمتر وقت می گیره. پس بسم الله... شروع کن و بنویس. فکر کن و بنویس... فقط بنویس حتی اگه فکر نکرده ای...!

تو یک فیلمنامه نویس هستی ... باور کن!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۹/۰۸/۲۱ساعت 20:18  توسط مدیر  | 

فیلمنامه کوتاه خارجی : پروانه ها هرگز نمی میرند.

 

پروانه ها هرگز نمی میرند

نویسنده :  الکس ویتمر

ترجمه: پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه

 

 

·        خارجی / جنگل/ گرگ و میش

سایه های بلند.باریکه هایی از نور. مادلین (Madeline) دخترکی 8 ساله با موهای قرمز لا به لای باریکه های نور می دود. او خونی و وحشت زده است. بخارهای سردی که از دهانش بیرون می آید. او لنگان لنگان به دنبال پروانه ای می دود. با جست و خیز یکی را می گیرد.به پروانه نگاه می کند که برای آزادی اش تقلا می کند. قطره اشکی از چشمان او سرازیر می شود.

صدای قدم روی نظامی از دور دست شنیده می شود.

او پروانه را در کف دو دستش می گیرد و شروع می کند به دویدن.در همان لحظه دو سرباز می رسند.دو آدمکش مطلق.سرباز ها مادلین را می گیرند و او پروانه اش را از دست می دهد. او در حالیکه در جنگل توسط سرباز ها کشیده می شود بر می گردد و با نگاه پروانه را دنبال می کند.

قطع به :

·        داخلی / رستوران/ روز / سال 1936

هرج و مرجی مرگبار.جنایتکاران به هر موجود زنده باقی مانده ای تیراندازی می کنند. افتاده باشد یا ایستاده. پنجره ها به کلی نابود شده اند. دیوارها با جای گلوله ها سوراخ سوراخ شده اند. غذاهای نیم خورده. مگس ها.

یک جسد در باجه تلفن افتاده و گوشی تلفن آویزان است. صدای بوق ممتد شنیده می شود.

یک روزنامه با تیتر " المپیک برلین " .

تنها نشانه زندگی رد پاهای خون آلود کوچکی است که تا بیرون در ادامه پیدا کرده اند. شاید یک بچه باشد. یکی از پاها روی زمین کشیده شده.

تقویمی تاریخ را نشان می دهد. 29 فوریه 1936.

مادلین جوان ، 16 ساله ، با لباسی زیبا و موهای قرمز ،درهای رستوران را باز می کند. زنگ بالای در صدا می کند و او داخل می شود.او طول صحنه را می پیماید.سپس نگاهش را متوجه پدربزرگش می کند.60 ساله. او هم خوب لباس پوشیده ولی به سرش گلوله خورده. مادلین قدم کوچکی بر می دارد. کمی می لنگد. او اندوهگین و غمزده رو به روی پدربزرگ می ایستد.

·        داخلی / آشپزخانه رستوران/ روز

مادلین نگاهی به داخل آشپزخانه می کند. آشپز مرده است. داروفروش هم نزدیک باجه داروها مرده است.روی پیشخوان کیک تولد کوچکی است. روی آن نوشته شده : تولدت مبارک مادلین. دستان لرزان مادلین کیک را بر می دارد به ...

·        داخلی / رستوران/ روز

به میز پدر بزرگ. و کیک را روی آن قرار می دهد. لحظه ای مکث می کند. سپس کیفش را باز می کند و چیزی را بر می دارد.یک پروانه است.پروانه بالهایش را تکانی می دهد. مادلین او را آزاد می کند. هوا جا به جا می شود. نور ها سوسو می زنند. موسیقی پخش می شود.

مردم یکی یکی بلند می شوند. پیش خدمت زن. دو مرد قد کوتاه. مرد در باجه تلفن و چند آدم دیگر در رستوران. و در آخر پدربزرگ. خون ها محو شده اند و پنجره سالم می شود.

...  فیلمنامه کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۸ساعت 20:11  توسط مدیر  | 

فیلمنامه های کوتاه برای اولین بار به زبان فارسی

 

مژده     مژده      خبر خوش

 

قرار است به زودی پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه دست به ترجمه فیلمنامه های کوتاه زده و آنرا برای اولین بار به زبان فارسی در اختیار هم وطنان عزیزمون قرار بدهد. لذا حتما به دوستان خود خبر دهید و خواهش می کنم اگر میخواهید از آن در جای دیگری استفاده کنید حتما منبع ترجمه آن را ذکر کنید تا دیگران هم با این پایگاه و فیلمنامه های دیگر آن آشنا شوند.

اگر هم فیلمنامه ترجمه شده را در مجله فیلمنگار دیدید تعجب نکنید چون قرار است با نام این پایگاه فیلمنامه های جدید برای مجلات هم ارسال شود.

فیلمنامه ی که بزودی قرار است در سایت قرار بگیرد :

‌Butterflies Never Die

پروانه ها هرگز نمی میرند

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۷ساعت 16:43  توسط مدیر  | 

فیلمنامه اورجینال Pulp Fiction

بنا به درخواست دوستان فیلمنامه های اورجینال نیز به بخش های این پایگاه اضافه شد.

 

P U L P   F I C T I O N

 

                                    written & directed     by    Quentin Tarantino

 
                           stories   by   Quentin Tarantino  &  Roger Roberts Avery

...................................................................................................................................


1.      INT. COFFEE SHOP - MORNING                                      1.

        A normal Denny's, Spires-like coffee shop in Los Angeles.
        It's about 9:00 in the morning.  While the place isn't jammed,
        there's a healthy number of people drinking coffee, munching
        on bacon and eating eggs.

        Two of these people are a YOUNG MAN and a YOUNG WOMAN.  The
        Young Man has a slight working-class English accent and, like
        his fellow countryman, smokes cigarettes like they're going
        out of style.

        It is impossible to tell where the Young Woman is from or how
        old she is; everything she does contradicts something she did.
        The boy and girl sit in a booth.  Their dialogue is to be said
        in a rapid-pace "HIS GIRL FRIDAY" fashion.

                                  YOUNG MAN
                       No, forget it, it's too risky.  I'm
                       through doin' that shit.

                                  YOUNG WOMAN
                       You always say that, the same thing
                       every time: never again, I'm
                       through, too dangerous.

                                   YOUNG MAN
                       I know that's what I always say.
                       I'm always right too, but --

                                  YOUNG WOMAN
                       -- but you forget about it in a day
                       or two --

                                  YOUNG MAN
                       -- yeah, well, the days of me
                       forgittin' are over, and the days
                       of me rememberin' have just begun.

 

برای مشاهده متن کامل فیلمنامه کلیک کنید   

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۳ساعت 9:44  توسط مدیر  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر